خواندنی ها و دیدنی ها برای والدین و کودکان، گفتن از زیبایی های کودکی و.... حرف های دل من!

ای برادر بد ندیده

سرت به کهکشان فلک رسیده

از کجا بگوییم، از کجا بشنویم

کوه­های استوار

درختان سربلند

سر از ایوان درکرده

نالۀ قمری

چهچهۀ بلبل

گوش فلک کر کرده

باغی بود بوستانی بود

گلی بود گلستانی بود

یکی بود و یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود....

روزی بود روزگاری بود، در گوشه ای از سرزمینی که مردمانش آرزوهای کوچک و بزرگ زیادی داشتند، در یک آسیاب آبی کهنه و تقریباً خرابه، پیرمرد و پیرزنی زندگی می کردند. ساختمان آسیاب آن قدر فرسوده شده بود که با هر بارش برف و باران، از سوراخ های سقف، آب چکه چکه به داخل می ریخت و آنها ناچار می شدند با استفاده از سطل و ظرف های جورواجور، آب را جمع آوری کنند و بیرون بریزند. زندگی بر آنها سخت می­گذشت و با دردسرهای فراوان، روزگار می گذرانیدند.

پیرمرد گاهی اوقات برای پرنده ها دام می گذاشت و با فروش صیدی که به دست می آورد، بخشی از پول و غذای مورد نیازشان را فراهم می کرد. یک روز صبح زود، وقتی در کنار دامی که پهن به خواب رفته بود، با شنیدن صدای یک پرندۀ به دام افتاده، از خواب پرید و سراغ دامش رفت. پیرمرد با تعجب دید که یک پرندۀ طلایی بسیار زیبا در دامش افتاده است. با خوشحالی زیاد، پرنده را گرفت و خواست آن را برای فروش به شهر ببرد که ناگهان پرنده شروع به سخن گفتن کرد و به او گفت: « ای پیرمرد، من جوجه های کوچکی دارم که در انتظارم هستند،  اگر مرا رها کنی، قول می دهم که تو را به آرزوهایت برسانم». 

پیرمرد با خودش فکری کرد و گفت: بسیار خب، اگر واقعاً بتوانی چنین کاری انجام بدهی، تو را رها خواهم کرد.

سپس پرنده را آزاد کرد و پرندۀ طلایی از او پرسید: حالا به من بگو که چه آرزویی داری؟

پیرمرد گفت: ای پرنده، من و همسرم زندگی سخت و پر زحمتی داریم و از این وضع خسته شده ایم. آرزویم این است که بتوانیم در یک خانۀ راحت سکونت کنیم و زندگی آرام و آسوده ای داشته باشیم.

پرنده پاسخ داد: بسیار خب، من کاری می کنم تا این آرزو برآورده شود. اما به یاد داشته باش که اگر از من چیزی بخواهی که توان انجام آن را نداشته باشم، هر آنچه به دست آورده ای را از دست خواهی داد. حالا به دنبال من بیایید. بعد پرنده پرواز کنان حرکت کرد و پیرمرد و پیرزن هم به دنبالش به راه افتادند. رفتند و رفتند تا به جنگلی رسیدند. در کنار جنگل، به دروازه ای برخوردند، پرنده، دروازه را به یک اشاره باز کرد و همگی داخل شدند. در آنجا، عمارت زیبایی بود و باغچه ای سرسبز و پر از گل. در اتاق های کوچک عمارت هم، وسایل زندگی به اندازۀ کافی وجود داشت و در یکی از اتاق ها، چند دست لباس تمیز و مرتب دیده می شد. پرندۀ طلایی یکی از پرهای خود را به آنها داد و گفت: این عمارت و هر چه در آن هست در اختیار شماست. اگر زمانی به کمک من نیاز داشتید، این پر را آتش بزنید تا فوراً حاضر شوم. بعد هم از آن دو خداحافظی کرد و رفت.

مدتی گذشت، پیرمرد و پیرزن، با خیال آسوده روزگار به خوشی می گذراندند. پیرمرد به کشت و کار در باغچۀ خانه و گاهی هم شکار و ماهیگیری می پرداخت و از این راه، خورد و خوراکشان را تأمین می کرد. بعد از چند سالی که به این ترتیب سپری شد، پیرزن بنای گلایه و نالیدن گذاشت که: « من دیگر از این وضع خسته   شده­ام، تا کی باید در این جنگل به تنهایی زندگی کنیم؟ مونس و همدم ما شده کلاغ و ببر و خزنده و چرنده! اصلاً شده ایم جزو حیوانات جنگل! زود پرندۀ طلایی را حاضر کن که من دیگر تحمل این وضع را ندارم».

بیچاره پیرمرد هر چه همسرش را نصیحت کرد و دوران سخت گذشته را به یادش آورد، فایده و اثری نداشت که نداشت. بالاخره و به ناچار، تسلیم شد و پر پرندۀ طلایی را آتش زد و در چشم بر هم زدنی، سر و کلۀ پرنده پیدا شد و پرسید: با من کاری داشتید؟

پیرمرد با دلخوری گفت: بهتر است از همسرم بپرسی.

پیرزن، بدون معطلی گفت: ای پرندۀ طلایی، ما از بودن در اینجا خسته شده ایم. مونس ما شده کلاغ و زاغ و حیوانات درنده. هیچ آدمیزادی دور و برمان نیست.

پرنده پرسید: از من چه کاری برای شما ساخته است؟

پیرزن جواب داد: ما را به یک شهر ببر تا کمی معنی زندگی واقعی را بفهمیم. این چند روزۀ آخر عمر را لااقل در بین مردم و آدمیزاد باشیم. کارگر و مستخدمی داشته باشیم که کارهایمان را انجام دهند و از ما پرستاری کنند.

پرندۀ طلایی گفت: بسیار خب. اشکالی ندارد. حالا که اینطور است، اینجا را به همین شکل بگذارید و همراه من بیایید. پرنده آنها را به شهر برد و خانۀ بزرگ و راحت و باشکوهی در اختیارشان گذاشت. آن هم همراه با کلی مستخدم و باغبان و خدمتگزار که سفارش های ریز و درشتشان را انجام بدهند. بعد هم دوباره یکی از پرهای خود را به آنها داد و خداحافظی کرد و رفت.

پیرزن، رو به پیرمرد کرد و گفت: بفرما! نگفتم وضعمان بهتر می شود؟ اما تو مدام مخالفت می کردی. حالا   می­توانیم از زندگی لذت ببریم.

خلاصه...... پیرمرد و پیرزن، زندگی تازه ای را در شهر آغاز کردند. حالا که کار و گرفتاری کمتر و وقت بیشتری داشتند، با کالسکۀ شخصی به گشت و گذار در شهر می رفتند و اوقاتشان را به تفریح و آسودگی می گذراندند.

تا این که یک روز، پیرزن دوباره بنای ناسازگاری گذاشت و از پیرمرد خواست که پرندۀ طلایی را حاضر کند. پیرمرد درمانده گفت: آخر ای زن! چرا ناشکری می کنی؟ تو که همۀ وسایل راحتی برایت فراهم است، دیگر چه می خواهی؟

پیرزن جواب داد: ای مرد، تو چرا عقلت درست کار نمی کند؟! آدمیزاد قابل پیشرفت و ترقی است، این پرنده هم که آرزوهای ما را برآورده می کند، زود باش پرنده را حاضر کن که من کارش دارم!

پیرمرد باز هم حریف اصرارهای همسرش نشد و پر را آتش زد. پرندۀ طلایی به سرعت حاضر شد و پرسید: این بار چه خواستی دارید؟

پیرزن فوراً گفت: ای پرندۀ طلایی، ما دلمان می خواهد که حاکم این شهر و سرزمین باشیم. دوست داریم عزت و احترام داشته باشیم و با بزرگان نشست و برخاست کنیم.

پرندۀ طلایی پاسخ داد: بسیار خب. این کار آسانی است. دنبال من بیایید تا به محل جدید زندگی شما برویم.

 پرنده به راه افتاد و آن دو هم به دنبالش رفتند تا به قلعه و کاخ بزرگی رسیدند. پرنده آنها را به داخل برد و در کاخ مستقر کرد و بعد از دادن یکی دیگر از پرهایش به آنها، پرواز کرد و رفت.

پیرزن و پیرمرد، مدتی دیگر را به زندگی شاهانه و پر تجمل سپری کردند. کم کم، اوضاع جدید مغرورشان کرد و کار به زورگویی و ظلم به زیردستان و مردم و رعیت هم رسید. حالا دیگر تقریباً تمام اوقات پیرزن، به خوشگذرانی و تن آسایی و تجمل پرستی می گذشت. تا این که در یک روز پاییزی که در ایوان جلوی کاخ، روی یک صندلی راحت مشغول استراحت و استفاده از گرمای دلچسب خورشید بود، تکه ابری در آسمان پیدا شد و جلوی خورشید را گرفت. پیرزن عصبانی شد و گفت: عجب! این ابر به چه اجازه ای جلوی خورشید را گرفته و مزاحم آفتاب گرفتن من شده؟

همان موقع، پیرمرد و را صدا کرد و از او خواست که یک بار دیگر، پر پرندۀ طلایی را آتش بزند. مطابق معمول، نصیحت های پیرمرد بی نتیجه بود و او ناچار شد که باز پر پرنده را آتش بزند تا او حاضر شود. در چشم بر هم زدنی، پرندۀ طلایی ظاهر شد و از خواست و آرزوی آن دو سوال کرد. پیرزن گفت: ای پرنده! من می خواهم فرمان همۀ مخلوقات زمین و آسمان به دست من باشد تا هر زمان که اراده کنم، کاری که خواست من است انجام شود. پرندۀ طلایی با شنیدن این حرف، کمی سکوت کرد و گفت: باشد! حالا که اینطور می خواهید همراه من بیایید. سپس به پرواز درآمد و پیرمرد و پیرزن به دنبالش رفتند تا این که از شهر خارج شدند. ناگهان، باد و طوفان عظیمی درگرفت و آسمان تیره و تار شد، طوری که چشم چشم را نمی دید. ساعتی گذشت و از پرنده هم اثری نبود، تا این که کمی از شدت طوفان کاسته شد و پیرمرد و پیرزن توانستند اطراف خود را ببینند. وقتی که خوب دقت کردند، متوجه شدند که در مقابل همان آسیاب خرابه ای که قبلاً محل زندگیشان بود ایستاده­اند! 

پیرمرد، رو به پیرزن کرد و گفت: دیدی عاقبت بلند پروازی و نارضایتی هایت از زندگی و قناعت نکردن به آن چه داشتیم چه شد؟! حالا برو سطل را بردار و آبهای داخل آسیاب را بیرون بریز تا جایی برای نشستن داشته باشیم!

بازنویسی: مهرداد. تیر ماه 1393

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 23:59 | لینک  | 



عشق را گاهی، باید، مزمزه کرد

مثل یک دانۀ شیرین انار

سرخ و شفاف، درخشنده و سخت

یا که جذاب و شگفت

عشق را گاهی، باید، مزمزه کرد

به تماشایش رفت

لمسش کرد

خالص و ناب و زلال

گرم و نورانی و رنگین و لطیف

نغز و موزون و وزین

سبک و ناشی و لغزنده و بی تاب و عجول

عشق را گاهی، باید، مزمزه کرد

وه چه طعمی دارد

این معمای شگرف

که اگر حل نشود، جاذبه اش بیشتر است

و چه حسی دارد

حس دزدیدن یک سیب درشت

از درختی که نمی باید چید

یا نمی باید دید

عشق را گاهی، باید، مزمزه کرد

دور از چشم طمع

یا که پوشیده ز پندار هوس

مثل یک چشمۀ شفاف و خنک

همچو یک کاسۀ دمنوش رقیق

شهد شیرین هزاران گل سرخ

طعم یک برق نگاه

عطر گیسوی پریشان در باد

بوی باران بهاری، شب برفی، روز تابستانی

خاک نم خورده و اوقات خوش مهمانی

دفتر خاطره ها و گذر از فاصله ها

یا نشستن به تماشای غروب

مثل یک قصۀ خوب

عشق را گاهی، باید، مزمزه کرد.....

 

مهرداد. فروردین 1393

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 20:16 | لینک  | 

نه می دانم چه وقت؟ نه می دانم چرا؟ و نه می دانم چگونه..... روح بیقرار مرا با عصارۀ آوارگی در هم آمیخته اند؟ سرشت مرا با بی خانمانی و بی سرزمینی و ناآرامی، چنان پیوسته اند که گویی جز این نمی توانسته اند و غیر از این ترکیب، هیچ حالت دیگری، هرگز قابل تصور نبوده است!

از زمانی که به یاد دارم، سقفی موقتی، همواره برایم جذاب تر از پناهگاهی ماندگار بوده است، رفتن را بیشتر از ماندن می پسندیده ام، دل به بودن نبسته ام، از مال و منال اندوختن، چیزی ندانسته ام، چنان که زندگی این روزهایم نیز، گواه همین راه و رسم است. به مانند زندانی ای که محبسش را هر از چند گاهی تغییر داده است تا رنج زندان، کمتر بیازاردش.... و رهایی، همواره آرزویی در دور دست که می باید برای یافتنش، بار بربست و راه در پیش گرفت. همین است که راه را اینچنین عاشقانه دوست دارم؛ همین است که هر گیاهش، هر صدایش، هر سنگریزه و جوی کوچکش، برایم نشانه ایست از یافتن محبوبی که به اندازۀ فدا کردن همۀ عمر، ارزش دارد. اینگونه است که برای من، آوارگی، آزادی ست....

سبکبار سفر کردن، نه علامت فقر و تهیدستی، که عین بی نیازی و دارایی ست. این که همۀ دنیایت را در کوله باری جای بدهی و همۀ عشقت را در بیکرانگی قلبت بریزی و پای در راه بگذاری؛ این که از چشمه های خنک جوشیده از دل کوه های استوار و مغرور، بنوشی؛ این که آفتاب، پناه روزهایت باشد و آسمانی بی انتها و سرشار از ستاره، سقف شب هایت گردد؛ این که در سایه سار درختان تنومند و قد برافراشته و پر برگ، بیآرامی و با وزش نسیم در گندمزار و پیچش قاصدک ها در هوای بهاری به رقص درآیی و از موسیقی موزون طبیعت به وجد بیایی و نشانه های زندگی را در هر حرکت، هر پرواز، هر رد پا، هر تپش، هر جوشش، هر بارش و هر تابش، سراغ بگیری؛ این که بتوانی ساعت ها با تماشای جلوه نمایی و دگرگونی شکل ابرهای سپید، سرگرم شوی؛ این که دل و نگاه از زمین برکنی و با زمان به بازی بنشینی..... به خدا که اوجِ دارندگی و ثروت است....

و چه شگرف! که آوارگی، هم دل کندن است و هم دل بستن؛ و مگر می توان، بی دل کندن، دل سپرد؛ و بی دل سپردن، عشق ورزید و بی عشق ورزیدن، انگیزه داشت و بی انگیزه داشتن، رهسپار شد و بی ره سپردن، رسید؟ و شگفتی دیگر این که، در این معنا، رسیدن، نه در پایان راه، که در خود راه، در دل راه، نهفته است.... و چه سرخوشی شیرینی ست، رسیدن در عین ره سپردن!

ببین چگونه معناها، در مسیر آوارگی، دگرگون می شوند و رنگ و مفهومی دیگر می یابند. ببین که منزل، دیگر نه قرارگاهی دائمی و طولانی، که مأمنی کوتاه مدت و ناپایدار می شود؛ و ببین که گاه، یک نگاه گذرا، یادی همیشگی بر جای می گذارد......... ببین که آب، چگونه تشنه ات می سازد، حریص تر از همیشه، در جست و جوی سرچشمه ها؛ و ببین که چگونه از سراب، سیراب می شوی و کویر، حکایت از رویش می گوید، ناب و دلنشین! خاک، بستر نرم می شود و ماه، روی انداز گرم..... آتش، همنشین مهربان تاریکی می گردد و روزها را به انتظار شب به سر می بری، تا تابش را نه از خورشید، که از تلألؤ کرم های شب تاب سراغ بگیری....

زیبایی را دیگر فقط در گل ها و پروانه ها نمی جویی؛ رفتن، نشانۀ سلامتی و سرزندگی و شادابیست و ماندن، گواه بر رخوت و بی رمقی و دل مردگی.....

هر واژه در قاموس مسافر بی مقصد، مفهومی دیگر دارد، که تنـــها خودش آن را در می یابد و می داند؛ و چه چیز لذت بخش تر از این که برای خودت، لغتنامه ای داشته باشی، سرشار از معناهای متفاوت تا آنها را با اهالی سفرهای همیشگی، سهیم شوی و در میان بگذاری.....

    

 

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 11:14 | لینک  | 

این روزها، هر عصر، حکم غروب های جمعه را پیدا کرده.... نه این که بگویم دلگیر است، نه.... اما هوای غریبی دارد... و غربت.... واژه ای آشناتر از همیشه... و هر آن چه در پیرامونم هست، نا آشناتر از همیشه.... گاهی صداهای آشنایی می آید، گاهی نسیم آشنایی در خاطرم می پیچد، اما نه از زمین! که از آسمان..... و همین است که دلم را تنگ تر از همیشه می سازد..... 

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 19:41 | لینک  | 

کنار باغ خاطره ها، که من در انتظار تو بودم؛ صدای بال فرشته ها بود، سایه بر سر من....

سحر سر آمد و سر زد، قیامتی که تو بودی، شروع شعر غمین و غروب آخر من.....

ببین چگونه گرفتار گشته ام، به موج بی یقینی تلخی، که راه بسته گلویم، شکسته باور من

چرا سراغ نگرفتی، ز من که باز بپرسی، به شهر بی نشانی ما، کجاست غریب خانۀ برادر من...

نه از اهالی اینجا، نه از حوالی آنجا، عجب مسافت دوریست، میان باغ شما و درخت بی بر من...

نگو که باز می آیم، من از تو باز نخواهم، فقط به من برسان، به هر وسیلۀ ممکن، جامۀ پَر من!    

دلم هوای تو دارد، چرا دروغ بگویم؟  گریز نیست مرا از خیال دست های گرم خواهر من......

بهای ثانیه هایی، که با دریغ گذشتند، غم همیشگی است و گریه های یکسر من.....

کنون که بیشتر از پیش، در آرزوی تو هستم، نوشته نام تو در سطر سطر دفتر من،

بگو چگونه نیفتد به هر نشانی کوچک، به یاد ماندنی عکسی ز روی ماه تو در سرخ فام ساغر من

بخوان مرا به زبانی که عرش با تو بخواند، بخوان به نام و نشانی که راز آن تو بدانی و دل خیالپرور من

گذشته فصل جدایی، رسیده وقت رهایی، شده ست موقع پرواز از قفس، کبوتر من.............

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 9:5 | لینک  | 

نمی دانم چه می خواهم و می دانم چه می خواهم! تناقض های بی پایان، رسم روزهای بودن من است، تا هستم. اما چه کنم که اکنون، بیش از هر زمان دیگر، تمنای بودن با تو را دارم و خواستن تو حاصل نمی شود، مگر با نبودنم! بگو چه کنم؟! دلم تا هوای خانۀ تو پر می کشد، می گریزم از تمام پای بندی ها. هوای بودن با تو، هوای آزادی و آسودگی ست، می دانم. تو را می خواهم، تو را....... تکرار می کنم، بی شمار و بی یک لحظه درنگ، چون دیوانه ای رانده شده، کز کرده و به خود پیچیده از سرمای شب های پاییزی، خرابه ای یافته و پناه برده زیر سقفکی بی ثبات، کلافه از چکه های بی امان و بارش بی پروای باران و غرش پی در پی آسمان........ های های های...... گریه می کنم و می خندم، زار می زنم و یک ریز نام توست که صدا می کنم...

و تنها یک دیوانه می تواند به باور بی تردید آمدنت، نامی را صدا بزند که در اندیشۀ دیگران، هیچ امیدی به آمدنش نیست. و خوب می دانی و خوب می دانم که اگر از تمام هستی یک انتخاب داشته باشم، هیچ برنخواهم داشت، جز یقین به بودنت، به آمدنت، در دشوارترین لحظه های  تنهاییم. چه کسی می فهمد که وقتی دیوانه ای با شدت و غلظت، اصرار می کند بر یقینی که از قلبش بر می خیزد و از چشمانش می جوشد و بر زبانش جاری می شود، تا چه حد به آن چه می گوید و اصرار     می ورزد باور دارد؟ و اگر می دانستند، اگر می فهمیدند، اگر..... اگر.... اگر.... همۀ عاقلان عالم بر این ایمان بی تردید، غبطه می خوردند!

چه اهمیت دارد؟!

برای رانده شده ای که خود را هر چه سخت تر در پاره پلاسی در هم می پیچد و به آسمان   می نگرد و چشم هایش را می بندد و یک ریز نامی را صدا می زند، انگار که کلامی جز آن را نیاموخته و اسمی غیر از آن را نمی شناسد. تکرار می کند و تکرار..... که به اعجاز تکرار ایمان دارد، که شگفتی بی بدیل حضور را می شناسد، می فهمد، به خدا که می فهمد......!

بگذار دیوانه اش بخوانند، به سنگش برانند، به دشنامش بیازارند، از دردش خم به ابرو نیارند! بگذار بنالد به درد، کیست که دلش ذره ای نالیدن بی آزرم نخواهد؟ و امان و دریغ از یک شانۀ آشنا و امن.... دریغ.....

هوا سرد است خواهرکم! دلم سرد است، سردتر از همۀ روزهای بی کسی.   نمی بینی که چگونه مچاله شده ام؟ بی پناه و سرگردان، بی حال و بی آینده، افسرده و فرسوده، غمگین و تک افتاده، بی آشیان و آواره و سرما زده، لرزان و ناامید.....

بر حال نزارم رحم کن....

چه حس شگرفی است، این سایۀ گـرم که از پس برقی که در سراسر آسمان و زمین  می درخشد و رعدی که با فریاد من در هم می آمیزد، وجود تکیده ام را می پوشاند و سکوتی لبریز از آرامش و سبکبالی و سرمستی را به همراه می آورد.

خواب نیست، ترنم نغمه سرایی مرغکان و زمزمۀ موسیقی جاری در رقص برگ های درختان. وهم نیست، نوری که بر آن چشم می گشایم، خیال نیست، چهرۀ آشنایی که می بینم.

نشسته ای، باوقار و زیبا و دلفریب، به مانند همیشه، تکیه زده بر حریری تافته از جوشش چشمه های زلال و نسیم پیچیده در عطر گلستان های بی انتها. با همان گیسوان بلند و صاف، لطافتی برگرفته از نور مهتاب، چهره ای به درخشندگی پرفروغ ترین ستارۀ آسمان، زیباتر از نغزترین واژه های جاری شده بر زبان فرشتگان؛ و لبخندی که همواره روحی دوباره در کالبد شکسته ام می دمد.

دانه های انار است، چون یاقوت های خوشرنگ در مقابلت؛ و گرمای دست ظریف تو، بر پیشانیم. دیگر هیچ دردی ندارم خواهرکم. دیگر خواهشی ندارم، جز آن که گونه های نشان یافته از محبت همیشه ات را، با یکایک خط های انگشتانم لمس کنم. جز آن که آغوش مهربانت را برای قرار یافتن بی قراری هایم، حس کنم.

خانۀ تو، پایان همۀ پریشانی هاست.    

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 1:38 | لینک  | 

عشق در سکوت می گذرد و ما چه بی سرانجام، فریاد می کشیم! عشق بی بهانه می آید و ما چه بی ثمر در پی یافتن بهانه ایم! عشق جاری بی نهایت است و چه مغرورانه از جست و جویش در زیر صخره های سترگ به خود می بالیم! عشق نور است، مهر فروزان است و خورشید تابان؛ و چه خام دستانه از شمع و پروانه سخن می رانیم! ها...! لغتی یافتم، از آنها که گاه در کفۀ ترازوی معنا که می گذاری، سنگینی بی بدیلش را همان لحظه حس می کنی؛ می چشی، می فهمی، می شناسی، می دانی، می خوانی. شمع....... چه یادآور مهجوری!

تا به تاریکی برنخورده باشی، تا شب را درنیافته باشی، تا خاموشی را ندانی که چیست، تا همۀ امیدواریت بسته به یک جرقه و شعله ای لرزان و گرمایی بی ثبات نباشد؛ شمع را نخواهی شناخت. گمانت چیزی بیش از قطعه مومی سخت که فتیله ای در خود دارد و گرما از آن جز توده ای بی شکل باقی می گذارد را در نمی یابد.

ذوب می شوی، ذوب..... همراه با حرارتی که در سراسر وجودت زبانه می کشد، می سوزی، می سازی........ چه می سازی؟!!

اگر در سوختن، ساختنی بود؛ که اینک در هر گوشۀ عالم، یادبودی سر بر آسمان می سایید و طعنه به کوهساران می زد!

آی ساقۀ گندم! دانۀ قاصدک! ذرۀ خاک! آی چشمه و های سکوت، سکوت، سکوت..... های زمزمۀ دلنشین و خنک صبحگاهی؛ کجایید؟! احساس بی بهانۀ من در ناز و نوازش شما نهفته است.

شده که دانۀ گندم باشی؟ شده قاصدک شوی؟ چه وقت توانسته ای تن به باد بسپری و دل به آسمان؟ کی جاری شدی؟ چه رویاندی؟ چگونه با صدای بر هم خوردن برگ ها شکستی، فرو ریختی، از آسمان به زمین آمدی، جاری شدی، رقصیدی، خندیدی، بخشیدی و باز به آسمان.....

دلت برایم تنگ نشده؟ دلم برایت تنگ شده! هوای آمدن نداری؟ هوای بودن ندارم! طاق شد طاقتم، طاق شد...... دلم می خواهد همۀ بودنت را ببلعم، می خواهم با تو یکی شوم، تو باشم و نه دیگری؛ که "من"، واژۀ غریبی است، هزار سال دور از وجودی که از خود می شناسم!

هزار سال...... چه زود گذشت! و شاید هزار هزار سال...... نمی دانم. دیگر مهم نیست! آن قدر یادم هست که بال هایم شکسته بود، رانده شده بودم، به گناه بی گناهی!

نگاهت کردم....... روی گرداندی...... و من به عادت همیشه، هیچ نگفتم. می دانستم و می دانستی که این لجبازی همیشۀ بی سرانجام، میان من و تو، هیچ پایانی ندارد!

می دانستم و می دانستی، که من خودم را به سرخوشی بازی کودکانه ای خواهم سپرد تا نه تو را، که خودم را، که من را، از یاد ببرم. تا ندانی که بنای سرسختی با که گذاشته ای! با هیچکس!

من قدم بر می داشتم، گاه می دویدم و گاه، روی بر می گرداندم و رد پایم را بر بستر نرم و داغ بیابان مرور می کردم، تا بدانی که هستم، ببینی که سرخوشم، دلت هوای آمدن کند و آن گاه پنهان می شدم تاتو نیز همچون من حیران بمانی در جست و جوی آن که رد پایش هست و خودش نیست!

دل نگران شوی.... مبادا نباشد! مبادا نیاید! صدا بزنی، فریاد بکشی، های....... کجایی؟ و پاسخی جز این نیابی که: کجایی.....؟ کجایی.....؟ کجایی......؟!

من اینجایم؛ نزدیک تر از همیشه؛ مرا با قلبت، با احساست ببین، باورم کن، تا حضورم را در وجودت دریابی. در پی من نیا، مرا به خود بخوان تا با تو باشم؛ همچون تو، خود تو، یک وجود، یک نَفَس، یک تن، یک جان......

بال هایم را باز گردان. تنها به این شرط باز خواهم گشت! پرواز برای من، دیگر حس غرور آمیز اوج گرفتن نیست؛ مرهم تلخی است بر درد تنهایی، که چشیدنش را هیچ وقت، با هیچکس، شریک نشدم....

 

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 11:32 | لینک  | 

دوست وفادار و عزیز و مهربان، گرامی تر از جان

خوب می دانی که مدتی است نوشتن دیگر به آسانی گذشته نیست. هر چند که در گذشته نیز آسان نبود، اما دل مشغولی های پیاپی که هنوز ثمری جز دور افتادن از دل خوشی های گاه به گاه نداشته اند، مانعی استوار شدند برای گذاشتن چند خطی به یادگار. در روزهای سخت و لبریز از دشواری که نوشتن و تدریس و خانواده و بیماری و تلاش برای تحصیل دوباره و هزار هزار درهم پیچیدگی فکری دیگر، طاقت را طاق کرده بود و کارد به استخوان رسانیده بود، بیماری و مرگ پدر، اندوه سختی بود که تلخیش را این بار نیز کوچک ترین فرزند، بیشتر و سنگین تر از همه دریافت و البته که باز هم هیچکس ندانست که درد این فراق زود هنگام، چرا برای این غریبۀ تنها، این قدر آزار دهنده بود. داستان این حسرت، نه فقط بازگشت خود خواسته به خاطرات گذشته و افسوس بر فرصت های از دست رفتۀ با هم بودن و خوب بودن بود؛ بلکه احساسی بود از عمق ناخودآگاه که تا مرز بیگانگی با همۀ اندوه های عالم می بردت و ناکام و تشنه بازت می گرداند تا بغضی فرو خورده همواره در پی فرصتی باشد برای گشوده شدن و مجالی یابد برای سرازیر گشتن.

چهل روز بیشتر نگذشته بود که تمام تنهایی های عالم بر سرم ریخت و آن روز کجا بودی که ببینی چگونه شکستم؟ دست که بر سنگ سرد و کوچک و خاک گرفتۀ خانۀ تازۀ پدر گذاشتم، آن قدر بلند زار زدم و آن قدر شانه هایم لرزید که دخترک ماتم گرفت و گفت: بابا گریه نکن، چشم هایت مروارید می آورد! و البته از اسم آب مروارید، این قسمتش را به خاطر سپرده بود! و باز هم نه دخترکم و نه هیچکس دیگر نمی دانست که چه قدر دلم برای خودم تنگ شده است! که برای خودم گریه می کنم، که خستگی هایی را که نمی شد فریاد کرد، از چشم هایم بیرون می ریزم........

می بینی چه حکایت در هم پیچیده ایست؟ گذشته ای که باید کنار بگذاری، به امروزت پیوند خورده و پیوسته تو را در فاصله ای به مسافت میان ازل تا ابد با خود می برد و می کشاند و تو که چاره ای جز تسلیم نداری، دل خوش می کنی به حس شیرین ادراکی غریب از دیدن خنده های مستانۀ دخترکانی سرخوش در باغی سرشار از طراوت و پاکی و جوانی که تو را به بزم عاشقانۀ خود می خوانند و تو..... عاجز از برداشتن قدمی یا دمی نفس کشیدن در هوای بی دغدغۀ خنک مصفای خانۀ رویایی شان، نگاه     می کنی و حسرت می خوری از درد بودنی که همچون شکنجه ای دردناک می باید تحمل کنی و بار هر لحظه اش را همچون هزار سال بر دوش بکشی و به جان بخری و تنها فرصت داشته باشی تا گاهی از خود بپرسی که......... چرا!  

بودنت برایت معما می شود و البته که نمی خواهی در پی جواب باشی که می دانی هیچ پاسخی نه تو را قانع می کند و نه راز معمایت را می گشاید! حالا خواب نعمت بزرگیست که قدرش را بیشتر می دانی!

خواب به تو مجال گریه می دهد و در پی اشک های بی امانت، دست عزیزی را بر شانه هایت می گذارد تا راه یافتن گرمای دلنشینش را در سراسر وجودت احساس کنی، سر انگشت های مهربانی را تا       گونه هایت پیش می آورد، تا جاری بی قرار و داغ چشم هایت را با لبخندی ارزشمندتر از تمام گنج های افسانه ای و خیال انگیز بزداید و موجی از آرامش و قرار را در وجود خسته ات بنشاند.....

خواب اگر خوب باشد، رضایت می بخشد و سبکبالی می آورد و اگر آن گونه که تو گمان داری بد باشد.... خواب است و چشم هایت را که می گشایی با خودت تکرار می کنی: چه خوب که خواب بود!

خواب تو را به دنیای رویاها می برد و نه، رویاها را به دنیای تو می آورد و چه فرقی می کند؟ مهم این است که تو را به دنیایی که در تخیلات بیداری به آن سرک می کشی نزدیک می کند. دیگر هیچ چیز مهم نیست، مهم این است که حس خوبی داری، که از چیزی که نمی خواهی باشد دور می شوی و به آن چه می خواهی باشد نزدیک می گردی، بودنش را می فهمی، حس می کنی، پر و لبریز می شوی از بودن های خوب، از آغوش های گرم و صمیمی، از لمس رویایی که می خواهی باشد و انگار که هست و از فراموشی کابوسی که نمی خواهی و نیست که نیست و گاه می مانی که آیا حق انتخاب داری تا کابوسی که انگار هست را یکسره کنار بگذاری و رویایی که گویی نیست را در ذره ذرۀ وجودت جاری کنی؟! می بینی چه تضاد شگفت آوری است؟! و مگر ما را جز از تضاد از چیز دیگری آفریده اند؟ 

بیدار شو ...... بیدار شو..... امروز یکشنبه است، اینجا یکشنبه ها روز تعطیل است! دلت هوای جمعه ها را دارد؟ بگذار تا این نیز تضاد دیگری باشد که با خود داری!

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 12:8 | لینک  | 

حضور، یك اتفاق ساده نیست كه نادیده‌اش بنگاری و بگذری. گنجی است بی‌بدیل كه یافتنش، گاه در حكم كیمیاست و گاه، همچون دست پیدا كردن به دفینه‌ای افسانه‌ای، چون جام جمشید...

حضور را پیش از آن‌كه با چشمهایت ببینی، با سرانگشتانت لمس كنی یا با شنیدن صدای قدم‌ها بفهمی.... با حرارتی احساس كن كه همچون روحی سرشار از نور در كالبدت دمیده می‌شود و گرمایش، موجی از آرامش و امنیت و آسودگی را در ذره ذرۀ وجودت جاری می‌كند.

چشم‌هایت داغ می شود، دلت می‌لرزد، شادی، دانه دانه و گرم بر گونه‌هایت می‌لغزد و پُر می شوی از معنای بودن و لبریز شدن. معنای نور را، در حضور درمی‌یابی.

حضور، آن‌چنان سبك و لطیف است كه در بودنش، تو نیز حس پر كشیدن و صعود داری و آرزویت.... كه نه... همۀ آرزوهایت، خلاصه می‌شود در تكرار بی‌انتهای این احساس كمیاب و دلنشین. بر ابرها قدم می‌گذاری و به آسمان بی‌نهایتی كه همۀ پیرامونت را فرا گرفته است می‌نگری، كه چگونه مهربانانه، تو را در بی‌زمانی مطلق غرق می‌كند، تا بی‌دغدغۀ گذشت لحظه‌های بی‌سرانجام، فارغ از همۀ فكرها و مشغله‌ها و تشویش‌ها، از هر آن‌چه كه بر روح و جسمت سنگینی می‌كند، بگریزی و همۀ خستگی‌ها را پشت سر بگذاری. 

ساحل آرامش تو همان جایی است كه اراده می‌كنی و بودنش را درمی‌یابی. به پشت سرت نگاه كن.... ببین كه چگونه ردی از عبورت... و عبورش در كنار هم، به قدمت همۀ دوستی‌ها و آشنایی‌ها، بر بستری نوازشگر و گرم و لطیف، به جای مانده كه در هر كدامش، جای پای هزار هزار خاطرۀ شیرین، پیداست.

چه قرار امن و مطمئنی است، لحظه‌های حضور در زیر سقفی به پهنای آسمان و به وسعت بودن او.... با تو!

چه می‌شود كه همه چیز را زیبا می‌بینی؟ چه اعجازی رخ می‌دهد كه چشم بر همۀ بدی‌ها می‌بندی و دیده‌ها را می‌گشایی بر آفرینش و پر كشیدن و روییدن و جاری شدن و خوب بودن و شادی و مهربانی و اوج گرفتن..... تا آن‌جا كه هیچ چشمی، به چنین افقی، ننگریسته باشد.

حضورت را... این‌گونه دوست دارم.

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 18:35 | لینک  | 

بچه که بودم... شاید سال های دبستان.. روزهای پاییزی را می شمردم به امید زمانی که روی برف ها قدم بگذارم. راه رفتن روی برف، همیشه برایم چیزی فراتر از یک لذت کودکانه بود و نمی دانستم چرا!
این حس خوب قدم زدن روی برف، همیشه با من بود؛ این که آهسته آهسته پاهایت را برداری و جلوتر بگذاری و با دقت به رد پایت نگاه کنی که نشان از عبور تو است و اندکی بعد، یا در بارش ادامه دار دانه های نرم و خاموش محو می شود؛ و یا با ذوب شدن بستر سپیدی که تاب نفسهای گرم زمین را نمی آورد. گاهی نیمه شب ها، به عشق راه رفتن روی برف تازه و خیابان های سپید شده از خانه بیرون می آمدم و بی هدف، از کوچه ها و خیابان ها می گذشتم و سکوت سرد و سنگینی که این دانه های دوست داشتنی بر دل شهر بی قرار من ریخته بودند را .... حریصانه می بلعیدم.
امروز که سربالایی اداره را طی می کردم تا به در ورودی برسم، قدم که روی برف های سپید و تازه گذاشتم، انگار این راز قدیمی کودکی را کمی فهمیدم!
فهمیدم که آن چه بیش از هر چیز دوست می داشتم، همین سکوت سرد و سنگین بوده است، همین که آدم ها مجبور می شوند از سرعتشان کم کنند، همین که جریان پر تلاطم زندگی ناچار می شود کمی آرام بگیرد، خانه ها گرم تر می شود از حضور و قدم های آهسته، چشم ها را بیشتر به دیدن اطراف فرا می خواند.
چه نعمت مهربانی است برف برای ما....

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 17:51 | لینک  | 


سفر و تجربه‌های آن را دوست دارم. اما این كه سفر تا چه حد با آرامش خیال باشد و موجب رفع خستگی و تجدید روحیه، حكایت دیگری است. وقتی برنامۀ سفر تابستانی امسال ما مهیا و انجام شد، تجربه‌های تازه گر چه برایم جالب بود، اما چندان امیدوار كننده نبود. چون چیزی كه بیشتر به چشم می‌آمد، آشفتگی بود و باری به هر جهت بودن كه نمی‌دانم چرا هر بار برایم پر رنگ‌تر و واضح‌تر می شود.

خروج از شهر بی‌انتها!

خارج شدن از تهران، داستانی بود برای خودش. سه‌شنبه بعدازظهر بود و انتظار می‌رفت كه به شلوغی بربخوریم. اما دلایل این شلوغی‌ها در جای خودش تأمل برانگیز بود. برای این كه از مركز شهر نرویم، راه دیگری را كه كوتاه‌تر و مناسب‌تر بود، انتخاب كردیم و از بزرگراه آزادگان به سمت جنوب رفتیم. وقتی به سمت احمدآباد پیچیدیم، فكر نمی‌كردم با ترافیك وحشتناكی مواجه شویم كه زمان زیادی از وقتمان را تلف كند. وقتی جلوتر رفتیم، چشمتان روز بد نبیند، سه چهار تا كامیون غول‌پیكر با بارهایی كه سه برابر خودشان عرض داشتند و پشت هم ایستاده بودند و باعث به وجود آمدن راه‌بندان بودند. تازه آمدیم نفسی بكشیم و وارد آزادراه شدیم كه....... ای‌ پروردگار.... دوباره راه‌بندان!! اینجا چرا اینجوریه؟ بعد از مدت طولانی معطلی و سانتیمتر به سانتیمتر جلو رفتن.... بله! یك كامیون دیگر با شیشه‌های دلستر كه چپ فرموده بود و كل عرض آزادراه را بند آورده بود، جز باریكۀ كوچكی كه همه باید از آن می‌گذشتند، نزدیك به یك ساعت از وقتمان برای خارج شدن از تهران تلف شد، آن هم در آن غوغای گرما و دود!

آزادراه

مسیر تهران تا اصفهان را از آزادراه رفتیم. راه، خوب و نسبتاً خلوت بود. تعطیلات كوتاه مدت و گرمای هوا و گرانی بنزین، مردم را بیشتر ترغیب به رفتن سمت شمال می‌كند. هر چه‌قدر جاده‌های شمال شلوغ و پر ترافیك بود، جاده‌های جنوب، خلوت و راهوار بود. غروب بود كه به اصفهان رسیدیم.

برای ده كیلومتر اضافه‌تر!

من نمی‌گم چرا جریمه شدم! ولی وقتی در جادۀ خارج شهر كه مسیر رفت و برگشتش جداست و هیچ پیچ و خمی نداره و البته هیچ تابلویی هم در آن، محدودیت سرعت را مشخص نمی‌كنه و اگر هم هست اونقدر عجیب و غریبه كه مرغ پخته خنده‌اش می‌گیره (مثلاً اول یك سرازیری كه با سرعت بالای صد كیلومتر بهش می‌رسید، نوشته سرعت مجاز هفتاد كیلومتر، یعنی جفت پا باید بری روی ترمز كه مبادا قانون به خطر بیافته!!! حالا خودت به خطر افتادی اشكال نداره!)، جریمه برای 10 كیلومتر سرعت بیشتر زور داره. من كلی با احتیاط و كنترل سرعت كه بیشتر از 120 كیلومتر در ساعت نباشه داشتم حركت می‌كردم كه پلیس محترم ایست داد. پیاده شدم و پرسیدم: مگه چه‌قدر سرعت داشتم؟

- 120 كیلومتر

 - مگه سرعت مجاز نیست؟

 - نخیر تو حوزه استحفاظی فارس 110 كیلومتره، اولش نوشته!!! (اولش صد و چند كیلومتر پیش بود!)

هر چی از ما اصرار كه بابا، جادۀ خارج شهره، ما هم كه شتر سوار نشدیم، ناسلامتی ماشینه، گاز ندی خودش با این سرعت میره، روز عیدی بیخیال شو..... دیدم نه، فایده نداره. قبض را گرفتیم كه بعداً پولش را به عنوان صدقۀ سفر واریز بفرماییم!  

بعداً توی همون جاده ماشین سواری‌ای دیدیم كه سه نفر جلو و چهار نفر عقب سوار فرموده بود و پشت شیشۀ عقب را هم مثل ویترین مغازه، جنس چیده بود تا بالا و با خیال راحت تردد می‌فرمود! خب.... اینم یه جور اعمال قانونه!

من كه شهری ندیدم!

به ساكنان و اهالیش برنخورد، ولی از آباده، چیزی به عنوان شهر ندیدم! هر چه بود بلوارهای دراز و بی سر و ته كه دو طرفشان گاهی دیوارهای آجری طویل و تك و توك ساختمان‌هایی دیده می‌شد! درست مثل یك روستا كه وسطش كلی بلوارهای طولانی ساخته باشند. این حرف را به عنوان كسی می‌زنم كه دارم دربارۀ شهرهای اسلامی تحقیق می‌كنم. به نظرم، شهر فقط به یك زمین وسیع گفته نمی‌شود كه چند ساختمانی در آن ساخته باشند و خیابان‌كشی شده باشد. شهر، باید خودش را نشان بدهد، جریان زندگی باید در آن قابل لمس و احساس باشد، تقسیم بندی فضاها و مراكز و ساختمان‌ها به نحوی باشد كه از آزار دادن چشم و خسته كردن تازه‌واردان به شهر جلوگیری شود و من.... واقعاً یك نمونه از جاهایی را دیدم كه اسم شهر داشت اما هیچ نشانی از شهریت در آن مشاهده نمی‌شد، حتی بلوارهای بی سر و تهش!

آسمان شب

وقتی روی چمن‌های محوطۀ مهمانسرای جهانگردی تخت جمشید دراز كشیدم و به آسمان پر از ستاره خیره شدم، با خودم فكر كردم، چه‌قدر فرصت‌ها از ما دور شده‌اند..

در شهر شلوغ من، هرگز نمی‌توانی تصور این‌گونه به آسمان نگریستن را داشته باشی، حتی روی پشت بام منزل خودت... راستی قیمت یك آسمان پر ستاره چند است؟ برای دیدنش چه‌قدر حاضری سفر كنی؟ ارزش لحظه‌هایی كه این‌گونه میهمان آسمان می شوی، چه اندازه است؟

رستوران، برای نهار تعطیل است!

بسته بودن مغازه و فروشگاه برای ظهر و صرف نهار و استراحت، آن هم در شهرستان‌ها، مسأله‌ای عادی و معمولی است، اما بسته بودن رستوران و غذاخوری به هنگام ظهر، از آن حرفهاست! ولی باور بفرمایید بنده، نه یك مورد بلكه چندین مورد از رستوران‌های شیراز را دیدم كه موقع ظهر، برای نهار تعطیل كرده بودند! البته از حق نگذریم كه ظهر جمعه بود و احتمالاً ساعت‌های كارشان در روز تعطیل متفاوت بوده و ما خبر نداشته‌ایم!

الآن این رانندگیه دیگه!

چی بگم والله؟! اینجا رو مجبورم اینجوری بنویسم، كاریش نمی‌شه كرد. رانندگی توی جاده در شب، كار سختیه، نه به خاطر تاریكی و نا آشنا بودن راه و احیاناً نداشتن خط‌كشی و این قبیل موارد (كه همشون وجود دارن)، بلكه به خاطر وجود موجوداتی كه با فرا رسیدن شب، خوی نهفتشون بیدار میشه و اینقدر شعور ندارن كه تو در حال سبقت گرفتن از یك كامیون عریض و طویلی و چنان از سه كیلومتری پشت سرت نور بالا می‌زنن و با (خیلی ببخشید) بیشعوری تمام میان و می‌چسبن به پشت ماشینت كه چی؟ كه من دارم میام راهو برام باز كنین!!

نكتۀ جالب اینه كه عموماً این كار از دو سه دستۀ خاص از ماشین‌ها دیده میشه. یك گروه اتومبیل‌های ارزون قیمت (عمدتاً پراید) كه با زور زدن و فشار دادن پدال گاز، سرعتشونو بالا می‌برن و به این وسیله می‌خوان خودی نشون بدن!!! و گروه دیگری شامل انواع پژو كه فكر می‌كنن چون اتومبیلشون میتونه با سرعت بالای 170 كیلومتر درساعت حركت كنه پس حتماً باید با این سرعت حركت كنه دیگه!!! و همینطور اتومبیل‌های گران قیمت‌تر (عمدتاً هیوندای) كه فكر می‌كنن خب پول دادن پس جاده مال اونهاست! باور بفرمایید این مسأله جای مطالعۀ روانشناختی و جامعه‌شناختی داره.... حالا از ما گفتن....

شهر فرهنگی، فرهنگ شهری

گفتنش برایم جای تأسف است، اما خوب كه نگاه می‌كنم، می‌بینم كه ما شهر فرهنگی داریم (آن هم با سابقۀ فرهنگی از سالیان دور گذشته!) اما فرهنگ شهری.... نه! فكر می‌كنم همۀ ما هم این را خیلی خوب می‌دانیم، اما برای درست شدنش، هیچ كس هیچ كاری انجام نمی‌دهد. همه چیز در ظاهر خلاصه می‌شود. كارمند هتل نمی‌داند كه یك لبخند در حین دیدن مسافر یا هنگام تسویه حساب با او، می‌تواند در تشویق دوباره‌اش برای اقامت در آن‌جا و تشویق دیگران به انتخاب آن‌جا مؤثر باشد (چون برایش اهمیتی ندارد) و راننده‌هایش نمی‌دانند كه وقتی یك مسافر لحظه‌ای برای انتخاب مسیر دچار تردید می‌شود، می‌توانند به جای فشردن دستشان روی بوق، اندكی تأمل كنند و اجازه دهند كه مسیرش را انتخاب كند و از شعور و سعۀ صدر ساكنان آن شهر برای سایرین بگوید. زندگی جمعی در محیط یك شهر كه همه در آن سهیم هستند، هیچ معنایی ندارد. فقط تنها چیزی كه همه خوب بلدند، نشان دادن میهمان‌نوازیشان در ظاهر و حرف و روی پلاكاردهای ورودی شهر است.

سخنم دربارۀ یك شهر خاص نیست. حرفم دربارۀ سابقۀ طولانی مدتی از خودخواهی‌ها و حرف‌های بی‌عمل و ادعا داشتن‌های بی‌پایه است كه به آن عادت كرده‌ایم و چه حیف كه چشم‌هایمان را به روی همه‌اش بسته‌ایم.

با همۀ این احوال، سفر، همیشه تجربه‌ای شیرین و دوست داشتنی است...     
نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 21:51 | لینک  | 

دانشمندان می گویند خطر بروز دوره های مکرر و طولانی افسردگی در کودکانی که بدرفتاری می بینند دو برابر است.

بررسی تازه ای که نتایج آن در نشریه ژورنال روانپزشکی آمریکا چاپ شده همچنین حاکیست احتمال آنکه این بیماران به معالجه واکنش نشان دهند کمتر است.

محققان می گویند بدرفتاری در کودکی عامل افسردگی تقریبا یک نفر از هر ۲۰ نفر در بریتانیاست.

موسسه خیریه "سین" (Sane) گفت که مطالعه تازه این مساله را پررنگ می کند که ضربه روحی در کودکی چقدر می تواند خسارت بار باشد.

یک پنجم مردم در مقطعی از زندگی دچار نوعی از افسردگی می شوند.

محققان در موسسه روانپزشکی کینگز کالج لندن درحال تحقیق درباره افسردگی از نوعی بودند که تکرار می شود.

آنها نتایج ۱۶ مطالعه مختلف که در مجموع به روی ۲۳ هزار نفر انجام شده بود را مرور کردند و دریافتند که بدرفتاری دیدن در کودکی - مانند طرد شدن از سوی مادر، بدرفتاری سخت جسمی، یا سوءاستفاده جنسی - خطر ابتلا به این نوع افسردگی را دو برابر می کند.

دکتر رودلف اوهر یکی از محققان گفت: "اگر این حوادث زود در زندگی رخ دهد، اثر عمیق تری دارد."

در بریتانیا، ۱۶ درصد مردم تا سن ۳۳ سالگی به افسردگی مزمن مبتلا می شوند. یک چهارم آنها یا حدود ۴ درصد کل جمعیت، در کودکی بدرفتاری دیده اند.

مطالعه ای جداگانه به روی سه هزار و ۹۸ نفر نشان داد که بدرفتاری دیدن در کودکی همچنین با واکنشی بدتر به معالجه دارویی و روانی همراه بود.

دکتر آندریا دینیز محقق ارشد این مطالعه گفت: "امکان مراقبت از بیمارانی که سابقه بدرفتاری دیدن در کودکی را دارند، حتی در صورت معالجه ترکیبی (با دارو و جلسات مشاوره) به قدر کافی ممکن نیست."

گزارش آنها حاکیست که "دخالت های زودهنگام برای پیشگیری و درمان می تواند موثرتر باشد."

تاثیر ماندگار

هیچ توضیح دقیقی در مورد علت ارتباط میان بدرفتاری، تغییرات فیزیکی در کودکی و افسردگی مزمن که ۲۰ سال بعد یا دیرتر روی می دهد وجود ندارد.

تصور می شود که بدرفتاری در کودکی باعث تغییراتی در مغز، سیستم دفاعی بدن و برخی غدد هورمونی می شود - که بعضی از آنها هنوز در بزرگسالی وجود دارند.

یک مکانیسم احتمالی چیزی به نام تغییرات "اپی ژنتیک" در دی ان اِی است. درحالی که تغییری در کد ژنتیکی وجود ندارد اما محیط زیست ممکن است نحوه "بیان" ژن ها را تغییر دهد.

مژوری والاس مدیر موسسه خیریه بهداشت روانی "سین" گفت: "ممکن است خیلی آشکار به نظر برسد که ضربه های روحی در زندگی می تواند ما را افسرده کند، اما مطالعه تازه این مساله را پررنگ می کند که چنین ضربه هایی وقتی در دوره کودکی زمانی که مغز هنوز درحال رشد است روی می دهد، چقدر می تواند خسارت بار باشد."

او افزود: "همه ما باید نگران این موضوع باشیم که بدرفتاری و غفلت چگونه می تواند میراثی دردناک از خود به جا بگذارد که می تواند عمری دوام آورد .... با این حال نباید ناامید شویم. تحقیقاتی مثل این می تواند راه را برای رفتار بهتر (با کودکان) و تدابیر پیشگیرانه همواره کند."

نقل از: سایت بی بی سی.

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 9:13 | لینک  | 



خوب مهربان من...

سلام

این چند وقت، ننوشتن هم عادتی شده بود، به قدمت فراموشی؛ و فراموشی... بهانه‌ای برای اندیشه نكردن دربارۀ واژه‌ای كه معنایش حالا برایم دشوارتر شده است: آینده....

آینده را، فرداها و لحظه‌ها و ساعت‌های نیامده نمی‌خواهم كه بیهوده برای آمدنش صبر كنم و چون آمد، آینده‌ای دیگر از همان جنس را به امید واهی‌ای دیگر چشم در راه باشم.

آینده، آن‌گونه برایم خوشایند است كه آن را انتظار كشیدن برای گرفتن دست‌های گرم از مهربانی و سرشار از عشق تو معنا كنم.

آینده، انتظارٍ رسیدن لحظه‌های خوشایندی است كه با هر نگاهت، نوری به وجودم بتابد و با هر لبخندت، سرشار شوم از زیباترین آرزوهای دوست داشتنی، برای تو.

آینده، همین حالاست كه همۀ بی‌تابی‌هایم را در سكوتی عمیق خلاصه كنم و از قلبم بگذرانم كه ای كاش این لحظه‌های در كنار تو بودن، هیچ‌گاه، هیچ‌گاه، به پایان نرسد و هر آن، دیدارها و اشتیاق‌ها، تازه‌تر و ماندنی‌تر و خاطره‌انگیزتر شود.

عزیز نازنینم، هر بار كه دانه‌های دلتنگی را در وجودم مرور می‌كنم، به نام تو می‌رسم و صدایت می‌زنم تا تصویر خوشایند و دوست داشتنیت پیش چشمانم بنشیند و در یادم، برای همیشۀ همیشه، ثبت گردد.

خوب من، دشوار است بی تو سر كردن زمان‌هایی را كه سایۀ سرد تنهایی بر وجودم می‌نشیند و با خودم هم قهر می‌كنم، اما پیوسته تو را صدا می‌زنم تا لااقل احساس كنم، كه به تو نزدیكم.

شاید چنین گمان كنی كه این احساس را از سر تنهایی پیدا كرده‌ام یا می‌توانم فراموشش كنم؛ اما...... اكنون واژه‌ها برای من معنایی دیگر دارند. حاضرم تمام تنهایی‌های دنیا را به جان بخرم تا تو سرشار از احساس خوبِ بودن باشی. بودنت را دوست دارم؛ و این بودن دلنشینت را برای وجود خوبِ خودت می‌خواهم. می‌خواهم كه باشی...... با بهترین احساس‌ها، با شادمانه‌ترین لحظه‌ها، با آرام‌بخش‌ترین زمان‌ها، با شیرین‌ترین لبخندها، با ماندگارترین خاطره‌های خوشایند. با همۀ خوبی‌ها..... خوبِ مهربانِ من...

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 20:4 | لینک  | 

تو كه می‌آیی، همۀ وجودم از عطر حضورت پر می‌شود. تو كه می‌آیی، شوق بعد از همۀ لحظه‌های انتظار را در دست‌های گرم و نگاه دلنشین تو پیدا می‌كنم، تو كه می‌آیی، از هر لبخندت، تصویری به یادگار در ذهن و قلبم می نشانم تا شاید در ساعت‌های دلتنگی، با مرور كردنشان، آرام بگیرم... و آرام كه نمی‌گیرم بماند.... دلم لبریزتر می‌شود از تمنای دیدار دوباره ات....

چه آرامش شیرینی است در نگاه و لبخند مهربان تو. تو كه می‌آیی، دلم هوای بی زمانی و بی مكانی دارد، تا در خلوتی به وسعت همۀ حضور خوب تو، بهترین و زیباترین واژه‌هایی را كه می‌شناسم، معنا كنم.

تو كه می‌آیی، با خودم تكرار می‌كنم، كه گرمای بودنت را با هیچ چیز دیگری، هیچ وقت، عوض نخواهم كرد. تو كه می‌آیی، دلم پُر از آرزو می‌شود و آرزوهایم را یك به یك با سر انگشتان مهربان تو، مرور می‌كنم.

تو كه می‌آیی، دوست داشتن را می‌فهمم، آشنایی را حس می‌كنم، از اندوه‌ها و بدی‌ها و غصه‌ها و ناآرامی‌ها و خستگی‌ها و آشفتگی‌ها و بی‌قراری‌ها... رها می‌شوم.

تو كه می‌آیی، همۀ خوب بودن‌ها با من است.....

خوبِ من..... كنارم بمان.....


نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 16:55 | لینک  | 


زان ازلی نور که پرورده اند              در تو زیادت نظری کرده اند
خوش بنگر در همه خورشیدوار         تا بگدازند که افسرده اند
سوی درختان نگر ای نو بهار            کز دی دیوانه بپژمرده اند
لب بگشا هیکل عیسی بخوان         کز دم دجال جفا مرده اند
همچو سحر پرده ی شب را بدر        کاین همه محجوب دو صد پرده اند

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 23:21 | لینک  | 

سكوت، چه موسیقی آشنایی است میان ما...

ایستاده‌ام بر كرانۀ غربت و هیاهوی نامفهوم جمعیت؛ هیچ نیست كه رنگی از آشنایی داشته باشد، هیچ نیست كه اندكی از حس حضور را به همراه بیاورد، هیچ نیست كه به بهای بودن، بیارزد. و بودن، بی‌معناترین واژۀ تكراری كه تلخ‌ترین مفهوم را برایم تداعی می‌كند..... بودن، به كدام قیمت؟ به كدام بهانه؟ گلایه‌هاست كه یك به یك به آسمان می‌فرستم و بی‌انتظار پاسخ، به درد فریاد می‌كشم كه هـــــــــــــــــــــــای! غریب‌كُشِ بنده‌آزار! كجایی؟! مگر من از میوۀ ممنوعه‌ات چشیده‌ام كه تاوانش را از من طلب می‌كنی؟! حسادت را خصلت ما نوشته‌اند و گفته‌اند و دانسته‌اند و تو.... فارغ‌البال از آن‌چه به نام ما رقم زده‌اند، آشنایی‌ها را یك به یك از من گرفته‌ای و در كنار خودت جای داده‌ای و به غریبیم، پیروزمندانه می‌خندی؟ چه كویر تفتیده‌ای‌ست، چه سرزمین بی‌حاصلی، چه سنگلاخ هولناكی است، این برهوت بی‌پایان كه دلش نام نهاده‌اند.....

هــــــــــــــــــــــــای! شكافندۀ شب، برآورندۀ روز، رویانندۀ جوانه از دل خاك، جاری كنندۀ چشمه و رود از دل سنگ، ای كه هر موج دریا به نام تو برمی‌خیزد و به یاد تو بر سینۀ ساحل می‌كوبد، ای كه هر دانۀ شن، به رخصت تو در دست باد جابه‌جا می‌شود؛ نگو كه یك قطرۀ باران را از جایی كه داغ‌ترین ناله‌های درد از آن برمی‌خیزد، دریغ می‌كنی....

ایستاده‌ام بر كرانۀ غربت و هیاهوی نامفهوم جمعیت؛ هیچ نیست كه رنگی از آشنایی داشته باشد، هیچ نیست كه اندكی از حس حضور را به همراه بیاورد، هیچ نیست كه....... صبر كن!!! چرا همه چیز ناگهان از حركت ایستاد؟!! كدام برق نافذ نگاه بود كه زمان را به توقف و ایستادن واداشت؟ پیدا كردنش در این انبوه سرگردانی و نگاه‌های بی‌رنگ، دشوار نیست؛ چرا كه جاذبه‌اش، بی‌درنگ مرا به سوی خود می‌خواند....

چشم‌ها، این چشم‌ها، این‌ها... رنگ غریبی ندارد.... چشم‌ها، چه حس آشنایی در میانشان موج می‌زند! باور نمی‌كنم... نكند خیالات به باورم راه یافته است؟

دوباره نگاه می‌كنم، دوباره و ........ دوباره.. نگاه از چشم‌هایش نمی‌توانم برگرفت، اما.... آن‌چه را كه به ظرافت در پس پیراهنش پنهان نگاه داشته، می‌بینم. دو بال سپید، مثل یا‌س‌های روییده بر كوچۀ خاطره‌ها.... لطیف، مثل حریر تافته از ابریشم خام....

فرشتۀ باغ آشنایی.... این‌جا چه می‌كنی؟!

هزار هزار سخن در دل من اندوخته شده است برای تو، اما.....

سكوت، چه موسیقی آشنایی است میان ما...!!!

مهرداد. خرداد 1390. بعد از مدت ها ننوشتن!

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 16:36 | لینک  | 

صبح كه تقویم را ورق زدم، چشمم به كلمه‌ای افتاد كه یه جورایی، بیشتر از همیشه باعث شد درباره‌ش فكر كنم. فارغ از دلیل نامگذاری این روز، چیزی كه فكر و نگاهمو به خودش جلب كرد این بود: روز معلم....

شاید زمانی برای ما كه دانش‌آموز بودیم، این روز برامون روزی بود كه معلهامون مهربون‌تر بودن و ما از برنامۀ كوچك مدرسه‌مون برای این روز، خوشحال‌تر. اما هر چه گذشت، با این كلمه، ارتباط بیشتری پیدا كردم، وقتی خودم یه جورایی معلم شدم، از اولین روزهایی كه سر و كله زدن با بچه‌ها را توی كلاس، تجربه كردم.. شاید چیزی نزدیك به 17 سال پیش.... تا الآن كه موهای سرم آروم آروم سفید می‌شن و اون بچه‌ها به سنین جوونی و بالندگی می‌رسن..... روزهای زیادی گذشته...

راستش دلم گرفت... بیشتر و بیشتر از گذشته یاد معلم‌ها و استادای خودم افتادم و شروع كردم به یادآوریشون و اگر شماره‌ای ازشون داشتم، تماسی و عرض تبریكی..

یادم افتاد كه هر كدوم چه سهمی توی چیزهایی داشتن كه یاد گرفتم و همیشه و حالا، دنیای كوچیكمو با این دانسته‌ها و آموخته‌ها ساختم....

از آقای شاهین‌پر معلم ادبیات دوم دبیرستان كه همیشه عشق و آشنایی بیشترم به ادبیات رو مدیون او هستم. استاد شهرستانی، استاد راهنمای فوق لیسانسم كه همیشه حمایتم كرد، استاد حاتم كه از لیسانس تا فوق لیسانس باهاش كلاس داشتم و همیشه با محبت با همه برخورد می‌كرد و دوست داشتنی بود. خانم دكتر نفیسی، دكتر آیت اللهی، استاد داداشی كه او هم همیشه حمایت و كمكم كرد تا از دشواری‌های وحشتناك سال‌های اول تحصیل نجات پیدا كنم. دكتر سجودی عزیز كه از خدا می‌خوام هر چه سریع‌تر سلامتی كاملشو به دست بیاره و دوست دارم بازم ببینمش. استاد حسینی كه منو با دنیای هزار و یك شب آشناتر كرد و منایع خوبی در اختیارم گذاشت، و دكتر یگانه كه هر چه از پژوهش و تحقیق یاد گرفتم در محضر او بود و امروز گویا كمی كسالت داشت و دوست دارم كه او هم همیشه سلامت و برقرار باشه... و دوست عزیزم آقای جمدر که همیشه راهنما و یاورم بود.

استادای نازنین دوران لیسانس... استاد نامجوی عزیز كه خوبی‌ها و مهربانیهاش هرگز یادم نمی‌ره، استاد روزی‌طلب كه اگر هنوز هست امیدوارم سلامت باشه و از همین‌جا دلم می‌خواد دست زحمتكش و لرزانشو ببوسم كه یادگار كلاسش هنوز روی دیوار خونه‌ام خودنمایی می‌كنه..... و همه‌ی اونهایی كه الآن اسمشونو شاید به خاطر نیارم اما همیشه ازشون خوبی‌های فراوان در خاطر دارم...

و همین‌طور، یاد عزیزی دیگری كه افتادم و هر بار كه اسمشو میارم، محاله كه اشك توی چشمام جمع نشه.... در روزهایی كه برای پایان نامۀ فوق لیسانس، توی كتابخونه، دنبال كتاب می‌گشتم و منابعی كه دسترسی بهشون دشوار بود رو می‌خواستم... این اكرم شوشه‌ریز عزیز بود كه واقعاً مثل یك خواهر مهربون، با اون لبخند زیبای همیشگیش كه حتی در مواقع درد و ناراحتی هم از چهره‌اش پاك نمی‌شد، كمكم می‌كرد و  كتاب‌ها رو برام می‌آورد و راهنماییم می‌كرد كه چه كتاب‌های دیگه‌ای در این زمینه‌ها هست.... اكرم، هم اسم خواهر مرحوم خودم بودم و همیشه یه حس خواهرانۀ خوب نسبت بهش داشتم، اینو به خودشم گفته بودم و روزی كه.... خبر رفتنشو ناباورانه شنیدم...... هرگز باور نكردم و هنوزم باور نمی‌كنم...

یادش به خیر و روحش شاد......  

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 18:20 | لینک  | 

به حال سبزه‌ها غبطه نمی‌خورم كه عشقبازی با قطره‌های باران را می‌شناسند، به مرغ‌های دریایی حسادت نمی‌كنم كه سوار شدن بر تندبادها بر فراز دریا را بلدند، دلم هوای بودن به جای لك‌لك‌ها را ندارد، كه در پی گرمای مهربان خورشید پرواز می‌كنند و نور سرشار از زندگیش، میهمان خانه‌های ساده‌ و زیبایشان می‌شود؛ نمی‌خواهم به جای ماهی‌ها باشم، تا در اعماق آبی پهناور، لذت جست‌وخیز و شنا كردن در میان مرجان‌های رنگارنگ را بچشم؛ دیگر هوس نمی‌كنم، مثل اسب‌های سپید زرین یال رها، در دشت‌های بیكران و سبز، تیزپاتر از باد بهاری.... بدوم، نپرس كه چرا دیگر از تماشای طنازی گندم‌های سبز، در وزش نسیم سحرگاهی، سخن نمی‌گویم......

 خوب می‌دانی كه هنوز هم از تصورشان، سرشار احساس‌های خوب می‌شوم و به اوج می رسم... اما......

اما امروز كه بیشتر از همیشه، دلم هوای تو را دارد، دوست دارم همه‌شان را یك جا جمع كنم و در وجود تو ببینم.

وقتی كه قطره‌های گرم و شفاف، از گوشۀ چشم‌های مهربانت سرازیر می‌شوند، وقتی كه نگاهت تا بلندترین جایگاه آسمان دلم، اوج می‌گیرد، وقتی كه انگشت‌های خسته‌ام، در میان دست‌های صمیمی و پر احساست، قرار و آرام می‌یابند، وقتی برای دیدنت، لحظه‌ها را می‌شمارم، وقتی كه گیسوانت را به نسیم می‌سپاری تا نگاه من در امتدادشان، به گل‌های سپید جا خوش كرده بر موهایت خیره بماند..... احساس می‌كنم كه نیاز به دیدن چیز دیگری ندارم.

چه حسی است در حضور تو كه لطافت نشستن پروانه‌ای در صبحگاهان، بر برگ‌های گلی تازه چشم گشوده، به پای آن نمی‌رسد؟ چه رویایی است بودن تو، كه همواره موجی از بهترین احساس‌ها را، پیوسته در وجودم سرازیر می‌كند؟ چه خوشایندی‌ایست در سكوت تو، كه زیباترین كلمات را از پس آن می‌توان شنید و به جان خرید و خسته نشد؟ چه خوبی‌ایست در سخنان تو، كه از یاد بردنشان، دشوارترین كار دنیا شده است و شاید ..... ناممكن‌ترین...؟ چه حكایتیست در محبت تو، كه خالص و پاك و بی‌آلایش، بر دل می‌نشیند و مرا در شرم قرار گرفتن در پیشگاه این‌ همه خوبی بی ادعا..... باقی می‌گذارد؟

امروز دارم برای تو می‌نویسم. و چه خوب كه بهانۀ نوشتنم شدی. ممنونم كه با بودنت، اجازه دادی حس خوب حضورت را، گرم و صمیمی و دوست داشتنی، بیابم و بگویم كه مثل همیشه، لحظه‌های خوب با تو بودن را..... دوست دارم.

مهرداد. اردیبهشت 90

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 12:46 | لینک  | 

fatherland

سرزمین پدری، در خاك گرم تو چه رازی است كه مرا به خود می‌خواند؟ دلم را همچون دانه‌ای در میان دانه‌های خاكت خواهم كاشت، تا جوانه‌هایی از شورو اشتیاق، روییدن آغاز كند.

سرزمین پدری، بگذار تا یك بار، با گام‌هایی كه شادمانه بر تو فرود می‌آیند، به رقص درآیم، بگذار تا دست‌هایم را به نشانۀ گرامی داشتن زندگی و امید در وسعت پاك تو، بر هم بكوبم و نام تو را فریاد بزنم، بگذار تا یك بار هم كه شده، دیوانه‌وار بچرخم و بخوانم و پای بكوبم، تا بدانی كه از دیدارت شادم، سرخوش و خوبم، سرمستم از بودنت و بودنم..... در كنارت.

سرزمین پدری، وقتی كه مردمان خونگرمت از فراز تپه‌ها سرازیر می‌شوند، وقتی كه كودكانت، با چشم‌هایی كه برق امید و زندگی در آنها می‌درخشد، آسمان آبیت را به یكدیگر نشان می‌دهند و می‌خندند، وقتی كه گل‌ها و بوته‌های نقش خورده بر حاشیۀ لباس‌های رنگارنگ و زیبا، به جنب و جوش در می‌آیند، وقتی كه گیسوان بافته شده، در هوای خنك و دلنشینت، پیچ و تاب می‌خورند.... چه قــــــــــــــــــــــــــــدر دلم هوای تو را دارد....!

سرزمین پدری، بگو كه پنجه‌های هنرمند مردانت، تار و پود سازهای خوش‌نوا را نوازش كنند، بگو كه لطیف‌ترین و خاطره‌انگیزترین موسیقی‌های كهن را به اعجاز سرانگشتان توانایشان بنوازند، بگو كه نغمه‌های دلنشین برخاسته از دامان مهربان تو را بسرایند، بگو كه بخوانند، به نام تو و به یاد تو.... كه من، اشك‌هایی را كه از شنیدن نغمه‌های آشنای تو در چشمانم جمع می‌شود.... دوست دارم.

سرزمین پدری، بگذار بدانند كه از چهرۀ تو، نور آشتی و محبت می‌تابد؛ بگذار بدانند كه در وسعت تو، از پی چكاچك شمشیرها و پر كشیدن جرقه‌های سرخ آتشین، پارچه‌های سپید فرود می‌آیند و نوای صلح و دوستی می‌سرایند. بگذار بدانند كه دست‌های كوچك كودكان تو، بر طبل‌هایی می‌كوبند كه از آنها نوای شوق و زندگی به گوش می‌رسد، بگذار بدانند كه از پی قدم‌های پیوسته و پیچش موزون انگشتان ظریف دخترانت، موجی از عشق و مهربانی بر می‌خیزد....

سرزمین پدری، نمی‌دانی كه چه قدر مشتاق توام، چه قدر می‌خواهم ببینمت، لمست كنم، احساست كنم، در آغوشت بگیرم، ببویمت، ببوسمت.... نمی‌دانم، چگونه است كه خاك مهربان تو، منِ بی‌سرزمین را به سوی خود می‌خواند....

سرزمین پدری.... دوستت دارم....  

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 16:35 | لینک  | 

قصه‌گو، چه خسته و خاموش نشسته بود... گاهی به پنجره نگاه می‌كرد و گاهی به دست‌های در هم تنیدۀ خودش؛ و گاهی هم ..... نفسش را با یك آه طولانی، خارج می‌كرد و دوباره خاموش می‌ماند. انگار می‌خواست این آه‌های پیاپی، تنها صدایی باشد كه از او شنیده می‌شود. گهگاه چشم‌هایش می‌لرزید و می‌سوخت و پرده‌ای نمناك، نگاهش را خیس می‌كرد، و این تنها زمانی بود كه دست‌هایش را حركت می‌داد و با گوشۀ انگشت، جلوی جاری شدن چشم‌هایش را می‌گرفت. بغض، همسایۀ خانه به خانۀ گلویش شده بود و راه نقل حكایت‌های كهن را سد كرده بود.

دخترك، خاموش و آهسته، با قدم‌های نامطمئن، به او نزدیك شد، كنارش نشست، دست‌هایش را روی دست‌های گره شدۀ او گذاشت.... برای لحظه‌هایی، گرمای محبتش، جانی در روح خستۀ قصه‌گو دمید، سرش را بالاتر گرفت، نگاه كرد.

دخترك، معصومانه و اندوهگین، پرسید: امسال عید نداریم؟ قصه‌گو خندید... لبخند زد، و چه خوب كه می‌شد در آن حال هم لبخند زد، او می‌دانست كه لبخند، تنها نشانه‌ایست كه می‌تواند در هر لحظه‌ای، در هر حالی و حالتی كه داشته باشی، خود را نشان دهد، می‌دانست كه لبخند، نشانۀ آدم‌ها نیست! نشانۀ زندگی است، زندگی، با چه ظرافتی می‌خواهد نشان دهد كه همیشه و در همه حال، جریان دارد، زندگی می‌خواهد خودش را با لبخند ثابت كند. زندگی می‌خواهد بفهماند كه به اندازۀ كافی قدرت دارد كه باشد، كه بماند، كه جاری شود، كه بجوشد و خودنمایی كند، كه بگوید .... هستم. آری! لبخند..... نشانۀ زندگی است و قصه‌گو خوب می‌دانست كه چرا زندگی، نشانه‌اش را بر لب‌های او جاری كرده است.....

سكوتش را شكست؛ با كلماتی كه به زحمت از میان خانۀ بغض گذشته بودند، پاسخ داد: چرا دختركم.... ما امثال هم عید داریم، زیباتر از همیشه، آرام‌تر از همیشه...

دخترك انگار دنبال جواب سئوال دیگری بود.... پس چرا....؟ قصه‌گو نگذاشت كه سئوالش تمام شود، می‌دانست كه پاسخ به این سئوال را با كلمه‌ها نمی‌تواند بدهد، باید صبر می‌كرد و نشان می‌داد كه می‌شود در اوج خستگی و اندوه، زندگی را از میان كوه غم‌‌ها پیدا كرد و بر سر در خانه نشانید.

گفت: سال‌ها خواستند عیدمان را عزا كنند، هر سال بهانه‌ای، هر سال مصیبتی را پیش كشیدند، در عیدهایمان پرچم سیاه برافراشتند و بر طبل‌های عزا كوبیدند، در گوش‌هایمان فریاد كردند كه امسال عید نداریم، ما عزا داریم، ماتم داریم.....

اما، نمی‌دانستند كه عید.... جشن قراردادی هیچ شخصی یا اشخاصی یا قدرتی نیست، عید.... نشانۀ طبیعت است، نشانۀ روییدن است، نشانۀ وجود داشتن است، نشانۀ بودن است، نشانۀ سبز شدن است، نه در ظاهر، كه از عمق وجود.... نه یك رنگ كه یك مفهوم.. هیچ‌كس نمی‌تواند مصادره‌اش كند، هیچ‌كس نمی‌تواند به نفع خود قبضه‌اش كند، عید، طبیعت، روییدن، بودن..... خویشاوندان نزديك زندگی‌اند. و زندگی.... در تمام آن‌ها جلوه‌نمایی می‌كند.

ما عید داریم، شادی داریم، زندگی داریم و هیچ‌كس نمی‌تواند آن‌ها را از ما بگیرد. ما عید داریم، به پاس طبیعت، به پاس شكوفه‌های امیدوار و زیبا، به پاس رویش جوانه‌های كوچك و دوست داشتنی، به پاس سبزه و سنبل، به پاس چشم‌های منتظر عیدی، به پاس قلب‌های كوچك مهربان، به پاس لحظه‌های تحویل سال..... و چه نشانه‌های زیبا و با معنایی است در پس هر كدام از این كلمات..."تحویل سال"، چه رسم فرخنده‌ای! چه آیین باشكوهی! چه آغاز دل‌انگیزی! چه پایان خوشایندی...!

چه كسی می‌تواند این حادثۀ دلنشین و بزرگ طبیعت را نادیده بگیرد و آن را به عزا بنشیند؟ مگر آن كه قلبی تیره و ذهنی تیره‌تر داشته باشد؟

شادی را، امیدواری را، خوبی را، مهربانی را، زندگی را، زندگی را، میهمان قلب پاكِ خود كن، اگر چه قصۀ ما به سر رسیده است....

قصه‌ای تازه آغاز خواهد شد، قصه‌ای سراسر رویش و جوشش و شعف، سراسر زندگی، سراسر خوشبختی....

قصۀ ما به سر رسید، طفلك كلاغه هم به خانه‌اش رسید، عید.... برای كلاغ‌ها هم عید است......

مهرداد. آخرین روزهای سال 89 .                                                                                                                   

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 17:27 | لینک  |