
نمی دانم چه می خواهم و می دانم چه می خواهم! تناقض های بی پایان، رسم روزهای بودن من است، تا هستم. اما چه کنم که اکنون، بیش از هر زمان دیگر، تمنای بودن با تو را دارم و خواستن تو حاصل نمی شود، مگر با نبودنم! بگو چه کنم؟! دلم تا هوای خانۀ تو پر می کشد، می گریزم از تمام پای بندی ها. هوای بودن با تو، هوای آزادی و آسودگی ست، می دانم. تو را می خواهم، تو را....... تکرار می کنم، بی شمار و بی یک لحظه درنگ، چون دیوانه ای رانده شده، کز کرده و به خود پیچیده از سرمای شب های پاییزی، خرابه ای یافته و پناه برده زیر سقفکی بی ثبات، کلافه از چکه های بی امان و بارش بی پروای باران و غرش پی در پی آسمان........ های های های...... گریه می کنم و می خندم، زار می زنم و یک ریز نام توست که صدا می کنم...
و تنها یک دیوانه می تواند به باور بی تردید آمدنت، نامی را صدا بزند که در اندیشۀ دیگران، هیچ امیدی به آمدنش نیست. و خوب می دانی و خوب می دانم که اگر از تمام هستی یک انتخاب داشته باشم، هیچ برنخواهم داشت، جز یقین به بودنت، به آمدنت، در دشوارترین لحظه های تنهاییم. چه کسی می فهمد که وقتی دیوانه ای با شدت و غلظت، اصرار می کند بر یقینی که از قلبش بر می خیزد و از چشمانش می جوشد و بر زبانش جاری می شود، تا چه حد به آن چه می گوید و اصرار می ورزد باور دارد؟ و اگر می دانستند، اگر می فهمیدند، اگر..... اگر.... اگر.... همۀ عاقلان عالم بر این ایمان بی تردید، غبطه می خوردند!
چه اهمیت دارد؟!
برای رانده شده ای که خود را هر چه سخت تر در پاره پلاسی در هم می پیچد و به آسمان می نگرد و چشم هایش را می بندد و یک ریز نامی را صدا می زند، انگار که کلامی جز آن را نیاموخته و اسمی غیر از آن را نمی شناسد. تکرار می کند و تکرار..... که به اعجاز تکرار ایمان دارد، که شگفتی بی بدیل حضور را می شناسد، می فهمد، به خدا که می فهمد......!
بگذار دیوانه اش بخوانند، به سنگش برانند، به دشنامش بیازارند، از دردش خم به ابرو نیارند! بگذار بنالد به درد، کیست که دلش ذره ای نالیدن بی آزرم نخواهد؟ و امان و دریغ از یک شانۀ آشنا و امن.... دریغ.....
هوا سرد است خواهرکم! دلم سرد است، سردتر از همۀ روزهای بی کسی. نمی بینی که چگونه مچاله شده ام؟ بی پناه و سرگردان، بی حال و بی آینده، افسرده و فرسوده، غمگین و تک افتاده، بی آشیان و آواره و سرما زده، لرزان و ناامید.....
بر حال نزارم رحم کن....
چه حس شگرفی است، این سایۀ گـرم که از پس برقی که در سراسر آسمان و زمین می درخشد و رعدی که با فریاد من در هم می آمیزد، وجود تکیده ام را می پوشاند و سکوتی لبریز از آرامش و سبکبالی و سرمستی را به همراه می آورد.
خواب نیست، ترنم نغمه سرایی مرغکان و زمزمۀ موسیقی جاری در رقص برگ های درختان. وهم نیست، نوری که بر آن چشم می گشایم، خیال نیست، چهرۀ آشنایی که می بینم.
نشسته ای، باوقار و زیبا و دلفریب، به مانند همیشه، تکیه زده بر حریری تافته از جوشش چشمه های زلال و نسیم پیچیده در عطر گلستان های بی انتها. با همان گیسوان بلند و صاف، لطافتی برگرفته از نور مهتاب، چهره ای به درخشندگی پرفروغ ترین ستارۀ آسمان، زیباتر از نغزترین واژه های جاری شده بر زبان فرشتگان؛ و لبخندی که همواره روحی دوباره در کالبد شکسته ام می دمد.
دانه های انار است، چون یاقوت های خوشرنگ در مقابلت؛ و گرمای دست ظریف تو، بر پیشانیم. دیگر هیچ دردی ندارم خواهرکم. دیگر خواهشی ندارم، جز آن که گونه های نشان یافته از محبت همیشه ات را، با یکایک خط های انگشتانم لمس کنم. جز آن که آغوش مهربانت را برای قرار یافتن بی قراری هایم، حس کنم.
خانۀ تو، پایان همۀ پریشانی هاست.

عشق در سکوت می گذرد و ما چه بی سرانجام، فریاد می کشیم! عشق بی بهانه می آید و ما چه بی ثمر در پی یافتن بهانه ایم! عشق جاری بی نهایت است و چه مغرورانه از جست و جویش در زیر صخره های سترگ به خود می بالیم! عشق نور است، مهر فروزان است و خورشید تابان؛ و چه خام دستانه از شمع و پروانه سخن می رانیم! ها...! لغتی یافتم، از آنها که گاه در کفۀ ترازوی معنا که می گذاری، سنگینی بی بدیلش را همان لحظه حس می کنی؛ می چشی، می فهمی، می شناسی، می دانی، می خوانی. شمع....... چه یادآور مهجوری!
تا به تاریکی برنخورده باشی، تا شب را درنیافته باشی، تا خاموشی را ندانی که چیست، تا همۀ امیدواریت بسته به یک جرقه و شعله ای لرزان و گرمایی بی ثبات نباشد؛ شمع را نخواهی شناخت. گمانت چیزی بیش از قطعه مومی سخت که فتیله ای در خود دارد و گرما از آن جز توده ای بی شکل باقی می گذارد را در نمی یابد.
ذوب می شوی، ذوب..... همراه با حرارتی که در سراسر وجودت زبانه می کشد، می سوزی، می سازی........ چه می سازی؟!!
اگر در سوختن، ساختنی بود؛ که اینک در هر گوشۀ عالم، یادبودی سر بر آسمان می سایید و طعنه به کوهساران می زد!
آی ساقۀ گندم! دانۀ قاصدک! ذرۀ خاک! آی چشمه و های سکوت، سکوت، سکوت..... های زمزمۀ دلنشین و خنک صبحگاهی؛ کجایید؟! احساس بی بهانۀ من در ناز و نوازش شما نهفته است.
شده که دانۀ گندم باشی؟ شده قاصدک شوی؟ چه وقت توانسته ای تن به باد بسپری و دل به آسمان؟ کی جاری شدی؟ چه رویاندی؟ چگونه با صدای بر هم خوردن برگ ها شکستی، فرو ریختی، از آسمان به زمین آمدی، جاری شدی، رقصیدی، خندیدی، بخشیدی و باز به آسمان.....
دلت برایم تنگ نشده؟ دلم برایت تنگ شده! هوای آمدن نداری؟ هوای بودن ندارم! طاق شد طاقتم، طاق شد...... دلم می خواهد همۀ بودنت را ببلعم، می خواهم با تو یکی شوم، تو باشم و نه دیگری؛ که "من"، واژۀ غریبی است، هزار سال دور از وجودی که از خود می شناسم!
هزار سال...... چه زود گذشت! و شاید هزار هزار سال...... نمی دانم. دیگر مهم نیست! آن قدر یادم هست که بال هایم شکسته بود، رانده شده بودم، به گناه بی گناهی!
نگاهت کردم....... روی گرداندی...... و من به عادت همیشه، هیچ نگفتم. می دانستم و می دانستی که این لجبازی همیشۀ بی سرانجام، میان من و تو، هیچ پایانی ندارد!
می دانستم و می دانستی، که من خودم را به سرخوشی بازی کودکانه ای خواهم سپرد تا نه تو را، که خودم را، که من را، از یاد ببرم. تا ندانی که بنای سرسختی با که گذاشته ای! با هیچکس!
من قدم بر می داشتم، گاه می دویدم و گاه، روی بر می گرداندم و رد پایم را بر بستر نرم و داغ بیابان مرور می کردم، تا بدانی که هستم، ببینی که سرخوشم، دلت هوای آمدن کند و آن گاه پنهان می شدم تاتو نیز همچون من حیران بمانی در جست و جوی آن که رد پایش هست و خودش نیست!
دل نگران شوی.... مبادا نباشد! مبادا نیاید! صدا بزنی، فریاد بکشی، های....... کجایی؟ و پاسخی جز این نیابی که: کجایی.....؟ کجایی.....؟ کجایی......؟!
من اینجایم؛ نزدیک تر از همیشه؛ مرا با قلبت، با احساست ببین، باورم کن، تا حضورم را در وجودت دریابی. در پی من نیا، مرا به خود بخوان تا با تو باشم؛ همچون تو، خود تو، یک وجود، یک نَفَس، یک تن، یک جان......
بال هایم را باز گردان. تنها به این شرط باز خواهم گشت! پرواز برای من، دیگر حس غرور آمیز اوج گرفتن نیست؛ مرهم تلخی است بر درد تنهایی، که چشیدنش را هیچ وقت، با هیچکس، شریک نشدم....
دوست وفادار و عزیز و مهربان، گرامی تر از جان
خوب می دانی که مدتی است نوشتن دیگر به آسانی گذشته نیست. هر چند که در گذشته نیز آسان نبود، اما دل مشغولی های پیاپی که هنوز ثمری جز دور افتادن از دل خوشی های گاه به گاه نداشته اند، مانعی استوار شدند برای گذاشتن چند خطی به یادگار. در روزهای سخت و لبریز از دشواری که نوشتن و تدریس و خانواده و بیماری و تلاش برای تحصیل دوباره و هزار هزار درهم پیچیدگی فکری دیگر، طاقت را طاق کرده بود و کارد به استخوان رسانیده بود، بیماری و مرگ پدر، اندوه سختی بود که تلخیش را این بار نیز کوچک ترین فرزند، بیشتر و سنگین تر از همه دریافت و البته که باز هم هیچکس ندانست که درد این فراق زود هنگام، چرا برای این غریبۀ تنها، این قدر آزار دهنده بود. داستان این حسرت، نه فقط بازگشت خود خواسته به خاطرات گذشته و افسوس بر فرصت های از دست رفتۀ با هم بودن و خوب بودن بود؛ بلکه احساسی بود از عمق ناخودآگاه که تا مرز بیگانگی با همۀ اندوه های عالم می بردت و ناکام و تشنه بازت می گرداند تا بغضی فرو خورده همواره در پی فرصتی باشد برای گشوده شدن و مجالی یابد برای سرازیر گشتن.
چهل روز بیشتر نگذشته بود که تمام تنهایی های عالم بر سرم ریخت و آن روز کجا بودی که ببینی چگونه شکستم؟ دست که بر سنگ سرد و کوچک و خاک گرفتۀ خانۀ تازۀ پدر گذاشتم، آن قدر بلند زار زدم و آن قدر شانه هایم لرزید که دخترک ماتم گرفت و گفت: بابا گریه نکن، چشم هایت مروارید می آورد! و البته از اسم آب مروارید، این قسمتش را به خاطر سپرده بود! و باز هم نه دخترکم و نه هیچکس دیگر نمی دانست که چه قدر دلم برای خودم تنگ شده است! که برای خودم گریه می کنم، که خستگی هایی را که نمی شد فریاد کرد، از چشم هایم بیرون می ریزم........
می بینی چه حکایت در هم پیچیده ایست؟ گذشته ای که باید کنار بگذاری، به امروزت پیوند خورده و پیوسته تو را در فاصله ای به مسافت میان ازل تا ابد با خود می برد و می کشاند و تو که چاره ای جز تسلیم نداری، دل خوش می کنی به حس شیرین ادراکی غریب از دیدن خنده های مستانۀ دخترکانی سرخوش در باغی سرشار از طراوت و پاکی و جوانی که تو را به بزم عاشقانۀ خود می خوانند و تو..... عاجز از برداشتن قدمی یا دمی نفس کشیدن در هوای بی دغدغۀ خنک مصفای خانۀ رویایی شان، نگاه می کنی و حسرت می خوری از درد بودنی که همچون شکنجه ای دردناک می باید تحمل کنی و بار هر لحظه اش را همچون هزار سال بر دوش بکشی و به جان بخری و تنها فرصت داشته باشی تا گاهی از خود بپرسی که......... چرا!
بودنت برایت معما می شود و البته که نمی خواهی در پی جواب باشی که می دانی هیچ پاسخی نه تو را قانع می کند و نه راز معمایت را می گشاید! حالا خواب نعمت بزرگیست که قدرش را بیشتر می دانی!
خواب به تو مجال گریه می دهد و در پی اشک های بی امانت، دست عزیزی را بر شانه هایت می گذارد تا راه یافتن گرمای دلنشینش را در سراسر وجودت احساس کنی، سر انگشت های مهربانی را تا گونه هایت پیش می آورد، تا جاری بی قرار و داغ چشم هایت را با لبخندی ارزشمندتر از تمام گنج های افسانه ای و خیال انگیز بزداید و موجی از آرامش و قرار را در وجود خسته ات بنشاند.....
خواب اگر خوب باشد، رضایت می بخشد و سبکبالی می آورد و اگر آن گونه که تو گمان داری بد باشد.... خواب است و چشم هایت را که می گشایی با خودت تکرار می کنی: چه خوب که خواب بود!
خواب تو را به دنیای رویاها می برد و نه، رویاها را به دنیای تو می آورد و چه فرقی می کند؟ مهم این است که تو را به دنیایی که در تخیلات بیداری به آن سرک می کشی نزدیک می کند. دیگر هیچ چیز مهم نیست، مهم این است که حس خوبی داری، که از چیزی که نمی خواهی باشد دور می شوی و به آن چه می خواهی باشد نزدیک می گردی، بودنش را می فهمی، حس می کنی، پر و لبریز می شوی از بودن های خوب، از آغوش های گرم و صمیمی، از لمس رویایی که می خواهی باشد و انگار که هست و از فراموشی کابوسی که نمی خواهی و نیست که نیست و گاه می مانی که آیا حق انتخاب داری تا کابوسی که انگار هست را یکسره کنار بگذاری و رویایی که گویی نیست را در ذره ذرۀ وجودت جاری کنی؟! می بینی چه تضاد شگفت آوری است؟! و مگر ما را جز از تضاد از چیز دیگری آفریده اند؟
بیدار شو ...... بیدار شو..... امروز یکشنبه است، اینجا یکشنبه ها روز تعطیل است! دلت هوای جمعه ها را دارد؟ بگذار تا این نیز تضاد دیگری باشد که با خود داری!

حضور، یك اتفاق ساده نیست كه نادیدهاش بنگاری و بگذری. گنجی است بیبدیل كه یافتنش، گاه در حكم كیمیاست و گاه، همچون دست پیدا كردن به دفینهای افسانهای، چون جام جمشید...
حضور را پیش از آنكه با چشمهایت ببینی، با سرانگشتانت لمس كنی یا با شنیدن صدای قدمها بفهمی.... با حرارتی احساس كن كه همچون روحی سرشار از نور در كالبدت دمیده میشود و گرمایش، موجی از آرامش و امنیت و آسودگی را در ذره ذرۀ وجودت جاری میكند.
چشمهایت داغ می شود، دلت میلرزد، شادی، دانه دانه و گرم بر گونههایت میلغزد و پُر می شوی از معنای بودن و لبریز شدن. معنای نور را، در حضور درمییابی.
حضور، آنچنان سبك و لطیف است كه در بودنش، تو نیز حس پر كشیدن و صعود داری و آرزویت.... كه نه... همۀ آرزوهایت، خلاصه میشود در تكرار بیانتهای این احساس كمیاب و دلنشین. بر ابرها قدم میگذاری و به آسمان بینهایتی كه همۀ پیرامونت را فرا گرفته است مینگری، كه چگونه مهربانانه، تو را در بیزمانی مطلق غرق میكند، تا بیدغدغۀ گذشت لحظههای بیسرانجام، فارغ از همۀ فكرها و مشغلهها و تشویشها، از هر آنچه كه بر روح و جسمت سنگینی میكند، بگریزی و همۀ خستگیها را پشت سر بگذاری.
ساحل آرامش تو همان جایی است كه اراده میكنی و بودنش را درمییابی. به پشت سرت نگاه كن.... ببین كه چگونه ردی از عبورت... و عبورش در كنار هم، به قدمت همۀ دوستیها و آشناییها، بر بستری نوازشگر و گرم و لطیف، به جای مانده كه در هر كدامش، جای پای هزار هزار خاطرۀ شیرین، پیداست.
چه قرار امن و مطمئنی است، لحظههای حضور در زیر سقفی به پهنای آسمان و به وسعت بودن او.... با تو!
چه میشود كه همه چیز را زیبا میبینی؟ چه اعجازی رخ میدهد كه چشم بر همۀ بدیها میبندی و دیدهها را میگشایی بر آفرینش و پر كشیدن و روییدن و جاری شدن و خوب بودن و شادی و مهربانی و اوج گرفتن..... تا آنجا كه هیچ چشمی، به چنین افقی، ننگریسته باشد.
حضورت را... اینگونه دوست دارم.

این حس خوب قدم زدن روی برف، همیشه با من بود؛ این که آهسته آهسته پاهایت را برداری و جلوتر بگذاری و با دقت به رد پایت نگاه کنی که نشان از عبور تو است و اندکی بعد، یا در بارش ادامه دار دانه های نرم و خاموش محو می شود؛ و یا با ذوب شدن بستر سپیدی که تاب نفسهای گرم زمین را نمی آورد. گاهی نیمه شب ها، به عشق راه رفتن روی برف تازه و خیابان های سپید شده از خانه بیرون می آمدم و بی هدف، از کوچه ها و خیابان ها می گذشتم و سکوت سرد و سنگینی که این دانه های دوست داشتنی بر دل شهر بی قرار من ریخته بودند را .... حریصانه می بلعیدم.
امروز که سربالایی اداره را طی می کردم تا به در ورودی برسم، قدم که روی برف های سپید و تازه گذاشتم، انگار این راز قدیمی کودکی را کمی فهمیدم!
فهمیدم که آن چه بیش از هر چیز دوست می داشتم، همین سکوت سرد و سنگین بوده است، همین که آدم ها مجبور می شوند از سرعتشان کم کنند، همین که جریان پر تلاطم زندگی ناچار می شود کمی آرام بگیرد، خانه ها گرم تر می شود از حضور و قدم های آهسته، چشم ها را بیشتر به دیدن اطراف فرا می خواند.
چه نعمت مهربانی است برف برای ما....

سفر و تجربههای آن را دوست دارم. اما این كه سفر تا چه حد با آرامش خیال باشد و موجب رفع خستگی و تجدید روحیه، حكایت دیگری است. وقتی برنامۀ سفر تابستانی امسال ما مهیا و انجام شد، تجربههای تازه گر چه برایم جالب بود، اما چندان امیدوار كننده نبود. چون چیزی كه بیشتر به چشم میآمد، آشفتگی بود و باری به هر جهت بودن كه نمیدانم چرا هر بار برایم پر رنگتر و واضحتر می شود.
خروج از شهر بیانتها!
خارج شدن از تهران، داستانی بود برای خودش. سهشنبه بعدازظهر بود و انتظار میرفت كه به شلوغی بربخوریم. اما دلایل این شلوغیها در جای خودش تأمل برانگیز بود. برای این كه از مركز شهر نرویم، راه دیگری را كه كوتاهتر و مناسبتر بود، انتخاب كردیم و از بزرگراه آزادگان به سمت جنوب رفتیم. وقتی به سمت احمدآباد پیچیدیم، فكر نمیكردم با ترافیك وحشتناكی مواجه شویم كه زمان زیادی از وقتمان را تلف كند. وقتی جلوتر رفتیم، چشمتان روز بد نبیند، سه چهار تا كامیون غولپیكر با بارهایی كه سه برابر خودشان عرض داشتند و پشت هم ایستاده بودند و باعث به وجود آمدن راهبندان بودند. تازه آمدیم نفسی بكشیم و وارد آزادراه شدیم كه....... ای پروردگار.... دوباره راهبندان!! اینجا چرا اینجوریه؟ بعد از مدت طولانی معطلی و سانتیمتر به سانتیمتر جلو رفتن.... بله! یك كامیون دیگر با شیشههای دلستر كه چپ فرموده بود و كل عرض آزادراه را بند آورده بود، جز باریكۀ كوچكی كه همه باید از آن میگذشتند، نزدیك به یك ساعت از وقتمان برای خارج شدن از تهران تلف شد، آن هم در آن غوغای گرما و دود!
آزادراه
مسیر تهران تا اصفهان را از آزادراه رفتیم. راه، خوب و نسبتاً خلوت بود. تعطیلات كوتاه مدت و گرمای هوا و گرانی بنزین، مردم را بیشتر ترغیب به رفتن سمت شمال میكند. هر چهقدر جادههای شمال شلوغ و پر ترافیك بود، جادههای جنوب، خلوت و راهوار بود. غروب بود كه به اصفهان رسیدیم.
برای ده كیلومتر اضافهتر!
من نمیگم چرا جریمه شدم! ولی وقتی در جادۀ خارج شهر كه مسیر رفت و برگشتش جداست و هیچ پیچ و خمی نداره و البته هیچ تابلویی هم در آن، محدودیت سرعت را مشخص نمیكنه و اگر هم هست اونقدر عجیب و غریبه كه مرغ پخته خندهاش میگیره (مثلاً اول یك سرازیری كه با سرعت بالای صد كیلومتر بهش میرسید، نوشته سرعت مجاز هفتاد كیلومتر، یعنی جفت پا باید بری روی ترمز كه مبادا قانون به خطر بیافته!!! حالا خودت به خطر افتادی اشكال نداره!)، جریمه برای 10 كیلومتر سرعت بیشتر زور داره. من كلی با احتیاط و كنترل سرعت كه بیشتر از 120 كیلومتر در ساعت نباشه داشتم حركت میكردم كه پلیس محترم ایست داد. پیاده شدم و پرسیدم: مگه چهقدر سرعت داشتم؟
- 120 كیلومتر
- مگه سرعت مجاز نیست؟
- نخیر تو حوزه استحفاظی فارس 110 كیلومتره، اولش نوشته!!! (اولش صد و چند كیلومتر پیش بود!)
هر چی از ما اصرار كه بابا، جادۀ خارج شهره، ما هم كه شتر سوار نشدیم، ناسلامتی ماشینه، گاز ندی خودش با این سرعت میره، روز عیدی بیخیال شو..... دیدم نه، فایده نداره. قبض را گرفتیم كه بعداً پولش را به عنوان صدقۀ سفر واریز بفرماییم!
بعداً توی همون جاده ماشین سواریای دیدیم كه سه نفر جلو و چهار نفر عقب سوار فرموده بود و پشت شیشۀ عقب را هم مثل ویترین مغازه، جنس چیده بود تا بالا و با خیال راحت تردد میفرمود! خب.... اینم یه جور اعمال قانونه!
من كه شهری ندیدم!
به ساكنان و اهالیش برنخورد، ولی از آباده، چیزی به عنوان شهر ندیدم! هر چه بود بلوارهای دراز و بی سر و ته كه دو طرفشان گاهی دیوارهای آجری طویل و تك و توك ساختمانهایی دیده میشد! درست مثل یك روستا كه وسطش كلی بلوارهای طولانی ساخته باشند. این حرف را به عنوان كسی میزنم كه دارم دربارۀ شهرهای اسلامی تحقیق میكنم. به نظرم، شهر فقط به یك زمین وسیع گفته نمیشود كه چند ساختمانی در آن ساخته باشند و خیابانكشی شده باشد. شهر، باید خودش را نشان بدهد، جریان زندگی باید در آن قابل لمس و احساس باشد، تقسیم بندی فضاها و مراكز و ساختمانها به نحوی باشد كه از آزار دادن چشم و خسته كردن تازهواردان به شهر جلوگیری شود و من.... واقعاً یك نمونه از جاهایی را دیدم كه اسم شهر داشت اما هیچ نشانی از شهریت در آن مشاهده نمیشد، حتی بلوارهای بی سر و تهش!
آسمان شب
وقتی روی چمنهای محوطۀ مهمانسرای جهانگردی تخت جمشید دراز كشیدم و به آسمان پر از ستاره خیره شدم، با خودم فكر كردم، چهقدر فرصتها از ما دور شدهاند..
در شهر شلوغ من، هرگز نمیتوانی تصور اینگونه به آسمان نگریستن را داشته باشی، حتی روی پشت بام منزل خودت... راستی قیمت یك آسمان پر ستاره چند است؟ برای دیدنش چهقدر حاضری سفر كنی؟ ارزش لحظههایی كه اینگونه میهمان آسمان می شوی، چه اندازه است؟
رستوران، برای نهار تعطیل است!
بسته بودن مغازه و فروشگاه برای ظهر و صرف نهار و استراحت، آن هم در شهرستانها، مسألهای عادی و معمولی است، اما بسته بودن رستوران و غذاخوری به هنگام ظهر، از آن حرفهاست! ولی باور بفرمایید بنده، نه یك مورد بلكه چندین مورد از رستورانهای شیراز را دیدم كه موقع ظهر، برای نهار تعطیل كرده بودند! البته از حق نگذریم كه ظهر جمعه بود و احتمالاً ساعتهای كارشان در روز تعطیل متفاوت بوده و ما خبر نداشتهایم!
الآن این رانندگیه دیگه!
چی بگم والله؟! اینجا رو مجبورم اینجوری بنویسم، كاریش نمیشه كرد. رانندگی توی جاده در شب، كار سختیه، نه به خاطر تاریكی و نا آشنا بودن راه و احیاناً نداشتن خطكشی و این قبیل موارد (كه همشون وجود دارن)، بلكه به خاطر وجود موجوداتی كه با فرا رسیدن شب، خوی نهفتشون بیدار میشه و اینقدر شعور ندارن كه تو در حال سبقت گرفتن از یك كامیون عریض و طویلی و چنان از سه كیلومتری پشت سرت نور بالا میزنن و با (خیلی ببخشید) بیشعوری تمام میان و میچسبن به پشت ماشینت كه چی؟ كه من دارم میام راهو برام باز كنین!!
نكتۀ جالب اینه كه عموماً این كار از دو سه دستۀ خاص از ماشینها دیده میشه. یك گروه اتومبیلهای ارزون قیمت (عمدتاً پراید) كه با زور زدن و فشار دادن پدال گاز، سرعتشونو بالا میبرن و به این وسیله میخوان خودی نشون بدن!!! و گروه دیگری شامل انواع پژو كه فكر میكنن چون اتومبیلشون میتونه با سرعت بالای 170 كیلومتر درساعت حركت كنه پس حتماً باید با این سرعت حركت كنه دیگه!!! و همینطور اتومبیلهای گران قیمتتر (عمدتاً هیوندای) كه فكر میكنن خب پول دادن پس جاده مال اونهاست! باور بفرمایید این مسأله جای مطالعۀ روانشناختی و جامعهشناختی داره.... حالا از ما گفتن....
شهر فرهنگی، فرهنگ شهری
گفتنش برایم جای تأسف است، اما خوب كه نگاه میكنم، میبینم كه ما شهر فرهنگی داریم (آن هم با سابقۀ فرهنگی از سالیان دور گذشته!) اما فرهنگ شهری.... نه! فكر میكنم همۀ ما هم این را خیلی خوب میدانیم، اما برای درست شدنش، هیچ كس هیچ كاری انجام نمیدهد. همه چیز در ظاهر خلاصه میشود. كارمند هتل نمیداند كه یك لبخند در حین دیدن مسافر یا هنگام تسویه حساب با او، میتواند در تشویق دوبارهاش برای اقامت در آنجا و تشویق دیگران به انتخاب آنجا مؤثر باشد (چون برایش اهمیتی ندارد) و رانندههایش نمیدانند كه وقتی یك مسافر لحظهای برای انتخاب مسیر دچار تردید میشود، میتوانند به جای فشردن دستشان روی بوق، اندكی تأمل كنند و اجازه دهند كه مسیرش را انتخاب كند و از شعور و سعۀ صدر ساكنان آن شهر برای سایرین بگوید. زندگی جمعی در محیط یك شهر كه همه در آن سهیم هستند، هیچ معنایی ندارد. فقط تنها چیزی كه همه خوب بلدند، نشان دادن میهماننوازیشان در ظاهر و حرف و روی پلاكاردهای ورودی شهر است.
سخنم دربارۀ یك شهر خاص نیست. حرفم دربارۀ سابقۀ طولانی مدتی از خودخواهیها و حرفهای بیعمل و ادعا داشتنهای بیپایه است كه به آن عادت كردهایم و چه حیف كه چشمهایمان را به روی همهاش بستهایم.
با همۀ این احوال، سفر، همیشه تجربهای شیرین و دوست داشتنی است...
دانشمندان می گویند خطر بروز دوره های مکرر و طولانی افسردگی در کودکانی که بدرفتاری می بینند دو برابر است.
بررسی تازه ای که نتایج آن در نشریه ژورنال روانپزشکی آمریکا چاپ شده همچنین حاکیست احتمال آنکه این بیماران به معالجه واکنش نشان دهند کمتر است.
محققان می گویند بدرفتاری در کودکی عامل افسردگی تقریبا یک نفر از هر ۲۰ نفر در بریتانیاست.
موسسه خیریه "سین" (Sane) گفت که مطالعه تازه این مساله را پررنگ می کند که ضربه روحی در کودکی چقدر می تواند خسارت بار باشد.
یک پنجم مردم در مقطعی از زندگی دچار نوعی از افسردگی می شوند.
محققان در موسسه روانپزشکی کینگز کالج لندن درحال تحقیق درباره افسردگی از نوعی بودند که تکرار می شود.
آنها نتایج ۱۶ مطالعه مختلف که در مجموع به روی ۲۳ هزار نفر انجام شده بود را مرور کردند و دریافتند که بدرفتاری دیدن در کودکی - مانند طرد شدن از سوی مادر، بدرفتاری سخت جسمی، یا سوءاستفاده جنسی - خطر ابتلا به این نوع افسردگی را دو برابر می کند.
دکتر رودلف اوهر یکی از محققان گفت: "اگر این حوادث زود در زندگی رخ دهد، اثر عمیق تری دارد."
در بریتانیا، ۱۶ درصد مردم تا سن ۳۳ سالگی به افسردگی مزمن مبتلا می شوند. یک چهارم آنها یا حدود ۴ درصد کل جمعیت، در کودکی بدرفتاری دیده اند.
مطالعه ای جداگانه به روی سه هزار و ۹۸ نفر نشان داد که بدرفتاری دیدن در کودکی همچنین با واکنشی بدتر به معالجه دارویی و روانی همراه بود.
دکتر آندریا دینیز محقق ارشد این مطالعه گفت: "امکان مراقبت از بیمارانی که سابقه بدرفتاری دیدن در کودکی را دارند، حتی در صورت معالجه ترکیبی (با دارو و جلسات مشاوره) به قدر کافی ممکن نیست."
گزارش آنها حاکیست که "دخالت های زودهنگام برای پیشگیری و درمان می تواند موثرتر باشد."
تاثیر ماندگار
هیچ توضیح دقیقی در مورد علت ارتباط میان بدرفتاری، تغییرات فیزیکی در کودکی و افسردگی مزمن که ۲۰ سال بعد یا دیرتر روی می دهد وجود ندارد.
تصور می شود که بدرفتاری در کودکی باعث تغییراتی در مغز، سیستم دفاعی بدن و برخی غدد هورمونی می شود - که بعضی از آنها هنوز در بزرگسالی وجود دارند.
یک مکانیسم احتمالی چیزی به نام تغییرات "اپی ژنتیک" در دی ان اِی است. درحالی که تغییری در کد ژنتیکی وجود ندارد اما محیط زیست ممکن است نحوه "بیان" ژن ها را تغییر دهد.
مژوری والاس مدیر موسسه خیریه بهداشت روانی "سین" گفت: "ممکن است خیلی آشکار به نظر برسد که ضربه های روحی در زندگی می تواند ما را افسرده کند، اما مطالعه تازه این مساله را پررنگ می کند که چنین ضربه هایی وقتی در دوره کودکی زمانی که مغز هنوز درحال رشد است روی می دهد، چقدر می تواند خسارت بار باشد."
او افزود: "همه ما باید نگران این موضوع باشیم که بدرفتاری و غفلت چگونه می تواند میراثی دردناک از خود به جا بگذارد که می تواند عمری دوام آورد .... با این حال نباید ناامید شویم. تحقیقاتی مثل این می تواند راه را برای رفتار بهتر (با کودکان) و تدابیر پیشگیرانه همواره کند."
نقل از: سایت بی بی سی.

خوب مهربان من...
سلام
این چند وقت، ننوشتن هم عادتی شده بود، به قدمت فراموشی؛ و فراموشی... بهانهای برای اندیشه نكردن دربارۀ واژهای كه معنایش حالا برایم دشوارتر شده است: آینده....
آینده را، فرداها و لحظهها و ساعتهای نیامده نمیخواهم كه بیهوده برای آمدنش صبر كنم و چون آمد، آیندهای دیگر از همان جنس را به امید واهیای دیگر چشم در راه باشم.
آینده، آنگونه برایم خوشایند است كه آن را انتظار كشیدن برای گرفتن دستهای گرم از مهربانی و سرشار از عشق تو معنا كنم.
آینده، انتظارٍ رسیدن لحظههای خوشایندی است كه با هر نگاهت، نوری به وجودم بتابد و با هر لبخندت، سرشار شوم از زیباترین آرزوهای دوست داشتنی، برای تو.
آینده، همین حالاست كه همۀ بیتابیهایم را در سكوتی عمیق خلاصه كنم و از قلبم بگذرانم كه ای كاش این لحظههای در كنار تو بودن، هیچگاه، هیچگاه، به پایان نرسد و هر آن، دیدارها و اشتیاقها، تازهتر و ماندنیتر و خاطرهانگیزتر شود.
عزیز نازنینم، هر بار كه دانههای دلتنگی را در وجودم مرور میكنم، به نام تو میرسم و صدایت میزنم تا تصویر خوشایند و دوست داشتنیت پیش چشمانم بنشیند و در یادم، برای همیشۀ همیشه، ثبت گردد.
خوب من، دشوار است بی تو سر كردن زمانهایی را كه سایۀ سرد تنهایی بر وجودم مینشیند و با خودم هم قهر میكنم، اما پیوسته تو را صدا میزنم تا لااقل احساس كنم، كه به تو نزدیكم.
شاید چنین گمان كنی كه این احساس را از سر تنهایی پیدا كردهام یا میتوانم فراموشش كنم؛ اما...... اكنون واژهها برای من معنایی دیگر دارند. حاضرم تمام تنهاییهای دنیا را به جان بخرم تا تو سرشار از احساس خوبِ بودن باشی. بودنت را دوست دارم؛ و این بودن دلنشینت را برای وجود خوبِ خودت میخواهم. میخواهم كه باشی...... با بهترین احساسها، با شادمانهترین لحظهها، با آرامبخشترین زمانها، با شیرینترین لبخندها، با ماندگارترین خاطرههای خوشایند. با همۀ خوبیها..... خوبِ مهربانِ من...

تو كه میآیی، همۀ وجودم از عطر حضورت پر میشود. تو كه میآیی، شوق بعد از همۀ لحظههای انتظار را در دستهای گرم و نگاه دلنشین تو پیدا میكنم، تو كه میآیی، از هر لبخندت، تصویری به یادگار در ذهن و قلبم می نشانم تا شاید در ساعتهای دلتنگی، با مرور كردنشان، آرام بگیرم... و آرام كه نمیگیرم بماند.... دلم لبریزتر میشود از تمنای دیدار دوباره ات....
چه آرامش شیرینی است در نگاه و لبخند مهربان تو. تو كه میآیی، دلم هوای بی زمانی و بی مكانی دارد، تا در خلوتی به وسعت همۀ حضور خوب تو، بهترین و زیباترین واژههایی را كه میشناسم، معنا كنم.
تو كه میآیی، با خودم تكرار میكنم، كه گرمای بودنت را با هیچ چیز دیگری، هیچ وقت، عوض نخواهم كرد. تو كه میآیی، دلم پُر از آرزو میشود و آرزوهایم را یك به یك با سر انگشتان مهربان تو، مرور میكنم.
تو كه میآیی، دوست داشتن را میفهمم، آشنایی را حس میكنم، از اندوهها و بدیها و غصهها و ناآرامیها و خستگیها و آشفتگیها و بیقراریها... رها میشوم.
تو كه میآیی، همۀ خوب بودنها با من است.....
خوبِ من..... كنارم بمان.....
![]()
![]()
![]()

خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگدازند که افسرده اند
سوی درختان نگر ای نو بهار کز دی دیوانه بپژمرده اند
لب بگشا هیکل عیسی بخوان کز دم دجال جفا مرده اند
همچو سحر پرده ی شب را بدر کاین همه محجوب دو صد پرده اند

سكوت، چه موسیقی آشنایی است میان ما...
ایستادهام بر كرانۀ غربت و هیاهوی نامفهوم جمعیت؛ هیچ نیست كه رنگی از آشنایی داشته باشد، هیچ نیست كه اندكی از حس حضور را به همراه بیاورد، هیچ نیست كه به بهای بودن، بیارزد. و بودن، بیمعناترین واژۀ تكراری كه تلخترین مفهوم را برایم تداعی میكند..... بودن، به كدام قیمت؟ به كدام بهانه؟ گلایههاست كه یك به یك به آسمان میفرستم و بیانتظار پاسخ، به درد فریاد میكشم كه هـــــــــــــــــــــــای! غریبكُشِ بندهآزار! كجایی؟! مگر من از میوۀ ممنوعهات چشیدهام كه تاوانش را از من طلب میكنی؟! حسادت را خصلت ما نوشتهاند و گفتهاند و دانستهاند و تو.... فارغالبال از آنچه به نام ما رقم زدهاند، آشناییها را یك به یك از من گرفتهای و در كنار خودت جای دادهای و به غریبیم، پیروزمندانه میخندی؟ چه كویر تفتیدهایست، چه سرزمین بیحاصلی، چه سنگلاخ هولناكی است، این برهوت بیپایان كه دلش نام نهادهاند.....
هــــــــــــــــــــــــای! شكافندۀ شب، برآورندۀ روز، رویانندۀ جوانه از دل خاك، جاری كنندۀ چشمه و رود از دل سنگ، ای كه هر موج دریا به نام تو برمیخیزد و به یاد تو بر سینۀ ساحل میكوبد، ای كه هر دانۀ شن، به رخصت تو در دست باد جابهجا میشود؛ نگو كه یك قطرۀ باران را از جایی كه داغترین نالههای درد از آن برمیخیزد، دریغ میكنی....
ایستادهام بر كرانۀ غربت و هیاهوی نامفهوم جمعیت؛ هیچ نیست كه رنگی از آشنایی داشته باشد، هیچ نیست كه اندكی از حس حضور را به همراه بیاورد، هیچ نیست كه....... صبر كن!!! چرا همه چیز ناگهان از حركت ایستاد؟!! كدام برق نافذ نگاه بود كه زمان را به توقف و ایستادن واداشت؟ پیدا كردنش در این انبوه سرگردانی و نگاههای بیرنگ، دشوار نیست؛ چرا كه جاذبهاش، بیدرنگ مرا به سوی خود میخواند....
چشمها، این چشمها، اینها... رنگ غریبی ندارد.... چشمها، چه حس آشنایی در میانشان موج میزند! باور نمیكنم... نكند خیالات به باورم راه یافته است؟
دوباره نگاه میكنم، دوباره و ........ دوباره.. نگاه از چشمهایش نمیتوانم برگرفت، اما.... آنچه را كه به ظرافت در پس پیراهنش پنهان نگاه داشته، میبینم. دو بال سپید، مثل یاسهای روییده بر كوچۀ خاطرهها.... لطیف، مثل حریر تافته از ابریشم خام....
فرشتۀ باغ آشنایی.... اینجا چه میكنی؟!
هزار هزار سخن در دل من اندوخته شده است برای تو، اما.....
سكوت، چه موسیقی آشنایی است میان ما...!!!
مهرداد. خرداد 1390. بعد از مدت ها ننوشتن!

صبح كه تقویم را ورق زدم، چشمم به كلمهای افتاد كه یه جورایی، بیشتر از همیشه باعث شد دربارهش فكر كنم. فارغ از دلیل نامگذاری این روز، چیزی كه فكر و نگاهمو به خودش جلب كرد این بود: روز معلم....
شاید زمانی برای ما كه دانشآموز بودیم، این روز برامون روزی بود كه معلهامون مهربونتر بودن و ما از برنامۀ كوچك مدرسهمون برای این روز، خوشحالتر. اما هر چه گذشت، با این كلمه، ارتباط بیشتری پیدا كردم، وقتی خودم یه جورایی معلم شدم، از اولین روزهایی كه سر و كله زدن با بچهها را توی كلاس، تجربه كردم.. شاید چیزی نزدیك به 17 سال پیش.... تا الآن كه موهای سرم آروم آروم سفید میشن و اون بچهها به سنین جوونی و بالندگی میرسن..... روزهای زیادی گذشته...
راستش دلم گرفت... بیشتر و بیشتر از گذشته یاد معلمها و استادای خودم افتادم و شروع كردم به یادآوریشون و اگر شمارهای ازشون داشتم، تماسی و عرض تبریكی..
یادم افتاد كه هر كدوم چه سهمی توی چیزهایی داشتن كه یاد گرفتم و همیشه و حالا، دنیای كوچیكمو با این دانستهها و آموختهها ساختم....
از آقای شاهینپر معلم ادبیات دوم دبیرستان كه همیشه عشق و آشنایی بیشترم به ادبیات رو مدیون او هستم. استاد شهرستانی، استاد راهنمای فوق لیسانسم كه همیشه حمایتم كرد، استاد حاتم كه از لیسانس تا فوق لیسانس باهاش كلاس داشتم و همیشه با محبت با همه برخورد میكرد و دوست داشتنی بود. خانم دكتر نفیسی، دكتر آیت اللهی، استاد داداشی كه او هم همیشه حمایت و كمكم كرد تا از دشواریهای وحشتناك سالهای اول تحصیل نجات پیدا كنم. دكتر سجودی عزیز كه از خدا میخوام هر چه سریعتر سلامتی كاملشو به دست بیاره و دوست دارم بازم ببینمش. استاد حسینی كه منو با دنیای هزار و یك شب آشناتر كرد و منایع خوبی در اختیارم گذاشت، و دكتر یگانه كه هر چه از پژوهش و تحقیق یاد گرفتم در محضر او بود و امروز گویا كمی كسالت داشت و دوست دارم كه او هم همیشه سلامت و برقرار باشه... و دوست عزیزم آقای جمدر که همیشه راهنما و یاورم بود.
استادای نازنین دوران لیسانس... استاد نامجوی عزیز كه خوبیها و مهربانیهاش هرگز یادم نمیره، استاد روزیطلب كه اگر هنوز هست امیدوارم سلامت باشه و از همینجا دلم میخواد دست زحمتكش و لرزانشو ببوسم كه یادگار كلاسش هنوز روی دیوار خونهام خودنمایی میكنه..... و همهی اونهایی كه الآن اسمشونو شاید به خاطر نیارم اما همیشه ازشون خوبیهای فراوان در خاطر دارم...
و همینطور، یاد عزیزی دیگری كه افتادم و هر بار كه اسمشو میارم، محاله كه اشك توی چشمام جمع نشه.... در روزهایی كه برای پایان نامۀ فوق لیسانس، توی كتابخونه، دنبال كتاب میگشتم و منابعی كه دسترسی بهشون دشوار بود رو میخواستم... این اكرم شوشهریز عزیز بود كه واقعاً مثل یك خواهر مهربون، با اون لبخند زیبای همیشگیش كه حتی در مواقع درد و ناراحتی هم از چهرهاش پاك نمیشد، كمكم میكرد و كتابها رو برام میآورد و راهنماییم میكرد كه چه كتابهای دیگهای در این زمینهها هست.... اكرم، هم اسم خواهر مرحوم خودم بودم و همیشه یه حس خواهرانۀ خوب نسبت بهش داشتم، اینو به خودشم گفته بودم و روزی كه.... خبر رفتنشو ناباورانه شنیدم...... هرگز باور نكردم و هنوزم باور نمیكنم... ![]()
![]()
یادش به خیر و روحش شاد......

به حال سبزهها غبطه نمیخورم كه عشقبازی با قطرههای باران را میشناسند، به مرغهای دریایی حسادت نمیكنم كه سوار شدن بر تندبادها بر فراز دریا را بلدند، دلم هوای بودن به جای لكلكها را ندارد، كه در پی گرمای مهربان خورشید پرواز میكنند و نور سرشار از زندگیش، میهمان خانههای ساده و زیبایشان میشود؛ نمیخواهم به جای ماهیها باشم، تا در اعماق آبی پهناور، لذت جستوخیز و شنا كردن در میان مرجانهای رنگارنگ را بچشم؛ دیگر هوس نمیكنم، مثل اسبهای سپید زرین یال رها، در دشتهای بیكران و سبز، تیزپاتر از باد بهاری.... بدوم، نپرس كه چرا دیگر از تماشای طنازی گندمهای سبز، در وزش نسیم سحرگاهی، سخن نمیگویم......
خوب میدانی كه هنوز هم از تصورشان، سرشار احساسهای خوب میشوم و به اوج می رسم... اما......
اما امروز كه بیشتر از همیشه، دلم هوای تو را دارد، دوست دارم همهشان را یك جا جمع كنم و در وجود تو ببینم.
وقتی كه قطرههای گرم و شفاف، از گوشۀ چشمهای مهربانت سرازیر میشوند، وقتی كه نگاهت تا بلندترین جایگاه آسمان دلم، اوج میگیرد، وقتی كه انگشتهای خستهام، در میان دستهای صمیمی و پر احساست، قرار و آرام مییابند، وقتی برای دیدنت، لحظهها را میشمارم، وقتی كه گیسوانت را به نسیم میسپاری تا نگاه من در امتدادشان، به گلهای سپید جا خوش كرده بر موهایت خیره بماند..... احساس میكنم كه نیاز به دیدن چیز دیگری ندارم.
چه حسی است در حضور تو كه لطافت نشستن پروانهای در صبحگاهان، بر برگهای گلی تازه چشم گشوده، به پای آن نمیرسد؟ چه رویایی است بودن تو، كه همواره موجی از بهترین احساسها را، پیوسته در وجودم سرازیر میكند؟ چه خوشایندیایست در سكوت تو، كه زیباترین كلمات را از پس آن میتوان شنید و به جان خرید و خسته نشد؟ چه خوبیایست در سخنان تو، كه از یاد بردنشان، دشوارترین كار دنیا شده است و شاید ..... ناممكنترین...؟ چه حكایتیست در محبت تو، كه خالص و پاك و بیآلایش، بر دل مینشیند و مرا در شرم قرار گرفتن در پیشگاه این همه خوبی بی ادعا..... باقی میگذارد؟
امروز دارم برای تو مینویسم. و چه خوب كه بهانۀ نوشتنم شدی. ممنونم كه با بودنت، اجازه دادی حس خوب حضورت را، گرم و صمیمی و دوست داشتنی، بیابم و بگویم كه مثل همیشه، لحظههای خوب با تو بودن را..... دوست دارم.![]()
![]()
![]()
![]()
مهرداد. اردیبهشت 90

سرزمین پدری، در خاك گرم تو چه رازی است كه مرا به خود میخواند؟ دلم را همچون دانهای در میان دانههای خاكت خواهم كاشت، تا جوانههایی از شورو اشتیاق، روییدن آغاز كند.
سرزمین پدری، بگذار تا یك بار، با گامهایی كه شادمانه بر تو فرود میآیند، به رقص درآیم، بگذار تا دستهایم را به نشانۀ گرامی داشتن زندگی و امید در وسعت پاك تو، بر هم بكوبم و نام تو را فریاد بزنم، بگذار تا یك بار هم كه شده، دیوانهوار بچرخم و بخوانم و پای بكوبم، تا بدانی كه از دیدارت شادم، سرخوش و خوبم، سرمستم از بودنت و بودنم..... در كنارت.
سرزمین پدری، وقتی كه مردمان خونگرمت از فراز تپهها سرازیر میشوند، وقتی كه كودكانت، با چشمهایی كه برق امید و زندگی در آنها میدرخشد، آسمان آبیت را به یكدیگر نشان میدهند و میخندند، وقتی كه گلها و بوتههای نقش خورده بر حاشیۀ لباسهای رنگارنگ و زیبا، به جنب و جوش در میآیند، وقتی كه گیسوان بافته شده، در هوای خنك و دلنشینت، پیچ و تاب میخورند.... چه قــــــــــــــــــــــــــــدر دلم هوای تو را دارد....!
سرزمین پدری، بگو كه پنجههای هنرمند مردانت، تار و پود سازهای خوشنوا را نوازش كنند، بگو كه لطیفترین و خاطرهانگیزترین موسیقیهای كهن را به اعجاز سرانگشتان توانایشان بنوازند، بگو كه نغمههای دلنشین برخاسته از دامان مهربان تو را بسرایند، بگو كه بخوانند، به نام تو و به یاد تو.... كه من، اشكهایی را كه از شنیدن نغمههای آشنای تو در چشمانم جمع میشود.... دوست دارم.
سرزمین پدری، بگذار بدانند كه از چهرۀ تو، نور آشتی و محبت میتابد؛ بگذار بدانند كه در وسعت تو، از پی چكاچك شمشیرها و پر كشیدن جرقههای سرخ آتشین، پارچههای سپید فرود میآیند و نوای صلح و دوستی میسرایند. بگذار بدانند كه دستهای كوچك كودكان تو، بر طبلهایی میكوبند كه از آنها نوای شوق و زندگی به گوش میرسد، بگذار بدانند كه از پی قدمهای پیوسته و پیچش موزون انگشتان ظریف دخترانت، موجی از عشق و مهربانی بر میخیزد....
سرزمین پدری، نمیدانی كه چه قدر مشتاق توام، چه قدر میخواهم ببینمت، لمست كنم، احساست كنم، در آغوشت بگیرم، ببویمت، ببوسمت.... نمیدانم، چگونه است كه خاك مهربان تو، منِ بیسرزمین را به سوی خود میخواند....
سرزمین پدری.... دوستت دارم....

قصهگو، چه خسته و خاموش نشسته بود... گاهی به پنجره نگاه میكرد و گاهی به دستهای در هم تنیدۀ خودش؛ و گاهی هم ..... نفسش را با یك آه طولانی، خارج میكرد و دوباره خاموش میماند. انگار میخواست این آههای پیاپی، تنها صدایی باشد كه از او شنیده میشود. گهگاه چشمهایش میلرزید و میسوخت و پردهای نمناك، نگاهش را خیس میكرد، و این تنها زمانی بود كه دستهایش را حركت میداد و با گوشۀ انگشت، جلوی جاری شدن چشمهایش را میگرفت. بغض، همسایۀ خانه به خانۀ گلویش شده بود و راه نقل حكایتهای كهن را سد كرده بود.
دخترك، خاموش و آهسته، با قدمهای نامطمئن، به او نزدیك شد، كنارش نشست، دستهایش را روی دستهای گره شدۀ او گذاشت.... برای لحظههایی، گرمای محبتش، جانی در روح خستۀ قصهگو دمید، سرش را بالاتر گرفت، نگاه كرد.
دخترك، معصومانه و اندوهگین، پرسید: امسال عید نداریم؟ قصهگو خندید... لبخند زد، و چه خوب كه میشد در آن حال هم لبخند زد، او میدانست كه لبخند، تنها نشانهایست كه میتواند در هر لحظهای، در هر حالی و حالتی كه داشته باشی، خود را نشان دهد، میدانست كه لبخند، نشانۀ آدمها نیست! نشانۀ زندگی است، زندگی، با چه ظرافتی میخواهد نشان دهد كه همیشه و در همه حال، جریان دارد، زندگی میخواهد خودش را با لبخند ثابت كند. زندگی میخواهد بفهماند كه به اندازۀ كافی قدرت دارد كه باشد، كه بماند، كه جاری شود، كه بجوشد و خودنمایی كند، كه بگوید .... هستم. آری! لبخند..... نشانۀ زندگی است و قصهگو خوب میدانست كه چرا زندگی، نشانهاش را بر لبهای او جاری كرده است.....
سكوتش را شكست؛ با كلماتی كه به زحمت از میان خانۀ بغض گذشته بودند، پاسخ داد: چرا دختركم.... ما امثال هم عید داریم، زیباتر از همیشه، آرامتر از همیشه...
دخترك انگار دنبال جواب سئوال دیگری بود.... پس چرا....؟ قصهگو نگذاشت كه سئوالش تمام شود، میدانست كه پاسخ به این سئوال را با كلمهها نمیتواند بدهد، باید صبر میكرد و نشان میداد كه میشود در اوج خستگی و اندوه، زندگی را از میان كوه غمها پیدا كرد و بر سر در خانه نشانید.
گفت: سالها خواستند عیدمان را عزا كنند، هر سال بهانهای، هر سال مصیبتی را پیش كشیدند، در عیدهایمان پرچم سیاه برافراشتند و بر طبلهای عزا كوبیدند، در گوشهایمان فریاد كردند كه امسال عید نداریم، ما عزا داریم، ماتم داریم.....
اما، نمیدانستند كه عید.... جشن قراردادی هیچ شخصی یا اشخاصی یا قدرتی نیست، عید.... نشانۀ طبیعت است، نشانۀ روییدن است، نشانۀ وجود داشتن است، نشانۀ بودن است، نشانۀ سبز شدن است، نه در ظاهر، كه از عمق وجود.... نه یك رنگ كه یك مفهوم.. هیچكس نمیتواند مصادرهاش كند، هیچكس نمیتواند به نفع خود قبضهاش كند، عید، طبیعت، روییدن، بودن..... خویشاوندان نزديك زندگیاند. و زندگی.... در تمام آنها جلوهنمایی میكند.
ما عید داریم، شادی داریم، زندگی داریم و هیچكس نمیتواند آنها را از ما بگیرد. ما عید داریم، به پاس طبیعت، به پاس شكوفههای امیدوار و زیبا، به پاس رویش جوانههای كوچك و دوست داشتنی، به پاس سبزه و سنبل، به پاس چشمهای منتظر عیدی، به پاس قلبهای كوچك مهربان، به پاس لحظههای تحویل سال..... و چه نشانههای زیبا و با معنایی است در پس هر كدام از این كلمات..."تحویل سال"، چه رسم فرخندهای! چه آیین باشكوهی! چه آغاز دلانگیزی! چه پایان خوشایندی...!
چه كسی میتواند این حادثۀ دلنشین و بزرگ طبیعت را نادیده بگیرد و آن را به عزا بنشیند؟ مگر آن كه قلبی تیره و ذهنی تیرهتر داشته باشد؟
شادی را، امیدواری را، خوبی را، مهربانی را، زندگی را، زندگی را، میهمان قلب پاكِ خود كن، اگر چه قصۀ ما به سر رسیده است....
قصهای تازه آغاز خواهد شد، قصهای سراسر رویش و جوشش و شعف، سراسر زندگی، سراسر خوشبختی....
قصۀ ما به سر رسید، طفلك كلاغه هم به خانهاش رسید، عید.... برای كلاغها هم عید است......
مهرداد. آخرین روزهای سال 89 .

روزهايی هست كه احساس میكنی، يك پناهگاه كوچك بسته میخواهی. جايی مثل يك چادر يا سرپناه، با درزهايی بسته، حتی بدون پنجرهای به بيرون. مثل يك كرم ابريشم، دوست داری كه دور خودت پيلهای بتنی. فارغ از طوفانی كه بيرون را در مینوردد.
احساس خستگی میكنی، میخواهی به خودت پناه ببری، به تنهاييت، به آن جايی كه خلوت تو به حساب میآيد و چه گنج ارزشمندی میشود اين جور وقتها.... .
چه صندوقخانۀ محبوبی است، چه گوشۀ امنی...... خدايا! نگذار كه بر اين گوشههای امنمان، هجوم بياورند....
چه قدر خوب بود صندوقخانهها! بچگیها يادت هست؟ چه مكانهای رازآميزی بود؛ صندوقهای چوبی، جعبهها، چمدانها، بقچهها..... همه و همه.... گنجهای پوشيده و سر بستهای كه گشودن هر كدام، يك دنيا معنی و خاطره و نشانه را پيش رويت پراكنده میكرد.
گاهی يك تكه پارچۀ گلدوزی شده، يك پتوی بافته شده، يك اسباب بازی شكسته، يك ابزار يا شیء خراب و بدون استفاده، يك نوشته، يك عكس.... چه قــــــــــــــــــــدر با ارزش و دوست داشتنی مینمود. چه خوب ساعتها سرگرم میشديم با تماشايشان. هر كدام را در دستهايمان میگرفتيم، لمس میكرديم..... و سوار بر موج خيالهايی كه به وجودمان میريختند، تا كجاها كه نمیرفتيم. سر از چه دنياها كه در نمیآورديم؛ سفر میكرديم، كشف میكرديم، بر شيرينترين ميوههای خيال، كه سخاوتمندانه به دستهايمان نزديك میشدند، دندان میزديم؛ طعم خنك و زلال چشمهها و رودهای لبريز از خاطرهها را، با ولع میچشيديم و ....... سيراب میشديم؛ پُر میشديم از همۀ چيزهای خوب.
كتابهای كهنه، وااااااااااااااااییییی كتابهای كهنه!! وقتی كه داستانهای مصور را در دل خود داشتند، چه قدر خوب و ناب و عزيز بودند. گاهی چنان در كلمات و رنگها و شكلهایشان غرق میشديم كه نمیفهميديم مدتهاست صدايمان میكنند و فقط.... صدای كوبيده شدن در بود كه به خودمان میآوردمان.
میدانستند كه اين كودك خيالاتی را، وقتی كه صدايش در نمیآيد، وقتی كه پيدايش نيست، كجا میشود پيدايش كرد..... و ای كاش كه نمیدانستند!
يادت هست كه با پشتیها و صندلیها، چهها كه نمیكرديم؟ چادر و ملافه كه رويشان میكشيديم، سقف كه بر سرمان میساختيم، با حسی سرشار از امنيت و آرامش، به اين كلبۀ كوچك محصور میخزيديم و رضايتمندانه، با غرور و استقلال، ميوههای خرد شده و تنقلات میخورديم..... و گاهی حتی، بر بالشهای كوچكی كه با خودمان میبرديم، میخوابيديم..... و اينها، همان وقتهایی بودند كه زمان را متوقف میكرديم. بله! ما آن وقتها زمان را اينگونه، متوقف میكردیم. میتوانستيم.....
و حالا....... چه پرشتاب و بیثمر و بیاراده، در پی زمان میدويم و بیوقفه، بر حسرت لحظههای از دست رفته افسوس میخوريم و يادمان نمیآيد كه چرا آن روزها میشد و حالا نمیشود؟!!!
بيا دوباره كودك شويم، با همۀ بزرگسالیهايمان. درست است كه همان اندازه كه به كلبههای چادری كوچكمان نياز داريم؛ به دويدن در دشتهای سبز وسيع بیانتها هم محتاجيم؛ اما، هر دوی اينها يك احساس خوب را به ما میدهند... حسی حاكی از آرامش، حضور، امنيت، پر گشودن و...........
دوست داشتن....
مهرداد. اسفند 1389

سلام. دوست دارید برای سفره ی هفت سین امسال و یا هدیه دادن هدیه های کوچک، چیزی متناسب با سال جدید که سال خرگوش است داشته باشید؟ این ها یک جعبه ی کوچک و یک سبد کوچک به شکل خرگوش هستند که با پرینت گرفتن روی مقوای 160 گرمی و بریدن و چسبانیدن از محل های مشخص شده، می توانید آنها را درست کنید و سکه ها یا هدیه های کوچک برای بچه ها را در آنها بگذارید و یا با گذاشتن لیوان های شفاف یک بار مصرف یا ظروف شفاف در داخل سبد، از آنها برای گذاشتن هفت سین استفاده کنید و کودکانتان را با مفهوم نامگذاری سال ها به نام حیوانات مختلف آشنا کنید. ![]()
جعبه ی رنگی خرگوش را از اینجا دانلود کنید.
جعبه ی خرگوش بدون رنگ برای پرینت گرفتن روی مقوای رنگی را از اینجا دانلود کنید.
جعبه ی خرگوش با تبریک عید را از اینجا دریافت نمایید.
سبد خرگوش ها را از اینجا می توانید دانلود کنید.

دست هایش دیگر توان نداشت، سرد و بی حس..... و فکرش، مدت زیادی نبود که آن هم مثل دست هایش دیگر کار نمی کرد. خسته و بی رمق. هیچ وقت گمان نمی کرد که معنای تردید را این گونه احساس کند. در چنین جایی....
به سنگی که زیر پایش بود، اطمینان چندانی نداشت؛ سست و لغزان..... و هر لحظه، در خطر خالی شدن تکیه گاهی که با امیدواری بر آن ایستاده بود. صدای ریزش مداوم خرده سنگ ها، حالا کابوسی شده بود که همۀ وجودش را سخت می آزرد و اگر لحظه ای هم به سکوت می گذشت، همان سکوتی بود که مرگبارش می گفتند. سرما، گزنده و بی رحم در وجودش رسوخ می کرد و آسمان با رنگ باختن مدامش، بی تفاوت و ظالم می نمود. چه طنز غریبی است که پشتت به کوه باشد و زیر پایت خالی! هر حرکتی به معنای سست تر شدن تکیه گاهش بود و حتی ....... فریاد هم نمی توانست بزند. یاد زمان هایی افتاد که سرخوش و بی خیال، وقتی در اوج قله ها می ایستاد، چگونه از ته دل فریاد می کشید و می خندید...... و مغرور و آرام، به بازتاب صدایی که در وسعت کوه ها و دره ها می پیچید، گوش می کرد. رفته رفته داشت تسلیم می شد. خاطره ها، یک به یک از پیش چشمانش می گذشت و حسرت، انگار که آخرین همدم زندگیش شده بود. حسرت لحظه هایی که می توانست در حضور آن هایی که دوستشان داشت، بگذرد. لحظه هایی که می شد، به جای بی تفاوت گذشتن از کنارشان، بماند و حضور خوبی ها را احساس کند. پیوسته و بی وقفه، تصویرها از پیش چشمانش می گذشت و در پی هر کدام، آه سردی که از ته دلش برمی خاست و اشکی که در چشم هایش می جوشید و شاید...... این اشک تنها چیزی بود که حسی از گرما را با خود به همراه داشت. غروب نزدیک بود؛ اما برای او ...... زیبایی غروب هایی را نداشت که به یاد او می نشست و تماشا می کرد و حضورش را در آن لحظه ها، بیش تر از همیشه احساس می نمود. حالا چه قدر به آن حضور نیاز داشت...... اما، دیگر چه امیدی باقی بود؟ بارها و بارها دلش می خواست نامش را صدا بزند، فریاد کند، احساسش را به او بگوید، دست هایش را در دست بگیرد، گرمای حضورش را حس کند، آغوشش را برای او بگشاید و خود را در آغوش او جای دهد.......
باد سرد و شدیدی هجوم آورد، بر خودش لرزید، سنگ ها لغزیدند، ناگهان در زیر پاهایش، تکیه گاهی حس نکرد؛ نومیدانه برای آخرین بار به تن کوه چنگ انداخت، دیگر فرصتی نبود.......... فریاد کشید............ فریاد.........
نامی را که همیشه دوست داشت بر زبان براند، با تمام توانش فریاد کرد، دستش از آخرین دست آویزی که داشت جدا شد. چشم هایش را بست، موجی از اضطراب مرگ همۀ وجودش را در نوردید و ................
ناگهان....... حس کرد که حلقه ای دور دستش فشرده شده، گویی نور اندکی به دلش تابید، خودش را با آخرین رمقی که داشت به کوه چسباند. فرصت پیدا کرد تا به بالا نگاه کند....... و چه دید؟! خودش بود!!! مصمم و مطمئن، با چهره ای که سراسر از امید و اعتماد می درخشید.
چه اعجازی بود، فریاد کردن نامش! نفس عمیقی کشید، نیرویش را جمع کرد و ........
دقایقی بعد، آن دست های رهایی بخش در دستانش بود و به گونه های خیسش گرما می بخشید. و چه کودکانه خود را در آغوشی جای داده بود که همیشه دوستش می داشت. اکنون معنای لحظه ها را بهتر از همیشه می فهمید و پیوسته تکرار می کرد: چه اعجاز شگرفی بود، نام تو...... چه اعجاز شگرفی بود......
انگار خیال نداشت، دیگر آن دست ها را رها کند....
مهرداد. اسفند 89

شب های بی ستاره و خاموش و سوت و کور
تاریک خانه های تهی از چراغ و نور
پوشیده از غبار، شکسته کاغذ و موش خورده جلد
کهنه کتاب های مانده در انباری نمور
تار عنکبوت بسته و خالی، خراب و سرد
مهجور معبد ویران بی عبور
تندیس خرد گشته و بی دست و پا و سر
چون رنگ و رو پریده و فرسوده، سنگ گور
این شرح حال پریشانی من است
دیگر نمانده است برایم، دل صبور
دیگر نگو که شکایت نکن بمان
چون طعم زندگی، برایم شده ست..... شور
بی شوق و بی ترانه و آرزو منم
آخر کدام خاطره ها می شود مرور؟
آری من از هجوم بی ترحم تو داد می زنم
بیداد می کنی و بریدم، دل از حضور
دشنام دادی و چیزی نگفته ام
جز آن که سوختم، چو نان در دل تنور!
با من بگو، بین من و تو چه مانده است؟
جز درد و خستگی، پس از این سال های دور.........
مهرداد. یکی از همین روزهای تلخ....

بر راهی که من و تو را به یکدیگر می رساند، برف نشسته است؛ سپید و سبک، سرد و خاموش؛ و تو.......می دانم که می ترسی از خیس شدن کفش هایت! می دانم که نمی خواهی گرمی دوستیمان را در سردی برف، کم کنیم و گم کنیم.
بر راهی که من و تو را به یکدیگر می رساند، برف نشسته است؛ سپید و سبک، سرد و خاموش؛ و من....... ایستاده ام، گوشه ای در مقابل خانۀ تو، و چه کودکانه به خودم دروغ می گویم که خودم را از چشم تو پنهان نگاه داشته ام، چون دوست دارم که مرا ببینی از پنجرۀ نیم گشودۀ اتاقت.
می گویم که از ترحم بیزارم، اما هر دو خوب می دانیم که چرا مثل آدم برفی ای با بینی سرخ رنگ و چشمان نیم بسته، خودم را در معرض هجوم سوزناک سرما قرار داده ام..... تا حس ترحم تو را برانگیزم. چون من..... چون من، احساس ترحم تو را دوست دارم؛ و حالا که دارم اعتراف می کنم.... پس بگذار بگویم..... که به احساس ترحم تو نیازمندم.
راستی که من هیچ وقت بزرگ نشدم! کودکی ها یادت هست؟ آن وقت هایی که وانمود می کردیم که از همه گریزانیم، قهر کرده ایم، دوست نداریم هیچکس را ببینیم، نمی خواهیم کسی کنارمان باشد........ اما ..... در همان حال منتظر بودیم تا دست نوازشی را بر سرمان احساس کنیم، تا سر انگشتان گرمی، اشک های خشکیده را از کنار چشم هایمان پاک کند، تا آغوشی باز شود و خود را در آن بیاندازیم، چشم هایی را حس کنیم که با اندوه کودکانۀ ما گریه کنند و کلمات آرام بخشی که بغضمان را فرو بنشانند.
ببین! من هنوز هم همان کودک لجبازم!
می دانم که در پس آن لبخند زیرکانۀ تو چه نهفته است. تو می دانی که چگونه سعی در جلب توجه تو دارم و به این نمایش کودکانۀ من می خندی..... و من.....
می دانم که در پس آن لبخند، دل مهربانی را لرزانیده ام که نمی تواند آن احساس ترحمی را که می خواهم، به من نبخشد. و حالا........ دلم غنج می رود از آن چه به دست آورده ام!
بر راهی که من و تو را به یکدیگر می رساند، برف نشسته است؛ سپید و سبک، سرد و خاموش؛ و ما...... در اندیشۀ رسیدن نوری که به یکباره و در چشم بر هم زدنی، برف ها را آب کند و از دل خاک یخ زده، گل های سرخ برویاند؛ هر گل، به یادگار یکی از خوبی های تو ......و نه.....! هر گلبرگ به یادگار یکی از مهربانی های تو؛ و باز من...... چه کودکانه شاخه گلی را در دست می گیرم و پرپر می کنم برای تفأل ساده لوحانۀ همیشگیم.
چه خوب بود آن روز که روی خاک کویر آرمیده بودیم و آسمان، چشم هایمان را پر کرده بود. چشم های ما، پر از آسمان! اگر چه پایمان در شن های کویر فرو رفته بود، اما دل هایمان در آسمان بود. چه اهمیتی داشت که جسممان کجاست؟ ما در جایی بودیم که می توانستیم دل هایمان را به پرواز در آوریم، می توانستیم با هم باشیم، آن هم در اوج آبی ترین وسعتی که می شناسیم.
حالا که پای از خانه بیرون نمی گذاری، بگذار تا حس خوب با هم بودن را این گونه تجربه کنیم. چشم های من، هر کجا که آسمان باشد، تو را می بیند و قلبم، از حضور نگاه مهربان تو، گرم می شود.
هنوز شاخۀ گل سرخ در دستان من است و قطره های گرم اشک در گوشۀ چشمانم برای سرازیر شدن، بی تابی می کنند و هنوز هم من..... به سرگرمی کودکانۀ خودم مشغولم و گلبرگ های جدا شده را بر زمین می ریزم و بی ثمر..... خودم را انکار می کنم، شاید بتوانم این راه را چنان از گلبرگ های سرخ بپوشانم که لایق قدم های تو گردد و تو را به پر گشودن در هوای خوب دوست داشتن، برانگیزد.....
مهرداد. بهمن ۱۳۸۹

