تبليغاتX
سرسره زرد
خواندنی ها و دیدنی ها برای والدین و کودکان، گفتن از زیبایی های کودکی و.... حرف های دل من!

تمامش مى‌كنم امروز

  تمام دردهاى ناتمامم را

تمامش مى‌كنم امروز

   همه آشفتگى‌هاى مدامم را

نگو دَم را غنيمت دان، غنيمت رفت از دستم

  همه خوش باورى‌ها را تمامش كن

تمامش مى‌كنم امروز

  تمام خوش خيالى‌هاى خامم را

تحمل كن! تحمل كن!

   فقط يك لحظه تا صبح و سحر باقيست

تمامش مى‌كنم اما

   تمام گريه‌هاى صبحدم تا شامگاهم را

نگاهم كن، چه مى‌بينى؟

   شكسته زورقى پوسيده در آبم

        تو بيدارى و من خوابم

نه من بيدار خواهم شد

          از اين كابوس بى‌پايان

 نه تو در خواب خواهى ديد

                   خيالات خرابم را

تمامش مى‌كنم امروز

     تمام خواب‌هاى غرق گشته

                                 در سرابم را

نه نوشيدم، نه فهميدم

    كه طعم آشنايى چيست

تو اين را خوب مى‌دانى

      تمامش كن، عذابم را

غريبانه به سر بردم

  تمام عمر دور از تو

 ملاقات تو شيرين است٬ می دانم

 تمامش مى‌كنم امروز

تمام طعم‌هاى تلخ ِ كامم را

bloody hand

مهرداد. ۱۶ آبان ۱۳۸۸.

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 23:27 | لینک  | 

friends hands

دوست خوب و شيرين و دلنشينم

بعضى وقت‌ها دلم مى‌خواهد بى هيچ تكلفى در كنار تو باشم. در جايى به دور از هر مزاحم و مزاحمتى، بى هيچ دغدغه‌اى، آزاد و سرخوش و بى زمان، بى آن كه گذر ثانيه‌ها و دقيقه ها و ساعت‌ها نگرانمان كند. نمى‌گويم روزها، دمى با تو به سر بردن هم عالمى دارد كه خاطره‌ى خوشش برايم تا مدت‌ها، تا دوباره‌اى كه دلم باز هوايت را بكند، باقى بماند. بارى، دوست دارم من و تو، بى تكلف و بى‌زمان، كنار هم باشيم. به هم نگاه كنيم، آن قدر كه لبخندهاى پياپيمان آهنگى موزون به خود بگيرد و در وقت‌هايى كه لبخندها به خنده‌هايى به پهناى صورتمان نزديك مى‌شود، چشم‌هايمان را پايين بياندازيم و سرانگشت‌هايمان را با خرده‌ريزهايى كه دم دستمان است مشغول نشان دهيم و دوباره به هم نگاه كنيم و هواى درون ريه‌هايمان را بيرون بدهيم. آه‌هايى نه از سر اندوه كه از فرط خوبى و خوشى لحظه‌هاى نابى كه با هم سر مى‌كنيم. بعد دنبال كلمه‌هايى بگرديم كه به هم بگوييم. سعى كنيم حرف‌هاى خوبى براى گفتن و شنيدن پيدا كنيم، از زيبايى تابلويى كه پيش چشممان است و از طراوت هميشگى گل‌هايى كه به سحر قلم‌مويى جادويى و توانمند، در دستان خلاق و آفرينشگر هنرمندى احساساتى و خيالپرور جان گرفته‌اند و تازگى‌اى دائمى را به ديدگانمان مى‌نشانند بگوييم. سعى كنيم كه زيبايى‌هاى اطرافمان را پيدا كنيم و آنها را براى يكديگر توصيف كنيم و شوخى كوچكى در اين بين و لبخندها و لبخندها و خنده‌هايى دوباره به پهناى صورتمان. و لبخندها را حريصانه و مشتاقانه از صورت يكديگر برباييم و در چشم‌هايمان جاى دهيم و در خاطراتمان ثبت كنيم تا هر وقت كه دلتنگ يكديگر شديم، آنها را دوباره در ذهن و دل‌هايمان زنده كنيم و از يادآوريشان، خوشى را براى لحظه‌هايى چند تجربه كنيم. حرف‌هايمان كه تمام شد يا كم آمد، دست‌هايمان را زير چانه‌هايمان بگذاريم و دوباره در چشم‌هاى همديگر خيره شويم و اين بار زيبايى را در چشم‌هاى يكديگر جست‌وجو كنيم. احساس كنيم كه در لحظه‌هاى خوبِ با هم بودن غرق شده‌ايم، بى‌زمان و بى‌مكان و تنها در حضور يكديگر. تو در حضور من و من در حضور تو؛ و حتى اگر فقط بتوانم خودم را در حضور تو احساس كنم برايم كفايت مى‌كند. كه هنوز هم راضى نمى‌شوم تو را در حضور خودم محدود كنم. وقتى كه در نگاه‌هاى يكديگر غرق شديم، دست‌هاى همديگر را بگيريم و من دست‌هاى گرم تو را روى گونه‌هايم بگذارم و دست‌هايت را ببوسم و دوباره روى گونه‌هايم بگذارم و آن قدر از گرمى دست‌هايت گرم شوم كه سوزش دلنشين اشك را در چشم‌هايم حس كنم و تو لبخند بزنى و قطره‌هاى اشك‌هايم را از روى گونه‌ها تا پاى چشم‌هايم پاك كنى و با سرانگشتان مطمئن و مهربانت، تارهاى موهايم را روى پيشانيم جابجا كنى و دستت را باز روى گونه‌ام بگذارى و باز به هم لبخند بزنيم. و آن وقت من بگويم كه از بودن در حضور تو خوشحالم، بگويم كه به بودن در كنار تو نيازمندم، بگويم كه بودن با تو را دوست دارم، بگويم كه دلم مى‌خواهد اين لحظه‌هاى خوبِ بودن را در دفتر هميشه‌ى خاطراتم ثبت كنم. بعد حرف تازه‌اى پيش بكشيم و من از كتابى كه تازه خوانده‌ام برايت بگويم. از حكايات‌هاى شيرينش تعريف كنم و هر دو به قشنگى نمكينش بخنديم و قصه‌هاى مشابهى پيدا كنيم برای گفتن و شنيدن. اما گفتن و شنيدنى كه در آن لب‌هاى تو باشد و چشم‌هاى من و نگاه‌هاى تو و لبخندهاى من. مى‌دانى كه چه قدر به اين گونه بودن با تو محتاجم؟ فكر من است كه در ميان حكايت گفتن تو پرواز مى‌كند. خوش به حال شهريارى كه شهرزاد هر شب برايش قصه‌اى تازه مى‌گفت و در دل هر حكايتى، ماجرايى تازه مى‌آفريد. كاش مى‌شد كه من هميشه حكايت‌ها را اين‌گونه از لب‌هاى تو مى‌بلعيدم.

دوباره به چشم‌هاى تو خيره مى‌شوم، دوباره بين من و تو سكوت است و اين بار به نشانه‌ى پايان يك با هم بودن دلنشين. دست‌هاى گرم تو، آغوش مهربان تو و بوسه‌اى به شيرينى خاطراتى كه از دمى با تو به سر بردن هميشه گوارا و دوست داشتنى است. بيا يك بار هم كه شده، اين گونه با هم باشيم............... شايد فرصت ديگرى دست ندهد...شايد.......

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 23:37 | لینک  | 

مگان میلان، مستند سازی است که در ماه فوریه گذشته فیلم کوتاه او به نام« پینکی لبخند بزن » جایزه اسکار بهترین مستند کوتاه را از آن خود ساخت. این فیلم درباره یک دختر بچه اهل هندوستان است که در یک عمل ترمیمی سقف دهان و لب شکاف خورده او جراحی می شود. کمیته اهدا کننده جوایز اسکار نه تنها از طریق اهدای جایزه به میلان از این فیلمساز قدردانی کرد بلکه توانست در مورد امکانات ساده و نسبتا کم خرجی که برای ترمیم نقص عضو و بهبودی هزاران کودکی که به صورت «لب شکری» و بدون سقف دهان به دنیا می آیند وجود دارد به مردم جهان آگاهی داد.

smile pinki

در فیلم مستند مگان میلان، صدها پدر و مادر هندی و فرزندان آن ها نشان داده می شوند که در مقابل یک بیمارستان کوچک در اوتار پرادش، یکی از فقیرنشین ترین ایالات هند با صبر و حوصله به انتظار نشسته اند. این خانواده های فقیر و کودکان آن ها با گرفتن وقت، روزها و هفته ها انتظار می کشند تا بتوانند مورد عمل جراحی ترمیمی سقف دهان و لب شکاف خورده که یکی از متداول ترین انواع نقص خلقت در کشورهای در حال توسعه به شمار می رود قرار بگیرند.

دکتر سوبده به خبرنگاران توضیح می دهد که اعضای تیم پزشکی او شبانه روز در حال کار کردن هستند تا بتوانند پاسخگوی نیازهای این بیماران باشند: در حال حاضر بیش از یک میلیون کودک از این نقص عضو رنج می برند. هر سال در هندوستان ۳۵ هزار کودک به شکل لب شکری به دنیا می آیند و برخی از آن ها هرگز تحت معالجه قرار نمی گیرند.»

بسیاری از این کودکان از طریق یک بنیاد نیکوکاری در شهر نیویورک به نام« قطار لبخند» که سازمانی غیرانتفاعی است معالجه می شوند. این سازمان از طریق جمع آوری اعانه هر سال هزینه جراحی هزاران تن از این کودکان محتاج را تامین می کنند.

میلان می گوید: «این سازمان پزشکان حاذق ومستعد را در کشورهای مختلف در حال توسعه جهان پیدا می کند و در حال حاضر فکر می کنم در بیش از ۷۰ کشور جهان به این پزشکان کمک می کنند تا این عمل های جراحی ترمیمی را بر روی کودکان نیازمند انجام دهند.»

بنا بر گفته میلان، با تعلیم پزشکان محلی برای انجام این گونه جراحی ها، مخارج انجام عمل جراحی ترمیمی شکاف لب و سقف دهان به مبلغی در حدود ۲۵۰ دلار کاهش می یابد و بچه ها در مناطق دورافتاده و ایالت های فقیر نشینی چون اوتار پردش می توانند از آن به طور رایگان بهره مند شوند.

اما قبل از هر چیز این پدران و مادران بچه ها هستند که باید رضایت دهند و قبول کنند که جراحی تنها راه مقابله با این نقص عضو ناهمگون است.

بسیاری از مردم هندوستان معتقدند که پدیده «لب شکری» هم چون ماه گرفتگی، از یک خواست الهی سرچشمه می گیرد و نباید به آن دست برد. اما پزشکان معتقدند دلیل پیدایش این نقص بدنی، که در برخی مواقع ارثی نیز هست، تغذیه غلط هنگام بارداری است.

در فیلم مستند پینکی لبخند بزن، پدر یک دختربچه پنج ساله ترغیب می شود تا برای انجام عمل ترمیمی شکاف لب، او را به بیمارستان ببرد. از این لحظه به بعد دوربین مگان میلان رفتن پینکی به بیمارستان، عمل جراحی و دوران نقاهت او را تا بهبودی کامل دنبال می کند.

smile pinki

مگان میلان می گوید: این یک داستان غم انگیز است با یک پایان شادی آورد. درست مثل قصه های قدیمی. برای یک فیلمساز کار کردن روی این گونه داستان ها شادی و لذت زیادی به همراه دارد.

میلان می گوید این داستان خوش عاقبت زندگی واقعی بدون کمک های مالی بنیاد قطار لبخند میسر نبود. این سازمان نه تنها مخارج جراحی پینکی را پرداخت کرد بلکه مخارج تهیه و تدوین این فیلم برنده جایزه اسکار را نیز تامین کرد.

برایان مولانی، رییس موسسه نیکوکاری قطار لبخند می گوید: فیلم جایزه اسکار را برنده شد که برای ما حکم برنده شدن یک بلیت بخت آزمایی را دارد. از آن تاریخ به بعد در همه نشریات اسم موسسه ما مطرح شده و امروز آگاهی های بیشتری در رابطه با پدیده لب شکری و چگونگی کمک برای درمان آن به مردم معمولی رسیده است.

امروز زندگی «پینکی» این دختربچه هندی عوض شده است و او نیز چون بسیاری دیگر از بچه های بهبود یافته دیگر در کشورهای مختلف جهان به درون جامعه راه یافته است و به خاطر نقص عضوی مجبور نیست از مدرسه رفتن خودداری کند و دیگر از اینکه بعدها کسی با او ازدواج نخواهد کرد هراسی ندارد.

smile train

پینکی امروز یک بچه خوشحال کودکستانی است که یک بورس تحصیلی کالج را نیز دریافت کرده است. او می گوید: وقتی بزرگ شدم می خواهم دکتر شوم.

گزارش: پنه لوپه پولو، خبرنگار صدای آمریکا در واشنگتن

منبع: سایت صدای آمریکا.

ویرایش متن و انتخاب تصاویر: سرسره زرد. 

دریافت بخش هایی از فیلم لبخند بزن پینکی از اینجا

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 17:58 | لینک  | 

۱- صبح، چشمم به بورد روابط عمومى محل كار مى‌افتد: با پيگيرى‌هاى رياست محترم ...... امكان استفاده‌ى همكاران از كلينيك دندانپزشكى ..... فراهم شده است. بدين‌وسيله نهايت تشكر و امتنان را از رياست محترم ..... و معاونت ادارى‌مالى و مديريت امور ادارى و رفاه و ....... دارد كه با نظر لطف ايشان، اين امكان فراهم شد!!!!!!!!!!   

براى كار ديگرى به دفتر روابط عمومى رفتم. در بين صحبت‌ها پرسيدم: اين آگهى دندانپزشكى را شما نوشته‌ايد؟ خانم مسئول روابط عمومى درنگ می‌كند: راستش نه! از دفتر معاونت ادارى مالى به ما ديكته كردند كه اين جورى بنويسيد.

مى‌گم: تا جايى كه من مى‌دونم، معمولاً وقتى كار رفاهى‌اى براى كارمندان انجام مى‌گيره، ديگه منت سرشون نمى‌ذارن كه ما لطف كرديم اين كارو براتون انجام داديم.

- والله ما هم مى‌دونيم، ولى به ما گفتن اين جورى بنويسيد و بعد از تأييدش اجازه دادن نصب بشه!!!!!!!!

(لطفاً جبهه‌گيرى سياسى نفرماييد چون اونوقت خيلى زود متوجه مى‌شيد كه كسى كه اين دستوراتو مى‌ده از جناح مورد انتقاد شما نيست!!!!!! )

۲- بعد از ظهر كه مى‌خوام تلفن بزنم مى‌بينم قطع شده. با تلفن داخلى زنگ مى‌زنم به مسئول مخابرات: آقاى ..... باز كه تلفنو قطع كردى!

- همه‌ى تلفن‌ها قطع شده!

- چرا؟

- گفتن لازم نداريم (اونا بايد تشخيص بدن ديگه! چيه؟ پولشو صرفه‌جويى مى‌كنن به حقوق كاركنان اضافه مى‌كنن!! البته اگر شما جزو اين كاركنان نبودين حسادت نكنين! در اين جا همه با هم برابرن ولى بعضيا برابرترن!!!!!  )

- آخه بخش شعبه‌هاى استانى چه جورى با شعب تماس داشته باشه؟ با موبايل خودش تلفن بزنه؟

- چى بگم والله؟ گفتن خط مستقيم نمى‌خوايم (يعنى ما تشخيص داديم كه خط مستقيم نمى‌خواين!!! مراجعه كنيد به پينوشت بالا!)

 ۳- عصر بايد برم كلاس. به خاطر طرح زوج و فرد و اصلاح الگوى مصرف و صرفه‌جويى در مصرف سوخت و استفاده از وسيله‌هاى همگانى كه به وفور يافت مى‌شه و خيلى سريع و بى‌دغدغه شما را به مقصد مى‌رسونه!!  با اتوبوس راهى مى‌شم. باران در حال باريدن است. شكر به خاطر نعماتت پروردگار. اما وقتى احساس مى‌كنم پياده خيلی زودتر طى طريق مى‌كنم، وسط راه پياده مى شم و با تاكسى باقى راهو مى‌رم. ده دقيقه دير به كلاس مى‌رسم ولى به نسبت دانشجوهايى كه يك ساعت ديرتر ميان زود رسيدم! موقع برگشت به اولين تاكسى سرويس سر مى‌زنم. به شدت خسته‌ام و سنگينى كيفى كه لپ تاپ بر اون اضافه شده و به درد گردنم شدت داده، توان راه رفتن برام نگذاشته. راننده‌ها گپ مى‌زنن و ماشين‌ها جلوى در آژانس ايستادن. حداقل چهار تا ماشينو مى‌بينم.

- سلام. ماشين دارين؟

- نه!!!!!!!!!! نداريم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

مى‌دونم كه بحث كردن فقط دردمو زيادتر مى‌كنه. ياد كلاس تاريخ تمدن مى‌افتم كه در مقابل سئوالات شاگردام مى‌گم: هيچ وقت به قضيه يك طرفه نگاه نكنيد، ما خودمون هم به عنوان جامعه و مردم هميشه مقصر بوديم. ما خودمون شرايطی را كه داشته‌ايم براى خودمون فراهم كرده‌ايم. و حالا دارم مى‌بينم كه چه طور درست در مواقعى كه بايد به هم كمك كنيم و شرايط بهترى را براى يكديگر فراهم بياوريم در حالى كه داريم براى خدماتى كه مى‌دهيم پول و مزد مى‌گيريم، باز هم از خدمت رسانى به همديگر و به هم شهرى‌هايمان دريغ داریم. چرا؟ چون چند قطره باران در حال باريدن است!!!!!!!! پوفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !!!!!

به آژانس بعدى كه چندان هم نزديك نيست مى رم. باز هم اتومبيل‌ها ايستاده و راننده‌ها نشسته‌اند. واقعاً خسته‌ام و توان رفتن ندارم. درد اذيتم مى‌كنه و عصبى شده‌ام.

- سلام. ماشين دارين؟

- نه!!!! نداريم!!!!!!!

- ماشيناتون كى برمى‌گردن؟

- ماشينامون تازه رفتن!!!!! معلوم نيست كى برگردن!!!!!  

- به هر حال من منتظر مى‌شينم. فرق نمى‌كنه چه قدر طول مى‌كشه. من مجبورم ماشين بگيرم و منتظر مى‌شم.

- بذاريد ببينم اين رانندمون كه خونه‌ش نزديكه مى‌بردتتون يا نه! (ماشين پيدا شد!!!)

- خيلى ممنون!

و تمام راه به اين فكر مى‌كنم كه تا كى مى‌خواهيم خودمان را نوع دوست و مهمان‌نواز و مهربان و ........................ معرفى كنيم؟ وقتى در يك روز بارانى به هم رحم نمى‌كنيم، خدا به داد روزهاى سخت‌تر برسد. و آه سرد من در صداهاى ماشين‌هايى كه براى باز كردن راه خودشان بر سر يكديگر فرياد مى‌كشند گم مى‌شود.   

 

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 21:0 | لینک  | 

راستش این شعر همیشه برای من تداعی کننده ی احساس خاصی بوده است. حیفم آمد در این روزهایی که خودم شعری نمی نویسم٬ آن را برای خواندن دوستان ارائه نکنم.

alone

با پاى دل قدم زدن آن هم كنار تو

باشد كه خستگى بشود شرمسار تو

در دفتر هميشه‌ى من ثبت مى‌شود

اين لحظه‌ها عزيزترين يادگار تو

تا دست هيچ‌كس نرسد تا ابد به من

مى‌‌خواستم كه گم بشوم در حصار تو

احساس مى‌كنم كه جدايم نموده‌اند

همچون شهاب سوخته‌اى از مدار تو

آن كوپه ى تهى منم آرى كه مانده‌ام

خالى‌تر از هميشه و در انتظار تو

اين سوت آخر است و غريبانه مى‌رود

تنهاترين مسافر تو از ديار تو

هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تو

هشدار مى‌دهد به خزانم بهار تو

اما در اين زمانه‌ى عسرت مس مرا

ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو

alone in train

 

شعر از: محمد علی بهمنی.

انتخاب و ویرایش تصاویر: سرسره زرد.

 

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 10:9 | لینک  | 

goodie

يك روز صبح، نيكو چشمهايش را به آرامى از خواب خوب ديشب باز كرد و با خودش گفت: من تصميم دارم امروز، نسبت به ديروز، دختر خيلى خوب و بهترى باشم.

goodie story

اولين كارى كه بعد از شستن دست‌ها و صورتش انجام داد، اين بود كه به مادرش كمك كرد تا صبحانه را آماده كند.

goodie's good day

بعد به اتاقش رفت و رختخوابش را مرتب كرد.

goodie

بعد هم بدون اين كه مادرش از او بخواهد، دندان‌هايش را مسواك زد و موهايش را شانه كرد و به شكل قشنگى بست.

nikoo

وقتى نيكو سوار سرويس مدرسه شد، خيلى مؤدبانه به راننده سلام كرد و خسته نباشيد گفت.

goodie

در كلاس، وقتى معلمش از او خواست كه در ياد گرفتن درس رياضى به همكلاس‌هايش كمك كند، با خوشرويى قبول كرد و اين كار را انجام داد.

goodie

و موقع نهار، كلوچه‌هايى را كه با خودش به مدرسه برده بود، با دوستانش شريك شد.

goodie's good day

بعد از مدرسه و برگشتن به خانه، نيكو از خواهر كوچك‌ترش مراقبت كرد و با او سرگرم بازى قايم باشك شد.

goodie

بعد هم به هاپو كوچولو غذا داد و او را به پياده‌روى برد.

goodie and her dog

وقتى كه زمان خواب شد، نيكو گفت: موقع خواب شده، بايد كارهايم را انجام بدهم و آماده رفتن به رختخواب بشوم. براى همين هم، آماده‌ى خواب شد و مسواك زد و به اتاقش رفت.

goodie

وقتى نيكو به رختخواب رفت، قبل از خواب، لبخند زد و با خودش فكر كرد: فردا، من حتماً باز هم دختر خوب و بهترى نسبت به امروز خواهم بود.

goodie

ترجمه و ویرایش: سرسره زرد.

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 5:10 | لینک  | 

سلام دوستان عزیز.

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان٬ به مناسبت روز جهانی کودک٬ نمایشگاهی از فعالیت های خود را در مرکز آفرینش های هنری کانون در خیابان حجاب برپا کرده. این نمایشگاه از ۱۳ تا ۱۹ مهر ماه ۱۳۸۸ تا ساعت ۷ بعد از ظهر برقرار است. راستش من که هنوز وقت نکردم بروم٬ اما بازدید از آن را به همه ی علاقه مندان به فعالیت های فرهنگی٬ هنری و آموزشی در زمینه کودکان و نوجوانان و همه ی کودک داران توصیه می کنم. روزهای آخر هفته فرصت خوبی برای این کار است٬ از دستش ندهید.

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 8:49 | لینک  | 

شیرینی شراب و تلخی قهوه و بی طعمی آب

فرقی نمی کند برایم این شب ها

لالایی کن ستاره ی کوچک من

              دارد صبح می شود

                                      ....بخواب

تنهاتر از شاخه ی خشکی شدم جدا

       از بوته های سرخوش روییده نزد باغ

 بی اختیار می بردم باد تا کجا

    دستی سپاردم به دل شعله های داغ

ای روشناییت هزار هزار بار

  پر نورتر ز خورشید پر فروغ

تاریک تر شدم ز شب خالی از چراغ

     رحمی نما به دل خسته ام

                                    ...... بتاب

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 21:43 | لینک  | 

سینمای مصر در سال‌های اخیر از رخوت و خوابی دیرین بیدار شده است. یکی از فیلم‌های تازه به نام "شهرزاد قصه بگو" نه تنها انبوه تماشاگران را به سالن سینما کشانده، بلکه ذهن آنها را با طرح مضمونی نامأنوس و بکر تکان داده است.

ehky ya shaherezad

زن، کابوس می‌بیند که در خانه‌ای زندگی می‌کند که در و پنجره ندارد؛ زنی جوان و زیبا و مدرن به نام هبه که در کنار همسرش احساس خوشبختی می‌کند. هبه مجری یک برنامه‌ی تلویزیونی پربیننده است که در آن مشکلات خاص زنان را مطرح می‌کند.

همسر هبه به نام کریم، معاون سردبیر یک روزنامه‌ی پرتیراژ دولتی است، و برای رسیدن به پست سردبیری روزشماری می‌کند. مانعی که بر سر راه او وجود دارد این است که رؤسا به او می‌فهمانند که برای ارتقای مقام باید جلوی کار همسر خود را بگیرد، زیرا هبه در برنامه‌های خود برای آنها دردسر می‌آفریند.

شهرزاد قصه بگو

هبه به حرفۀ خود عشق می‌ورزد، اما به اصرار همسرش راضی می‌شود که نوع اجرای برنامه‌های خود را عوض کند: او به جای طرح مستقیم مشکلات زنان در تلویزیون، در هر برنامه از زنی دعوت می‌کند تا از زندگی خصوصی خود بگوید، و مانند شهرزاد، قصه‌گوی مشهور "هزار و یک شب" سرگذشت خود را تعریف کند.

در برنامه‌های هبه زنان از مسائلی حرف می‌زنند که جامعه مایل به شنیدن آنها نیست: مسائل جنسی، حجاب، سقط جنین و...

شهرزاد قصه بگو

سرگذشت زنان شرکت‌کننده در برنامه‌های تلویزیونی، هبه را با موقعیت ناگوار زن مصری و ستم بزرگی که متحمل می‌شود، آشنا می‌کند. او در می‌یابد که زنان در هر موقعیت و مقام اجتماعی که باشند، خدمتکار مردان و آلت دست آنها هستند؛ به آنها در جامعه و خانه و بستر خدمت می‌کنند، اما هیچ حقی از آن خود ندارند.

هبه همیشه از تبعیض‌های بیشمار علیه زنان آگاه بوده، اما آنچه او را تکان می‌دهد و به طغیان می‌کشاند، آن است که نه تنها ارباب دین و سنت، بلکه ارکان و مقامات سیاسی جامعه نیز از این نابرابری بهره می‌برند و به دوام آن خدمت می‌کنند. سردمداران نیز از "مزایای جامعۀ مردسالار" به کمال بهره می‌برند.

شهرزاد قصه بگو

هبه که در برنامه‌های خود از برابری و حقوق زنان دم می‌زند، ناگهان با تناقضی دردناک روبرو می‌شود. زنی که می‌کوشد زنان را با حقوق خودشان آشنا کند، درمی‌یابد که در سراسر زندگی زناشویی به انواع حقارت‌ها و سازش‌ها تن داده است؛ زیرا جامعه او را برای ایفای نقش "همسر وفادار" در نظر گرفته است.

آگاهی او در نهایت به کابوسی ختم می‌شود که قرار نیست با بیداری در آغوش همسر پایان یابد.

شهرزاد قصه بگو

جسارت در رویارویی با سنت

نمایش عمومی فیلم "شهرزاد قصه بگو!" در ماه ژوئن گذشته در قاهره با سروصدای زیادی همراه بود. فیلم در نمایش برهنگی و روابط جنسی سخت محتاط است، با وجود این با واکنش خشم‌آلود لایه‌های سنتی و محافظه‌کار جامعه روبرو شد.

سیاری از مراجع و رسانه‌های سنت‌گرا خواهان جلوگیری از نمایش فیلم و توقیف آن شدند. یسری نصرالله که از سینماگران نوجوی مصر به شمار می‌رود، "محافل بنیادگرا و محافظه‌کار" را مسئول این حملات دانسته است.

مونا زکی، خانم هنرپیشه‌ای که نقش اصلی را در فیلم ایفا می‌کند، در برخی از رسانه‌ها زیر حملات شدید رفت. بنیادگرایان از او به عنوان زنی "هرزه" نام بردند، که هنجارهای اخلاقی جامعه را زیر پا گذاشته است.

خانم زکی در واکنش به منتقدان گفته است: «حملات خیلی تند و تعصب‌آمیز بود. بیشتر به روابط خصوصی من با همسرم مربوط می‌شد تا به کارم در سینما. این حملات به فرهنگ مصر مربوط می‌شود و ربطی به سینما ندارد.»

خانم زکی همچنین گفته است با وجود تحمل این دشواری‌ها، از این که فیلم توجه جهانیان را به وضعیت ناگوار زن مصری جلب کرده، خشنود است 

امیدی برای نجات سینمای مصر

یسری نصرالله از نمایندگان "موج نوی سینمای مصر" است و در فیلم آخر خود تلاش کرده خلاقیت هنری را با جذابیت‌های نمایشی همراه کند. به نظر برخی از منتقدان این فیلم یکی از بهترین فیلم‌هایی است که در سال‌های اخیر در کشورهای عرب تهیه شده است.

فیلم برخلاف سنت رایج در سینمای معاصر عرب، زن امروزی را در مرکز وقایع قرار داده و با دقتی درخور به مشکلات او پرداخته است.

با این گونه فیلم‌هاست که سینمای مصر امید دارد از رکود هنری و کساد مالی که از چند دهه پیش به آن دچار گشته، بیرون بیاید.

فیلم "شهرزاد قصه بگو" اوایل سپتامبر امسال در جشنواره‌ی سینمایی ونیز به نمایش درآمد، و با اینکه در بخش غیررقابتی جشنواره بود، با استقبال زیادی روبرو شد و جایزه‌ای ویژه به خاطر "دفاع از حقوق زنان" دریافت کرد.

شناسنامۀ فیلم:

شهرزاد قصه بگو! (احکي یا شهرزاد)

محصول شرکت سینمایی مصر 

تهیه‌کننده: کمال ابوعلي

سناریست: وحید حامد

کارگردان: یسري نصرالله

بازیگران: مونا زکی، محمود حمیده، حسن رداد، سوسن بدر، حسین امام و...

رنگی، ۱۱۵ دقیقه، به زبان عربی

هر چند من از به كار بردن مضامينى همچون مردسالارى كه در اين گزارش از آن ياد شده است، تا حد زيادى اكراه دارم و آن هم نه به خاطر نفى ستم‌هايى كه بر زنانى كه روايت‌هايشان گهگاه در چنين آثارى پررنگ‌تر و بارزتر جلوه مى‌كند، بلكه به دليل اين كه دانش امروزى در عرصه‌ى علوم انسانى و جامعه‌شناسى، تعريف ديگرى براى بسيارى از اين مفاهيم و كلمات دارد؛ اما چيزى كه توجه من را به خود جلب كرد، استفاده از يك اثر ادبى و هنرى همچون هزار و يك شب بود براى بيان مسائلى از اين دست در جامعه امروزى. حكايت هزار و يك شب، گر چه به ظاهر، حكايت بى منطقى پادشاهى است كه به خاطر خيانت همسر، ساير دختران بى گناه را به كام مرگ مى‌فرستد، و سرانجام رام قصه گويى شهرزاد مى‌شود، و همين جنبه‌ى ظاهرى هم تا به حال دستمايه‌ى سينماگران مختلف قرار گرفته است، اما در پس اين ماجرا و فراتر از مسائلى همچون سلطه و ستم مرد بر زن، حكايت شفا يافتن احساسات خصمانه‌اى است كه ملاحت و لطافت ادبيات شرقى، آن را در سيماى پادشاهى به خشم آمده از خيانت همسرش نشان مى‌دهد به وسيله‌ى لطافت و معصوميتى كه در سيماى شهرزاد قصه‌گو تجلى پيدا كرده است. نشان دادن اين كه در پس همه‌ى اين دعواهاى سنت‌گرايان و متجددين، لايه‌هاى ظريفى از حقايق ناديده گرفته شده است و هر دو گروه در تفكرات خود دچار كج‌انديشى‌ها و تعصب‌هاى نابجايى هستند؛ كار بسيار دشوارى است. و البته فراموش كردن اين نيز دشوار است كه در غرب و تا همين چند قرن پيش، بيشترين و بدترين ستم‌ها در حق زنان روا داشته مى‌شد و حالا غرب همه‌ى تقصيرها و نگاه‌ها را زيركانه متوجه شرق مى‌كند و ما هم به راحتى آن را مى‌پذيريم و البته فضاى چندگانه و ناهمگون جامعه و حكومتمان هم اين مجال را كاملاً فراهم مى‌آورد كه همه‌ى اركان و ساختار و پيشينه‌ى جامعه‌ى خودمان را به راحتى زير سئوال ببريم و چشم بر حقايق پنهان در اين ميان ببنديم. شايد فهميدن و درك چنين پارادوكس و تضاد عجيب و غريبى دشوار بنمايد، اما من هنرى را بيشتر مى‌پسندم كه از پس ظواهر و شعارهايى همچون مردان ستمكار و زنان مظلوم، لايه‌هاى پنهان‌ترى از حقايق را هم كشف كند و نمايش دهد. سطحى نگرى و تربيت چندگانه و مغشوش اجتماعى در همه‌ى اقشار جامعه‌ى ما از كجا سرچشمه مى‌گيرد؟ شايد كمى تحقيق و مطالعه و تأمل بهتر بتواند زواياى تاريك اين مسأله را روشن‌تر كند. اگر چه در دنيايى كه راه‌ها دائم در حال باز شدن براى فهم بيشتر است، ما را به نفهميدن و غافل ماندن يا تشويق مى‌كنند و يا مجبور و ما هنوز دلخوشيم به ظواهر و رنگ‌ها....... آيا وقت بيدارى نرسيده است؟

به هر حال و با همه‌ى اين حرف‌هاى پراكنده(!) ساختن حكايتى خوش‌ساخت از شهرزاد قصه‌گو در سينما مى‌تواند اتفاق مباركى باشد. آن هم با نام ايرانى شهرزاد كه اين يكى را اعراب نمى‌توانند عربيش كنند و مجبورند با همان لفظ ايرانيش به كار ببرند. اميدوارم روزى شهرزاد قصه‌گو، حكايت همه‌ى ظلم‌هايى كه بر همه‌ى زنان و مردان و جوانان و كودكان اين سرزمين رفته است را فراتر از بازى‌هاى فمينيستى غربى، بازگو كند.

اگر امكان دسترسى به سايت يوتيوب را پيدا كرديد مى توانيد از طريق نشانى زير آنونس فيلم را مشاهده كنيد.

http://www.youtube.com/watch?v=HUt_USUX4eg

گزارش مربوط به فيلم: نقل از سايت بى بى سى.

ويرايش گزارش: سرسره زرد.   

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 12:13 | لینک  | 

snake and hose

امشب دايى‌ام را ديدم. دو سه روزى است كه بازنشسته شده. سال‌هاست كه از بيمارى ام اس رنج مى‌برد، اما روحيه‌ى شوخ طبعى خود را از دست نداده است. شايد اين روحيه را از پدرش (پدر بزرگ مرحوم من) به يادگار دارد. داشت از حكايت تسويه حساب و كارهاى نهايى قبل از حكم بازنشستگيش تعريف مى‌كرد. مى‌گفت همكارانم از من پرسيدند الان كه دارى مى‌رى چه احساسى دارى و من جواب دادم: حكايت ما حكايت همون مارى است كه سى سال تمام از سر ديوار به خونه‌ى همسايه نگاه مى‌كرد و عاشق مارى بود كه در كنار باغچه‌ى منزل اونها زندگى مى‌كرد. بالاخره يك روز تصميم گرفت كه رودربايستى و خجالت را كنار بگذارد و از عشق قديمى و آتشين خودش با معشوقش بگويد. براى همين دل را به دريا زد و پيش اون رفت، اما وقتى در مقابلش قرار گرفت٬ ديد كه اين عشق قديمى و طنازش چيزى نيست جز يك....... شلنگ!!!!!!!

بعد هم گفت: حكايت ما و اين سى سال كار دولتى، حكايت همون مار و شلنگ است! در تمام اين سال‌ها، فكر مى‌كرديم عاشق كارمون هستيم، اما حالا كه اين دوران سپرى شده، مى بينيم اين چيزى نبود كه فكر مى‌كرديم و مى‌خواستيم.

اين حرف‌ها باعث شد، فكرها و احساساتى كه چند روزى است به سراغم آمده، دوباره برايم تازه شود. من ده سال است گرفتار كارى هستم كه دوستش ندارم و همين كار باعث شده از آن چه دوست دارم باز بمانم. ديگر بيشتر از اين نمى‌توانم خودم را فريب بدهم و اين شلنگ بى سر و ته بى‌خاصيت را دوست داشته باشم! من ده سال از بهترين سال‌هاى عمرم را صرف تقريباً هيچ كرده‌ام و از اين بابت به شدت احساس حماقت مى‌كنم. و از اين بدتر اين كه مجبور بودم در تمام اين مدت خودم را فراموش كنم و احساساتم را مدفون نمايم.

چند روزى است كه تصميم‌هاى تازه، مرتب ذهنم را به خود مشغول كرده. باور به اين كه مى‌توانم راه تازه‌اى را شروع كنم، گر چه تا حدودى ايده‌آل گرايانه به نظر مى رسد، اما به طرز واضحى نسبت به احساسات مشابه قبلى، پر رنگ‌تر و خاص‌تر است. مى‌دانم كه مشكلات زيادى در راه است و به همين نسبت نمى‌دانم كه چه سرانجامش چه خواهد شد. اما انجام آن چه را كه خوشايند فكرم و روحم است، به انجام كارى كه بر من تحميل شده، ترجيح مى‌دهم. سرانجام اين كار هر چه باشد، خلق كردن و آفرينش و رضايت خاطرى را به همراه دارد كه مى‌تواند من را به وجودى كه عشق به اين خلاقيت و آفرينندگى را به من هديه كرده است نزديك‌تر كند. ديگر نمى‌توانم اجازه بدهم كه كسى در اطراف من ديوار بكشد و من هم تماشايش كنم. اين‌جا آخر راهى است كه هر چه در آن پيش بروى باز هم به نقطه‌ى آغازينت برمى‌گردى و دور خودت مى‌چرخى. شروعى دوباره در راه است، اما خاص‌تر و عجيب‌تر از هميشه. در اين باره، بيشتر خواهم گفت.....

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 0:10 | لینک  | 

oldman and sea

مطلب اختصاصی: سرسره زرد.

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 21:49 | لینک  | 

happy woman

مطالعه ای در آمریکا نشان داده است خطر بیماری قلبی و مرگ زودرس در زنانی که خوشبین هستند کمتر است.

این مطالعه یافته های یک گروه از پژوهشگران هلندی را منعکس می کند که نشان می داد خوشبینی باعث کاهش خطر بیماری قلبی در مردان می شود.

مطالعه تازه به روی تقریبا 100 هزار زن که نتایج آن در نشریه علمی "سیرکیولیشن" منتشر شده دریافت که افراد بدبین از فشار خون و کلسترول بالاتر رنج می برند.

 اما حتی پس از احتساب این عوامل خطرزا نیز، طرز نگرش افراد به تنهایی کافی بود تا خطراتی که متوجه سلامتی آنهاست تغییر کند.

 بررسی وضعیت زنان طی یک دوره هشت ساله نشان داد خطر ابتلا به بیماری قلبی 9 درصد و خطر مرگ در اثر همه عوامل 14 درصد در زنان خوشبین کمتر است.در مقایسه، احتمال مرگ به دلایل مختلف در همان دوره زمانی در زنان بدبین که افکار خصومت آمیزی نسبت به دیگران داشتند یا در مجموع به دیگران بی اعتماد بودند 16 درصد بالاتر بود.

 یک احتمال این است که افراد خوشبین با ناملایمات ها بهتر کنار می آیند و برای مثال ممکن است وقتی مریض می شوند بهتر از خود مراقبت کنند.در این مطالعه، زنان خوشبین بیشتر ورزش می کردند و از همتایان بدبین خود لاغرتر بودند.

 دکتر هیلاری تیندل سرپرست تحقیقات و استادیار علوم پزشکی در دانشگاه پیتزبورگ گفت: "اکثر شواهد حاکی از این است که داشتن دید منفی در زندگی اگر طولانی و شدید باشد برای سلامتی خطرناک است."

 یک سخنگوی بنیاد قلب بریتانیا گفت: "ما می دانیم که احساسات خصمانه می تواند باعث آزاد شدن مواد شیمیایی خاصی در بدن شود که ممکن است خطر بیماری قلبی را افزایش دهد، اما هنوز به طور کامل چگونگی و علت آن را درک نکرده ایم."او افزود: "نگرش خوشبینانه یا کینه توزانه می تواند به رفتارهایی مانند سیگار کشیدن یا رژیم غذایی بد مربوط باشد، که اینها نیز بر سلامت قلب اثر می گذارد."

منبع: سایت بی بی سی.

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 17:15 | لینک  | 

روزى روزگارى، هيزم‌شكنى به همراه همسرش در يك كلبه‌ى كوچك چوبى در وسط جنگلى بزرگ، با خوشى و شادمانى زندگى مى‌كرد. هيزم‌شكن، هر روز صبح با خوشحالى و در حالى كه آواز مى‌خواند، براى كار از خانه خارج مى‌شد و هنگام غروب، زمانى كه به خانه بازمى‌گشت، يك كاسه سوپ داغ و خوشمزه در انتظارش بود.

يك روز كه مثل هميشه در جنگل مشغول قطع درختان و شكستن هيزم بود، ناگهان چشمش به درختى افتاد كه سوراخ‌هاى عجيبى در تنه‌اش بود. يكى از سوراخ‌ها كاملاً با بقيه متفاوت بود و هنگامى كه هيزم‌شكن داشت آماده مى‌شد تا درخت را قطع كند، ناگهان يك پرى كوچك سر از آن درآورد و بى‌مقدمه پرسيد: اين سر و صداها براى چيه؟

بعد نگاهى به هيزم‌شكن و تبر در دستش انداخت و گفت: هى! تو كه نمى‌خواى اين درختو قطع كنى؟ اين‌جا خونه‌ى منه!

هيزم‌شكن ناگهان يكه خورد و آن قدر شگفت‌زده شد كه تبر از دستش روى زمين افتاد و در حالى كه زبانش بند آمده بود و بريده بريده صحبت مى‌كرد، گفت: او...و...و...ه! خدا..ا..و...ندا!

پرى كوچك با صدايى غمگين به حرف زدن ادامه داد و گفت: ببين! درخت‌هاى زيادى توى اين جنگل هست؛ چرا نمى‌رى و يكى ديگه را قطع نمى‌كنى؟ مثلاً اون يكى.

هيزم‌شكن با اين كه شوكه و متعجب شده و كمى هم ترسيده بود، اما خودش را جمع و جور كرد و با شجاعت گفت: من هر درختى را كه بخوام قطع مى‌كنم!

پرى در حالى كه هنوز صحبت هيزم‌شكن به آخر نرسيده بود، گفت: بسيار خب. پس بذار يه راه ديگه پيشنهاد كنم. اگر تو اين درختو قطع نكنى، من هم در عوض كارى مى‌كنم كه سه تا از آرزوهات برآورده بشه. قبول؟!

هيزم‌شكن پشت گوشش را خاراند و گفت: سه تا آرزو؟ هوووووم! باشه، قبول!

و بعد هم دنبال درخت ديگرى رفت و در همان حال كه به كار مشغول بود، مرتب به آرزوهايى كه مى‌توانست داشته باشد و برآورده شود فكر مى‌كرد و زير لب با خودش مى‌گفت: نمى‌دونم همسرم درباره‌ى اين موضوع چى فكر مى‌كنه؟

زمانى كه هيزم‌شكن داشت به خانه برمى‌گشت، همسرش بيرون از خانه مشغول تميز كردن يك ديگچه بود. هيزم‌شكن با عجله و خوشحالى به طرفش دويد، دستش را گرفت و در حالى كه با ذوق‌زدگى فراوان دستانش را تكان مى‌داد گفت: زود باش، زود باش، ما خيلى خوش شانسيم!

3 wishes

همسر هيزم‌شكن نمى‌توانست دليل هيجان‌زدگى شوهرش را بفهمد و داشت به خاطر بالا و پايين پريدن او و حركت دادن دستهايش، تعادلش را از دست مى‌داد. كمى بعد كه هيزم‌شكن آرام‌تر شد و با يك فنجان چاى در پشت ميز ساده‌ى درون خانه‌شان نشست، درباره‌ى اتفاقى كه آن روز در جنگل برايش افتاده بود و حرف‌هاى آن پرى، با همسرش صحبت كرد و همسرش فوراً شروع كرد به فكر كردن درباره‌ى چيزهاى خوب و جالبى كه با اين سه آرزو مى‌توانستند به دست بياورند.

three wishes

بعد، كمى از فنجان شوهرش چاى نوشيد و كمى آن را مزمزه كرد و گفت: من دلم يه رشته (رديف) سوسيس خوشمزه مى‌خواد. ناگهان متوجه اشتباهى كه كرده بود شد و جلوى زبانش را گرفت، اما ديگر دير شده بود و در همان موقع، رديفى از سوسيس پيش چشمان آنها ظاهر شد.

three wishes

هيزم‌شكن با تعجب و عصبانيت فرياد كشيد: سوسيس؟! چه آرزوى بيخودى! اى كاش اون سوسيس مى‌چسبيد به دماغت! به محض گفتن اين حرف، سوسيس‌ها از جا جستند و به دماغ همسرش چسبيدند.

همسرش با ناراحتى و عصبانيت گفت: اى بى‌عقل! ديدى چيكار كردى؟! و بعد شروع كرد به گريه كردن و با خودش فكر كرد كه چه چيزهايى كه نمى‌توانستند آرزو كنند.

three wishes

هيزم‌شكن به شدت عصبانى شد و شروع كرد به فرياد زدن و دشنام دادن: آرزوى شش من يه غاز!

اما فريادهاى او با صداى همسرش متوقف شد: چيه آدم بى‌ارزش؟! مى‌خواى زبون منو قطع كنى تا راحت بشى؟!

هيزم‌شكن جا خورد، اما وقتى به همسرش كه داشت زارى كنان غر و لند مى‌كرد نگاه كرد، ناگهان از خنده روده‌بر شد و در همان حال گفت: اگر فقط مى‌تونستى خودتو ببينى كه با اون سوسيس‌هاى آويزون از دماغت چه‌قدر خنده‌دار شدى.....!

زن سعى كرد كه با كشيدن سوسيس‌ها، آنها را از دماغش جدا كند، اما آنها سفت و سخت سر جايشان ايستاده بودند. او دوباره و دوباره تلاش كرد اما بى‌فايده بود. سوسيس‌ها محكم به دماغش چسبيده بودند و جدا نمى‌شدند. براى همين هم، دوباره گريه را از سر گرفت و گفت: اينها براى هميشه و تا آخر عمر اينجا مى‌مونن.

هيزم‌شكن كه داشت كم كم از آرزويى كه در حق همسرش كرده بود احساس پشيمانى مى‌كرد و نگران بود كه چطور مى‌تواند با همسرش كه بينى‌اى عجيب و غريب پيدا كرده بود به زندگى ادامه دهد، گفت: بذار من امتحان كنم. بعد رشته‌ى سوسيس‌ها را گرفت و تا جايى كه قدرت داشت به طرف خودش كشيد. اما او فقط با اين كار، همسرش را به سمت خودش مى‌كشيد. آن دو روى زمين نشستند و با ناراحتى به يكديگر نگاه كردند. بعد هر دو گفتند: حالا چى كار كنيم؟

three wishes

و هر دو به يك چيز فكر كردند: فقط يك راه چاره باقى مونده! همسر هيزم‌شكن با خجالت، اين كلمات را بر زبان آورد.

هيزم‌شكن با حسرت  گفت: آه...! بله، موافقم؛ فقط يه راه چاره داريم. و بعد همان‌طور كه به آرزوهاى فراوانشان فكر مى‌كرد، با شجاعت و اطمينان گفت: من آرزو مى‌كنم كه اين سوسيس‌ها از بينى همسرم جدا بشن.

و بلافاصله اين اتفاق اقتاد و آن دو با افسوس، دست‌هاى يكديگر را گرفتند و گفتند: آه! اگر فقط كمى در گفتن حرف‌هامون تأمل مى‌كرديم.....

three wishes

پرى‌هاى ساكن جنگل، حدس مى‌زدند كه چنين اتفاقات عجيبى ممكن است روى بدهد و مخفيانه، هيزم‌شكن و همسرش را زير نظر داشتند و تمام آن‌چه را كه اتفاق افتاد مشاهده كردند. آنها از كارهاى انسان‌ها در تعجب بودند و مى‌دانستند كه اين قدرت آنها نيست كه آرزوهاى انسان‌ها را برآورده مى‌كند، بلكه قدرت فكر و اراده‌ى خود انسان‌هاست كه به برآورده شدن آرزوهاى آنان كمك مى‌كند. كافى است كه انسان‌ها به آن چه مى‌خواهند به دست بياورند باور داشته باشند و با كار و اراده براى كسب آنها تلاش كنند و از قدرت و توانايى‌اى كه خداوند بزرگ به آنها بخشيده در راه درست استفاده كنند.

 مطلب اختصاصی. ترجمه٬ ویرایش و بازنویسی: مهرداد.

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 1:8 | لینک  | 

Motola Hurt Elephant

یک فیل 48 ساله که ده سال پیش پایش را در یک میدان مین از دست داده بود، صاحب یک پای مصنوعی دائمی شده است. این فیل که موتولا نام دارد ، پیش از آن که صاحب یک پای مصنوعی شود، در بیمارستان مخصوص فیل ها توسط متخصصان تحت معاینه قرار گرفت. به گزارش خبرگزاری آسوشیتدپرس، این فیل، پیش از این به کمک یک پای مصنوعی موقتی راه می رفت. موتولا، در سال 1999 در حالی که در یک کمپ در مرز برمه ( میانمار) و تایلند کار می کرد، مجروح شد. این حادثه باعث شد که پای چپ این فیل به شدت صدمه دیده و در نتیجه مجبور به قطع آن شوند. پای دائمی این فیل توسط موسسه پروستیسس ساخته شده است.

 در همین بیمارستان به جز موتولا یک فیل جوان دیگربه نام موشا نيز یک پای مصنوعی دائمی دریافت کرد. موشا، که تنها سه سال دارد، زمانی که هفت ماهه بود بخشی از پای جلویی راستش را از دست داد. مرز تایلند با برمه و کامبوج، مملو از مین های منفجر نشده ای است که در نتیجه‌ى چندين دهه درگیری در این منطقه به جاى مانده است.

 سازمان موسوم به " دوستان فیل های آسیایی" می گوید، بسیاری از فیل ها که اغلب آن ها اهلی شده اند ،در حالی که در جنگل های دورافتاده‌ى نزدیک به مناطق مرزی کار می کنند، همه ساله با انفجار مین های كار گذاشته شده در اين مناطق، مجروح می شوند.

منبع: بى بى سى فارسى.

نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 16:22 | لینک  | 

مسابقه ی نهایی بسکتبال قهرمانی آسیا٬ تنها مسابقه از این سری بود که فرصت کردم بنشینم و ببینم که خوشبختانه با پیروزی دلچسب جوانان ایرانی همراه بود. اما تجربه ی جالب دیگر در کنار آن٬ عکسبرداری از صحنه های مسابقه از صفحه ی تلویزیون بود که آنها را برای شما هم به نمایش می گذارم. گر چه کیفیت بالایی ندارند٬ اما از نظر شکار لحظه ها(!) چندان بد هم نشده اند. به هر حال٬ قضاوت با بیننده ی محترم است!

bascketball Iran China

باقی تصاویر را هم در ادامه ی مطلب ملاحظه بفرمایید (البته اگر تمایل داشتید!)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهرداد  در ساعت 18:41 | لینک  |