
سفر و تجربههای آن را دوست دارم. اما این كه سفر تا چه حد
با آرامش خیال باشد و موجب رفع خستگی و تجدید روحیه، حكایت دیگری است. وقتی برنامۀ
سفر تابستانی امسال ما مهیا و انجام شد، تجربههای تازه گر چه برایم جالب بود، اما
چندان امیدوار كننده نبود. چون چیزی كه بیشتر به چشم میآمد، آشفتگی بود و باری به
هر جهت بودن كه نمیدانم چرا هر بار برایم پر رنگتر و واضحتر می شود.
خروج از شهر بیانتها!
خارج شدن از تهران، داستانی بود برای خودش. سهشنبه
بعدازظهر بود و انتظار میرفت كه به شلوغی بربخوریم. اما دلایل این شلوغیها در جای
خودش تأمل برانگیز بود. برای این كه از مركز شهر نرویم، راه دیگری را كه كوتاهتر
و مناسبتر بود، انتخاب كردیم و از بزرگراه آزادگان به سمت جنوب رفتیم. وقتی به
سمت احمدآباد پیچیدیم، فكر نمیكردم با ترافیك وحشتناكی مواجه شویم كه زمان زیادی
از وقتمان را تلف كند. وقتی جلوتر رفتیم، چشمتان روز بد نبیند، سه چهار تا كامیون
غولپیكر با بارهایی كه سه برابر خودشان عرض داشتند و پشت هم ایستاده بودند و باعث
به وجود آمدن راهبندان بودند. تازه آمدیم نفسی بكشیم و وارد آزادراه شدیم
كه....... ای پروردگار.... دوباره راهبندان!! اینجا چرا اینجوریه؟ بعد از مدت
طولانی معطلی و سانتیمتر به سانتیمتر جلو رفتن.... بله! یك كامیون دیگر با شیشههای
دلستر كه چپ فرموده بود و كل عرض آزادراه را بند آورده بود، جز باریكۀ كوچكی كه
همه باید از آن میگذشتند، نزدیك به یك ساعت از وقتمان برای خارج شدن از تهران تلف
شد، آن هم در آن غوغای گرما و دود!
آزادراه
مسیر تهران تا اصفهان را از آزادراه رفتیم. راه، خوب و
نسبتاً خلوت بود. تعطیلات كوتاه مدت و گرمای هوا و گرانی بنزین، مردم را بیشتر ترغیب
به رفتن سمت شمال میكند. هر چهقدر جادههای شمال شلوغ و پر ترافیك بود، جادههای
جنوب، خلوت و راهوار بود. غروب بود كه به اصفهان رسیدیم.
برای ده كیلومتر اضافهتر!
من نمیگم چرا جریمه شدم! ولی وقتی در جادۀ خارج شهر كه مسیر
رفت و برگشتش جداست و هیچ پیچ و خمی نداره و البته هیچ تابلویی هم در آن، محدودیت
سرعت را مشخص نمیكنه و اگر هم هست اونقدر عجیب و غریبه كه مرغ پخته خندهاش میگیره
(مثلاً اول یك سرازیری كه با سرعت بالای صد كیلومتر بهش میرسید، نوشته سرعت مجاز
هفتاد كیلومتر، یعنی جفت پا باید بری روی ترمز كه مبادا قانون به خطر بیافته!!!
حالا خودت به خطر افتادی اشكال نداره!)، جریمه برای 10 كیلومتر سرعت بیشتر زور
داره. من كلی با احتیاط و كنترل سرعت كه بیشتر از 120 كیلومتر در ساعت نباشه داشتم
حركت میكردم كه پلیس محترم ایست داد. پیاده شدم و پرسیدم: مگه چهقدر سرعت داشتم؟
- 120 كیلومتر
- مگه سرعت مجاز نیست؟
- نخیر تو حوزه استحفاظی
فارس 110 كیلومتره، اولش نوشته!!! (اولش صد و چند كیلومتر پیش بود!)
هر چی از ما اصرار كه بابا، جادۀ خارج شهره، ما هم كه شتر
سوار نشدیم، ناسلامتی ماشینه، گاز ندی خودش با این سرعت میره، روز عیدی بیخیال
شو..... دیدم نه، فایده نداره. قبض را گرفتیم كه بعداً پولش را به عنوان صدقۀ سفر
واریز بفرماییم!
بعداً توی همون جاده ماشین سواریای دیدیم كه سه نفر جلو و
چهار نفر عقب سوار فرموده بود و پشت شیشۀ عقب را هم مثل ویترین مغازه، جنس چیده
بود تا بالا و با خیال راحت تردد میفرمود! خب.... اینم یه جور اعمال قانونه!
من كه شهری ندیدم!
به ساكنان و اهالیش برنخورد، ولی از آباده، چیزی به عنوان
شهر ندیدم! هر چه بود بلوارهای دراز و بی سر و ته كه دو طرفشان گاهی دیوارهای آجری
طویل و تك و توك ساختمانهایی دیده میشد! درست مثل یك روستا كه وسطش كلی بلوارهای
طولانی ساخته باشند. این حرف را به عنوان كسی میزنم كه دارم دربارۀ شهرهای اسلامی
تحقیق میكنم. به نظرم، شهر فقط به یك زمین وسیع گفته نمیشود كه چند ساختمانی در
آن ساخته باشند و خیابانكشی شده باشد. شهر، باید خودش را نشان بدهد، جریان زندگی
باید در آن قابل لمس و احساس باشد، تقسیم بندی فضاها و مراكز و ساختمانها به نحوی
باشد كه از آزار دادن چشم و خسته كردن تازهواردان به شهر جلوگیری شود و من....
واقعاً یك نمونه از جاهایی را دیدم كه اسم شهر داشت اما هیچ نشانی از شهریت در آن
مشاهده نمیشد، حتی بلوارهای بی سر و تهش!
آسمان شب
وقتی روی چمنهای محوطۀ مهمانسرای جهانگردی تخت جمشید دراز
كشیدم و به آسمان پر از ستاره خیره شدم، با خودم فكر كردم، چهقدر فرصتها از ما
دور شدهاند..
در شهر شلوغ من، هرگز نمیتوانی تصور اینگونه به آسمان نگریستن
را داشته باشی، حتی روی پشت بام منزل خودت... راستی قیمت یك آسمان پر ستاره چند
است؟ برای دیدنش چهقدر حاضری سفر كنی؟ ارزش لحظههایی كه اینگونه میهمان آسمان می
شوی، چه اندازه است؟
رستوران، برای نهار تعطیل است!
بسته بودن مغازه و فروشگاه برای ظهر و صرف نهار و استراحت،
آن هم در شهرستانها، مسألهای عادی و معمولی است، اما بسته بودن رستوران و غذاخوری
به هنگام ظهر، از آن حرفهاست! ولی باور بفرمایید بنده، نه یك مورد بلكه چندین مورد
از رستورانهای شیراز را دیدم كه موقع ظهر، برای نهار تعطیل كرده بودند! البته از
حق نگذریم كه ظهر جمعه بود و احتمالاً ساعتهای كارشان در روز تعطیل متفاوت بوده و
ما خبر نداشتهایم!
الآن این رانندگیه دیگه!
چی بگم والله؟! اینجا رو مجبورم اینجوری بنویسم، كاریش نمیشه
كرد. رانندگی توی جاده در شب، كار سختیه، نه به خاطر تاریكی و نا آشنا بودن راه و
احیاناً نداشتن خطكشی و این قبیل موارد (كه همشون وجود دارن)، بلكه به خاطر وجود
موجوداتی كه با فرا رسیدن شب، خوی نهفتشون بیدار میشه و اینقدر شعور ندارن كه تو
در حال سبقت گرفتن از یك كامیون عریض و طویلی و چنان از سه كیلومتری پشت سرت نور
بالا میزنن و با (خیلی ببخشید) بیشعوری تمام میان و میچسبن به پشت ماشینت كه چی؟
كه من دارم میام راهو برام باز كنین!!
نكتۀ جالب اینه كه عموماً این كار از دو سه دستۀ خاص از ماشینها
دیده میشه. یك گروه اتومبیلهای ارزون قیمت (عمدتاً پراید) كه با زور زدن و فشار
دادن پدال گاز، سرعتشونو بالا میبرن و به این وسیله میخوان خودی نشون بدن!!! و
گروه دیگری شامل انواع پژو كه فكر میكنن چون اتومبیلشون میتونه با سرعت بالای 170
كیلومتر درساعت حركت كنه پس حتماً باید با این سرعت حركت كنه دیگه!!! و همینطور
اتومبیلهای گران قیمتتر (عمدتاً هیوندای) كه فكر میكنن خب پول دادن پس جاده مال
اونهاست! باور بفرمایید این مسأله جای مطالعۀ روانشناختی و جامعهشناختی داره....
حالا از ما گفتن....
شهر فرهنگی، فرهنگ شهری
گفتنش برایم جای تأسف است، اما خوب كه نگاه میكنم، میبینم
كه ما شهر فرهنگی داریم (آن هم با سابقۀ فرهنگی از سالیان دور گذشته!) اما فرهنگ
شهری.... نه! فكر میكنم همۀ ما هم این را خیلی خوب میدانیم، اما برای درست شدنش،
هیچ كس هیچ كاری انجام نمیدهد. همه چیز در ظاهر خلاصه میشود. كارمند هتل نمیداند
كه یك لبخند در حین دیدن مسافر یا هنگام تسویه حساب با او، میتواند در تشویق
دوبارهاش برای اقامت در آنجا و تشویق دیگران به انتخاب آنجا مؤثر باشد (چون برایش
اهمیتی ندارد) و رانندههایش نمیدانند كه وقتی یك مسافر لحظهای برای انتخاب مسیر
دچار تردید میشود، میتوانند به جای فشردن دستشان روی بوق، اندكی تأمل كنند و
اجازه دهند كه مسیرش را انتخاب كند و از شعور و سعۀ صدر ساكنان آن شهر برای سایرین
بگوید. زندگی جمعی در محیط یك شهر كه همه در آن سهیم هستند، هیچ معنایی ندارد. فقط
تنها چیزی كه همه خوب بلدند، نشان دادن میهماننوازیشان در ظاهر و حرف و روی
پلاكاردهای ورودی شهر است.
سخنم دربارۀ یك شهر خاص نیست. حرفم دربارۀ سابقۀ طولانی مدتی
از خودخواهیها و حرفهای بیعمل و ادعا داشتنهای بیپایه است كه به آن عادت كردهایم
و چه حیف كه چشمهایمان را به روی همهاش بستهایم.
با همۀ این احوال، سفر، همیشه تجربهای شیرین و دوست
داشتنی است...