این داستان مرد شیر فروشی است که در شیرهای خود آب قاطی می کرد و می فروخت. اما وقتی پول ها را در کنار خودش گذاشت و در نزدیکی یک چاه و زیر سایه ی یک درخت به خواب رفت٬ میمونی که در بالای درخت بود٬ پایین آمد و پول های او را برداشت و آنها را از بالای درخت به زمین ریخت. بعضی از سکه ها به درون چاه افتادند و وقتی مرد٬ سکه ها را جمع کرد٬ متوجه شد که نیمی از آنها به درون چاه افتاده است٬ یعنی به اندازه ی آبی که داخل شیرها ریخته بود!

فایل تصویری این داستان را می توانید در همین جا ملاحظه بفرمایید.