داستان مرد شیر فروش و پول آب!(شیر فروش متقلب)
این داستان مرد شیر فروشی است که در شیرهای خود آب قاطی می کرد و می فروخت. اما وقتی پول ها را در کنار خودش گذاشت و در نزدیکی یک چاه و زیر سایه ی یک درخت به خواب رفت٬ میمونی که در بالای درخت بود٬ پایین آمد و پول های او را برداشت و آنها را از بالای درخت به زمین ریخت. بعضی از سکه ها به درون چاه افتادند و وقتی مرد٬ سکه ها را جمع کرد٬ متوجه شد که نیمی از آنها به درون چاه افتاده است٬ یعنی به اندازه ی آبی که داخل شیرها ریخته بود!
فایل تصویری این داستان را می توانید در همین جا ملاحظه بفرمایید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 7:32 توسط مهرداد
|
این جا جایگاهی است برای گفتن از کودکانی که با وجود همه ی کمبودها و نداشتن ها، باز هم به کودکی مشغولند و بزرگ ترهایی که هنوز زیبایی دنیای کودکانه را حس می کنند و توان حضور یافتن در آن را دارند. و جایگاهی است برای گفتن آن چه که در فکر و در دل دارم. برای زیباتر کردن دنیای کودکان محروم و برای کودکی های شیرین، دست گرم و مهربان همه شما را مى فشارم.